نمايشنامه عروسكي : اهلي كردن يعني چي؟

 

 

                               "اوست عزت دهنده"

 

 

 

                      نمايشنامه عروسكي : اهلي كردن يعني چي؟

 

 

 

               برگرفته از شازده كوچولو و شعر پريا احمد شاملو

 

 

 

                                  نويسنده : مهدي صفاري نژاد

 

 

 

 

                                         اسفند 1386

[صحنه خانه شازده كوچولو، شازده كوچولو همراه با گُل و گوسفندش  نشسته و صداي باران مي آيد. اندكي مي گذرد و صداي در مي آيد]

شازده كوچولو: كيه؟

صداي پري ها: مائيم پري ها، بارون سختِ، مي شه در رو باز كنيد.

شازده كوچولو: بله كه مي شه [در باز مي شود سه پري داخل مي شود- عسل بانو، عسل گيسو، عسل چشم - و سلام مي كنند، شازده كوچولو از ديدن آنها و آنها از ديدن خانه شازده كوچولو تعجب كرده اند مقداري همديگر را نگاه مي كنند]

شازده كوچولو: شمامال كدوم سياره ايد؟ من تا حالا شما رو نديدم!!!

عسل بانو: ما از زمين اومديم

شازده كوچولو:زمين ، من يكبار رفتم

عسل گيسو: خونه قشنگي داري

شازده كوچولو: سياره ام خوشگله ، شما خيس شديد؟

عسل چشم: آره بارون سختي بود . اين طرفها فقط از سياره شما نور مي آمد

عسل بانو: گفتيم چون نمي شه به زمين برگشت به قول آدمها مزاحم شما شديم .

شازده كوچولو: خوب كاري كرديد من دلم براي زمين تنگ شده بود، ولي هواپيما تون كجا گذاشتيد ؟

عسل گيسو: ما هواپيما نداريم خودمون مي تونيم پرواز كنيم

عسل چشم: اسم من عسل چشم، پري مهربوني، روي زمين

عسل گيسو: منم عسل گيسو، پري شادي، روي زمين

عسل بانو: عسل بانو، پري عشق روي زمين[هر سه به شازده كوچولو نگاه مي كنند]

شازده كوچولو: اسم من ... آخه من اينجا تنهام. كسي نيست  صدام بزنه و به اسم نيازي ندارم ولي خوب روي زمين  عمو خلبان كه برام گوسفند كشيد تا بيارمش اينجا بهم مي گفت : شازده كوچولو

عسل چشم: اسم قشنگيه، ما هام مي تونيم شازده كوچولو صدات كنيم؟

شازده كوچولو:آره، دلم خيلي تنگ شده بود

عسل گيسو: نمي خواي بپرسي چي اومديم اينجا؟

شازده كوچولو: دلم مي خواد ولي آدم بزرگا دوست ندارن از شون سوالي پرسيده بشه؟

عسل بانو:درسته،  ولي ماها پري هستيم، با آدم بزرگ ها هم خيلي فرق داريم !

عسل چشم: ولي مثل آدمها اشتباه كرديم

عسل گيسو: مي خواستيم كمك كنيم

عسل چشم: ولي اشتباه كرديم

عسل گيسو: حالا بايد چي كار كنيم؟ نمي تونيم  برنگرديم

عسل چشم: ميدونم ... ولي اگر برگرديم اون سه تا ...

عسل بانو: پري ها .... [عسل بانو اشاره مي كند و عسل گيسو و عسل چشم ساكت مي شوند]

شازده كوچولو: ببخشيد ... مي تونم يه سوال بپرسم اشكالي نداره

عسل بانو: بپرس عزيزم

شازده كوچولو: شما ها دراين دعوا مي كنيد؟

عسل گيسو: نه پري ها هيچ وقت دعوا نمي كنن

شازده كوچولو: ولي مثل آدم بزرگها با هم حرف مي زدين ... چيزي شده؟

عسل چشم: آخه ...

شازده كوچولو: ببخشيد اگر حرف خصوصي داريد من برم بيرون ... ولي نمي شه سياره ي من همين اندازست ولي مي تونم گوشمو بگيرم، گل و گوسفندم هم قول مي دن چيزي نشنون

عسل بانو: نه قربونت برم، چيز خاصي نشده

عسل چشم: ولي شده ... ماها اشتباه كرديم، خطا كرديم...

عسل گيسو: ولي مي خواستيم كمك كنيم، درست يا نه؟

عسل بانو: پري ها ... ما از زمين اومديم ... [شازده كوچولو دستش را در گوشش مي گيرد و گوشه اي مي نشيند] شازده كوچولو

عسل چشم: شازده كوچولو، چي شد ؟... بياين اينم دوميش تا حالا هيشكي از دست ما ناراحت نشده بود

شازده كوچولو: من از دست شماها ناراحت نيستم فقط خواستم مزاحمتون نباشم.اما صداتون بلندِ دستهاي من كوچيك، ازش رد مي شن چي كار كنم؟

عسل گيسو: شازده كوچولو تو قصه دوست داري؟

شازده كوچولو: بله دوست دارم؟ خيلي ام زياد ...

عسل چشم: پس دستاتو از توي گوشت در بيار ما مي خواييم برات قصه بگيم

شازده كوچولو: خيلي ممنون، ديگه داشتم خسته مي شدم

عسل بانو: شروع مي كنيم؟[همه با سر تاييد مي كنند]

عسل چشم: يكي بود يكي نبود، زير گنبد كبود

عسل گيسو: لخت و عورتنگ غروب سه تا پري نشسته بود

عسل بانو: زار و زار گريه مي كردند پريا، مثل ابرهاي بهار گريه مي كردند پريا

شازده كوچولو: اسمشون عسل گيسو، عسل بانو، عسل چشم. مثل شما ها درسته؟

عسل چشم: ما خودمون بوديم

شازده كوچولو: خوب چرا گريه مي كرديد؟

عسل گيسو: چون يه اشتباهي كرديم

عسل بانو: ما خودمون به سه تا از آدمها نشون داديم

عسل چشم: مي دوني روي زمين اگه آدمي عاشق بشه ...

عسل بانو: يك عشق راست راسكي، بدون كلك و دروغ ، بهش كمك مي كنيم

عسل گيسو:وقتي  فهيمديم، واقعاً عاشق شده

عسل چشم: من مهربونشيو زياد مي كنم

عسل گيسو:من شاديشو زياد مي كنم

عسل بانو: من يادش مي دم  چه جوري از عشقش استفاده كنه

شازده كوچولو: شماها چقدر خوبين. حتماً اون آدم به عشقش مي رسه

عسل چشم:آره،وظيفمون همينه ولي ما ...

شازده كوچولو: كمك كردن خيلي سخته؟

عسل گيسو:آره ولي دوست داشتني ِ، لذت بخشه، شادي آور ِ

عسل چشم:اگه خرابش نمي كرديم

عسل بانو:يه اشتباه كوچيك بود، خرابش نكرديم

عسل چشم: به خودمون دروغ نگيم، خراب شد، همه چي خراب شد

[شازده كوچولو دوباره دست در گوشش مي كند]

شازده كوچولو: شماها راحت صحبت كنيد من چيزي نمي شنوم

[پري ها مي خندند و عسل بانو مي رود و شازده كوچولو را كنار خودشان مي آورد ]

عسل بانو: براي چي دوباره رفتي اون گوشه مي دوني اين عسل چشم يادش رفته پري مهربونيه ، يكمي عصبانيه  خوب طبيعه وقتي عصباني مي شيم مهربوني، شادي، عشق پر مي كشه

عسل چشم: آره منو بايد ببخشي، پيش اومد ديگه

شازده كوچولو:چي پيش اومده منم مي تونم بدونم.

عسل گيسو:آره ولي مي ترسم تو هم مثل ما ناراحت بشي

شازده كوچولو:عيبي نداره، ما حالا ديگه با هم دوستيم . دوستا به هم كمك كنند مگه نه؟

عسل بانو:راست مي گي. ما به خاطر موضوع پيش اومده از همه چي دور شديم

عسل گيسو: ما ها يه چند وقتيه هيچ كاري نداريم

شازده كوچولو: يعني چي؟ يعني توي زمين همديگر رو دوست ندارن؟

عسل بانو: دارن ولي...

عسل چشم:اينقدر كم كه به چشم نمي ياد

عسل گيسو: گفتيم بيام يه كاري بكنيم .به آدمها كمك كنيم

عسل چشم:نشستيم، فكر كرديم وتصميم گرفتيم

عسل بانو: قرار شد بريم به آدمها چيزهايي رو ياد بديم البته بلدن ولي يادشون رفته. قرار شد بريم يادشون بياريم

عسل چشم: من مهربوني

عسل گيسو: من شادي

شازده كوچولو: [به عسل بانو اشاره مي كند] توام عشق ولي مال تو خيلي عجيبه،غريبه

عسل بانو: آره ديگه ...

شازده كوچولو: خوب اينكه بد نيست خيلي ام خوبِ

عسل بانو: آره خيلي ام زياد آخه بعضي هاشون مي گفتن

عسل چشم: دنياي ما خارداره، بيابوناش ماردارد، دنياي ما بزرگه  پر از شغال و گرگه

عسل گيسو: خلاصه اينكه تصميم گرفتيم اول از همه بريم سراغ سه نفري كه فكر  مي كرديم همه چيز رو فراموش كردند

عسل چشم: من رفتم سراغ خودپسند [نور مي رود نور مي آيد كلاهي روي سر شازده كوچولو است و تعدادي دست در يك طرف صحنه و تعدادي ديگر در طرف مقابل شازده كوچولو در ميان آن ها ايستاده است]

شازده كوچولو: مي دانم كه همه مي دانيد از من زيباتر و خوش پوش تر نيست پس تشويقم كنيد

عسل چشم: ولي براي چي؟

شازده كوچولو: براي اينكه منو تحسين كنيد؟

عسل چشم: براي چي؟

شازده كوچولو : براي چي نداره چون من خوش تيپم، خوش پوشم، خوشگلم و...

عسل چشم : و خود پسند. مي دوني چرا اين دستها به هم نمي رسن؟

شازده كوچولو : نه ... ولي حتماً درست منو نمي تونن ببينن تا تحسينم كنند

عسل چشم : ولي تو ...

شازده كوچولو : من هيچي از هيچ كس نمي خوام فقط  مي خوام تشويقم كنند، برام دست بزنند، زياديه؟

عسل چشم : خيلي خوب بيا [دست ها به هم نزديك مي شود و بعد به هم مي خورند سرجايشان بر مي گردند صداي تشويق بسياري مي آيد شازده كوچولو چند باري كلاه از سر بر مي دارد و مي گذارد]

شازده كوچولو : آخيش، داشتم مي مُردم، الان دوباره جون گرفتم .دوباره دوباره

عسل چشم : براي چي؟

شازده كوچولو : تصديق كنيد، تشويق كنيد، تحسين كنيد

عسل چشم:  كيو؟ براي چي؟

شازده كوچولو: منوچون باهوش ترين،زيباترين،خوش پوش ترين آدم روي زمينم

عسل چشم : كسي هم تا حالا تحسينت كرده؟ تشويقت كرده؟

شازده كوچولو : زياد[مكث]  به غير از تو هيچ كس. راستي تو الان كجايي؟

عسل چشم : توي همين اتاق هستم. ولي تو منو نمي بيني، يعني نمي توني؟

شازده كوچولو : حالا بايد چي كار كنم؟[سرخود را مي چرخاند] ببين من تا حالا اين كارو نكرده بودم تا كسي رو ببينم، بگو كجايي؟

عسل چشم : بي خودي تلاش نكن تو بايد سعي كني همه مردم رو ببيني، بهشون كمك كني، مهربوني كني.

شازده كوچولو: كي چي بشه؟

عسل چشم : قول مي دي كه هر چي بگم عمل كني

شازده كوچولو : [كلاه از سر بر مي دارد و تعظيم مي كند] اين اولين باري است كه بدون تشويق و تحسين كلاه از سرم برداشتم

عسل چشم : پس از خونه برو بيرون و سعي كن به همه مهربوني كني، كمك كني

شازده كوچولو : آخه چه جوري؟ سخته ... كجايي؟ بعد از اين همه سال تو اولين نفري هستي كه با من حرف زدي.  كجايي؟ ... با توام ... باشه من مي رم ولي اول ....

[نور قطع مي شود صحنه همان صحنه ي خانه شازده كوچولو ]

عسل گيسو : من رفتم سراغ كسي كه شادي يادش رفته بود

[نور مي رود نور مي آيد شازده كوچولو نشسته و شيشه اي پَُر و شيشه اي خالي در دستش است و شيشه هاي خالي و پر دور سرش در حال گردش هستند]

عسل گيسو : داري چي كار مي كني؟

شازده كوچولو : مِي مي خورم

عسل گيسو : كه چي بشه؟

شازده كوچولو : كه فراموش كنم

عسل گيسو: چي رو؟

شازده كوچولو : اينكه دارم مِي خورم، خودمو، همه رو

عسل گيسو : براي چي؟

شازده كوچولو : براينكه از مِي مي خوردنم شرمندم، تو كي هستي، كجايي؟ ميدونم زياد خوردم ولي چشمام مي بينه. تو كجايي؟

عسل گيسو : هستم ولي مطمئن باش اگه مِي هم نخورده بودي منو نمي ديدي

شازده كوچولو : باشه اشكالي نداره مِي مي خورم تو روهم فراموش مي كنم

عسل گيسو : ولي من اومدم بهت كمك كنم مِي رو فراموش كني

شازده كوچولو : پس بيا بخور شيشه ام براي تو

عسل گيسو : ولي بدون مِي .. با شادي ...

شازده كوچولو : شادي چيه؟ خوردني يا ...

عسل گيسو : نه  با شادي مي توني  با همه برخورد كني، همه چيز يادت باشه، همه رو دوست داشته باشي و همه دوستت داشته باشن

شازده كوچولو : نمي خوام اوايل كه مِي مي خوردم مي گفتن بخور شاد مي شي! خودم ولي  نشد؟

عسل گيسو :  شادي خوردني نيست. بايد بخواي ،حسش كني

شازده كوچولو : مي شه بياي نشونم بدي ... من شادي روبا تو ببينم قول مي دم  قبول كنم

عسل گيسو : تو شادي رو حسش كردي اما كمه، كافي نيست

شازده كوچولو : ديدي نشد، باشه مِي مي خورم تا فراموش كنم [مكث]بذار ببينمت

[نور مي رود نور مي آيد صحنه خانه شازده كوچولو ]

عسل بانو : پيش پادشاهي كه خيلي ها ازش دستور مي گرفتن رفتم .

[نور مي رود نور مي آيد يك تاج بزرگ طلايي آويزان است. شازده كوچولو بر تختي نشسته و ردايش صحنه را پوشانده است]

شازده كوچولو : مي توني به من سلام كنيد

عسل بانو : سلام

شازده كوچولو : كي اينجاست ، كي بود سلام كرد؟

عسل بانو : من عسل بانوام مگه شما نگفتين سلام كنم

شازده كوچولو :من گفتم يعني هميشه مي گم چون من بايد دستور بدم تا بهم سلام كنند

عسل بانو : خوب پس دستور بديد ...

شازده كوچولو : دستورمي دم سلام كني، جلو بيايي و تعظيم كني

عسل بانو : سلام ... ولي نمي تونم بيام جلو و تعظيم كنم

شازده كوچولو: چرا؟ من دستور دادم

عسل بانو : آخه مي يام روي رداي شما

شازده كوچولو : خوب دستور مي دهيم هر جا هستي تعظيم كني

عسل بانو : قربان شما چرا تنهاييد

شازده كوچولو: من تنها نيستم، من هزار تا خدمه و سرباز دارم. وزير دارم . كاخ دارم. يه تاج بزرگ دارم .من حاكم اين دنيام

عسل بانو : خوب كوشن ... كجا هستن؟

شازده كوچولو : دستور دادم هر كدام در سر جاي خودشون باشن

عسل بانو : ولي تو هيچ كدوم را نمي بيني ! هيچ كدودم پيشت  هم نمي يان، فقط داري به خودت دستور مي دي، هيچ كس تو رو دوست نداره

شازده كوچولو: چرا من دستور دادم همه مرا دوست داشته باشند

عسل بانو : تا حالا كسي هم بهت گفته

شازده كوچولو : نه چون من دستور ندادم كسي  بهم بگويد

عسل بانو : شما تا حالا به كسي گفتي دوستش داري ...

شازده كوچولو: نه چون به خودم هم اين دستور رو  ندادم

عسل بانو : مي خواي يكبار امتحان كني؟

شازده كوچولو : پادشاها امتحان نمي كنند دستور مي دهند

عسل بانو : خوب دستور بده

شازده كوچولو: دستور مي دهيم بگويد ما را دوست داريد

عسل بانو : ديدي صدايي نيومد، كسي نگفت

شازده كوچولو : حتماً نشنيده اند، دستور ميدهيم بشنويد و بگويد ما را بسيار دوست داريد

عسل بانو : ديدي بازهم كسي نگفت

شازده كوچولو: دستور مي دهيم بگويي چرا؟

عسل بانو : چون تو به كسي يا چيزي عشق نورزيدي، دوستشون نداشتي تا  دوستت داشته باشند و پادشاه خوشون بدونند

شازده كوچولو : دستور مي دهيم به ما ياد بدهيد چه كار كنيم؟

عسل بانو : ياد گرفتي بايد بخواي تا بتوني اگه تونستي ...

شازده كوچولو: دستور مي دهيم بيا و به ما ياد بده

عسل بانو : من نمي تونم ...

شازده كوچولو : دستور مي دهيم  بيا يا دستور مي دهيم همه همديگر را دوست نداشته باشند و كسي به ديگري يا چيزي عشق نورزد. دستور بدهيم .....

 [نور قطع مي شود نور مي آيد صحنه خانه شازده كوچولو ]

شازده كوچولو : منم اين آدم بزرگ ها رو ديده بودم هم توي سياره هاي همسايه هم روي زمين

عسل چشم : پس مي توني بهمون كمك كني

شازده كوچولو : براي چي؟

عسل بانو : براي اينكه ما مشكلمون رو حل كنيم

شازده كوچولو : مشكلتون چيه؟

عسل گيسو : ما اجازه نداشتيم خودمون رونشون آدما بديم

عسل چشم : اشتباه كرديم اونا ما رو ديدند ...

عسل بانو : خواستيم  كمك كنيم

عسل گيسو : حالا اونا عاشق ما شدند

شازده كوچولو : يعني اون سه تا آدم شما سه تا رو دوست دارند

عسل بانو : درسته

شازده كوچولو : خوب اين خيلي خوبِ ... شماها موفق شديد

عسل چشم : نه نشديم چون ما اجازه نداشتيم.نبايد كسي مارو ببينه، عاشق ما بشه

شازده كوچولو : اما الان شدند

عسل بانو : ما وظيفه مون ِ به آدمايي كه مي خوان همديگر رو دوست داشته باشن كمك كنيم نه اينكه عاشق ما بشن يا خودمون عاشق بشيم!!!

 شازده كوچولو : خوب... نمي فهمم چي مي گيد!!! راه حل چيه؟

عسل گيسو :دنبال راه حل مي گرديم. گفتيم بياييم توي آسمون گرفتار بارون شديم

شازده كوچولو : منو خوشحال يعني شاد كرديد، مهربوني كرديد و مي تونم دوستون داشته باشم [پري ها به نشانه تاييد سر تكان مي دهند]

عسل بانو : روي زمين آدما بودن نمي شد تصميم گيري كرد

شازده كوچولو : منم روي زمين نتونستم تصميم بگيرم، حالا تصميم يعني چي ؟

عسل چشم : تصميم يعني اينكه بتوني قصد كني  كاري انجام بدي

شازده كوچولو : من مي خوام براتون يه چيزي تعريف كنم يعني تصميم دارم ...

عسل بانو : آره  تعريف كن ...

شازده كوچولو :تو آماده اي؟ [به جعبه گوسفند اشاره مي كند]

گوسفند:سلام

شازده كوچولو: سلام

گوسفند:من اينجا زير درخت سيب

شازده كوچولو : تو كي هستي؟ خيلي خوشگلي

گوسفند:من روباهم، تو اهل اينجا نيستي ، دنبال چي يا كي مي گردي؟

شازده كوچولو :دنبال آدمها مي گردم

گوسفند:براي چي؟

شازده كوچولو : مي خواهم با هام بازي كنند چون خيلي غمگينم، توباهام بازي مي كني

گوسفند:نه چون من هنوز اهلي نشدم

شازده كوچولو :اهلي كردن يعني چي ؟

گوسفند: آدمها خوب نيستند چون تفنگ دارند و ماها رو شكار مي كنن ولي خوب هستن چون مرغ پرورش مي دن من مرغ مي خورم، تو دنبال مرغ هستي

شازده كوچولو :نه ... دنبال دوستم مي گردم ، اهلي كردن يعني چي؟

گوسفند:اين روزا ديگه داره فراموش مي شه، يعني پيوند بستن

شازده كوچولو :پيوند بستن؟

گوسفند:آره ديگه ببين الان نه من به تو احتياج دارم نه تو به من ، درسته ... ولي اگه تو منو اهلي كني هر دو به هم احتياج پيدا مي كنيم تو براي من يگانه جهان خواهي شد و من براي تو يگانه جهان ...

شازده كوچولو :پس گل من اهلي كرده چون من فقط اونو دارم

گوسفند: ممكنه

شازده كوچولو :پس من مي رم دنبال دوست بگردم

گوسفند:پيدا نمي كني، چون تو چيزي رو تا اهليش نكني نمي شناسي

شازده كوچولو : ولي من بلد نيستم

گوسفند:من يادت مي دم .بيا منو اهلي كن

شازده كوچولو :كه چي بشه؟

گوسفند:اونوقت من فقط با صداي پاي تو از لونم بيرون مي آيم. اصلا ًاون گندما رو مي بيني آدمها باهاش نون درست مي كنن ولي من هر وقت رنگ زرد شو مي بينم ياد موهاي تو مي افتم...

شازده كوچولو :خوب بايد چي كار كنم؟

گوسفند: پر حوصله صبر مي كني، مي ذاري من زير چشمي نگات كنم هيچي نمي گي، چون حرفها كلي سوء تفاهم مي ياره بعدش هي به هم نزديك تر مي شيم

شازده كوچولو : امروز كه تموم شد باشه براي فردا

گوسفند: فردا خواستي بياي همين ساعتي كه  امروز اومدي بيا تا  من از يك ساعت قبلش بفهم خوشبختم به هيجان بيام، نگران بشم بفهم  چقدر خوشبختم

شازده كوچولو :نمي تونم زودتر بيام؟

گوسفند:پس من كي دلم رو به اومدنت خوشحال كنم، ذوق كنم

شازده كوچولو :يه چيزي بگم ناراحت نمي شي؟!

گوسفند: نه بگو ما روباها عادت كرديم ناراحت نشيم

شازده كوچولو : من اگه امروز برم فردا نمي تونم بيام، چون گلم منتظرمه، من بهش آب دادم، زيرحباب گذاشتمش، كرمهاي بد شو كشتم، توي خونمه بايد برم

گوسفند:باشه برو پس من يه رازي رو بهت مي گم، فقط با چشم دل مي توني خوب ببيني، اصل همه چيزها از چشم سر پنهان هستند!!!

شازده كوچولو :اصل همه ي چيزها از چشم سر پنهان هستند؟!

گوسفند:مي دوني ساعت هايي كه براي گلت وقت صرف كردي، باعث ارزش و اهميت گلت شده

شازده كوچولو : مقداروقتي كه صرف كردم باعث اهميت گلم شد

گوسفند:اين آخري رو آدما فراموش كردند، تو مسئول هميشگي اوني هستي كه اهليش كردي

شازده كوچولو :من مسئول گلم هستم. من مسئول گوسفندم هستم [ ساكت و بي حركت مي شود ]

عسل بانو : ممنوم شازده كوچولو ما خيلي چيزا از تو ياد گرفتيم

عسل گيسو : فهميديم چه جوري مي شه به آدما كمك كرد

عسل چشم : بايد به اونا ياد بديم ،چه جوري اهلي كنن يا اهلي بشن

شازده كوچولو : ولي من بلد نيستم چه جوري اهلي مي كنن يا اهلي مي شن

عسل گيسو : بارون تموم شد ما بايد برگرديم

شازده كوچولو : يعني مي خواين برين

عسل چشم : آره ديگه ... هر اومدني رفتي هم داره

شازده كوچولو : ولي من تازه داشتم عادت مي كردم

عسل بانو: اما روي زمين همه منتظرن

شازده كوچولو : ولي اونا كه شما رو نمي بينن

عسل چشم : اصل همه چيز از چشم سر پنهان ولي چشم دل مي بينه

شازده كوچولو : باشه پس خداحافظ

پري ها: خداحافظ

 [ هر سه پري از صحنه خارج مي شوند و شازده كوچولو از پنجره آنها را نگاه مي كند بعد از كمي بر مي گردد دستي روي جعبه گوسفند مي كشد، حباب گل را مي بوسد و قلم و كاغذي بر مي دارد و شروع به نوشتن مي كند صدايش پخش   مي شود]

شازده كوچولو : سلام عمو خلبان ، خوبي، اين نامه به قول تاجر صد شصت نهمين نامه است، امروز سه تا مهمون داشتم عسل بانو، عسل گيسو و عسل چشم سه تا پري بودند مأمورعشق، مهربوني و شادي آدما، سراغ تو اومدن مگه نه آخه    تو هم شادي، هم مهربوني و هم همه رو دوست داري. من قصهچند روزه خودم و روباه را با گوسفندي كه برايم كشيده بودي يه روزه  براشون تعريف كردم . الان قصه شون برات مي نويسم: " يكي بود يكي نبود، زير گنبد كبود ، لخت عور تنگ غروب سه تا پري نشسته بود، گيسشون قد كمون رنگ شبق، از كمون بلن ترك ،ازشبق مشكي ترك، زار زار گريه مي كردن پريا، مثه ابرهاي بهار گريه مي كردند پريا ... [نور كم كم قطع مي شود]                      

 

   

                                                                          پايان

 

مهدي صفاري نژاد159

 

                                                                 بيستم اسفند ماه 1386 

 

نمایشنامه :سحر نزدیکه

 
نمايشنامه: سحر نزديکه

(صحنه اتاق کارگران در کوره آجر پزی می باشد . )

( چمن که دارای بیماری کزاز است در گوشه صحنه درون رختخوابی خوابیده است .سبز علی در کنار پنجره ای طرف مقابل چمن ایستاده است در زیر پنجره کوزه آبی است . سبز علی آنرا بر می دارد و مقداری آب می خورد و از پنجره بیرون را نگاه می کند .)

سبزعلی : چمن آب می خوری  هی آب می خوری ! پسر مگر کر شدی می گم آب  می خوری

چمن: سبز علی من امشب می میرم ؟ (سبز علی با ناراحتی می رود از بقچه ای که بالای سر چمن است یک تکه نان بربری بیات شده را بر می دارد و به طرف کوزه می رود و با هر لقمه یک کمی آب می خورد و رو به چمن )

سبز علی : انگار مردن به همین اسونیه . اگه همین طوری بود تا حالا همه باید غزل خداحافظی خونده باشند هی پسر انگار تو معدت کور شده آب که نمی خوری نونم که بالا سرت گذاشتم دست نزدی ، مردن دست اوستا کریمه

چمن : من امشب می میرم ؟

سبز علی : تو حرف حالیت نمی شه مردن دست خدا است . تازه ما می خواهیم برویم سفر مگه فیلمش با هم از جعبه تصویر قهوه خانه مش هادی ندیدم با هم قرار گذاشتیم یه سر بریم همون جا ، مگه قرار نذاشتیم ؟

چمن : آب کوزه خیلی خنکه ! بی بی من رفتم توی کوزه شنا کنم . دیگه به من نگو سوسک سیاه . ببین دارم شنا می کنم ننه ام رفته خونه شوهر ! آهای سبز علی بیا بریم صحرا خار برای آتش تنور بیاریم کوره گرم تر از تنوره . منو توی تنور نینداز . بی بی تو را به گنبد طلا قسمت می دم نذار ننه ام بره ! بابا غریب از زیر خاک بیا بیرون چقدر می خوابی بیا ! بیا ببین ننه رفت پاشو ببین ننه رفت . ننه بیا جلوی بزی را بگیر ریششو توی شیره انگورامی کنه آهای ننه من دارم می میرم آهای ننه .

سبز علی : تو داری چی می گی ؟ مگه قرار نیست با هم به سفر بریم
( به طرف پنجره ) بیا ببین توپ سفید چقدر قشنگه بیا خال داره خال های سیاه !

چمن : من که مردم مثل بابا غریب زیر خاکم نکنید ! هی ،نذاری مارا گوشتمو بخورند ، باشه

سبز علی : کی گفته تو می میری ، ها ؟ بعد برگ ریزون ، وقتی خشت زنی کوره تمون شد ، سوار کله قند آهنی می شیم می ریم . مثل همون آدمها که دیدیم یادت نرفته، ها .

چمن : من امشب می میرم ! می دونم ، عمو رضا برای چی به تربت جام رفته ! رفته که مرگمو نبینه ، اگه نمی رفت نمی مردم . موقع مرگ بابا غریب هم رفته بود تهران ( سبز علی پوزخندمی زند)

سبزعلی :  چی می گی پسر ؟ بی بیت مرده، عمو رضا با زنش رفته فاتحه خونی ، مگه بهت نگفت .

چمن : عمو رضا دروغ می  گه .خوده بی بی گفت : تاعروس از دختر های افغان نیاره نمیره ، خودش بهم گفت برا زیارت می رم مزار شریف ، اونجا زیبا ترین دختر شهررا برام        می خره ، سوار شتر می کنه ، می یاره . وقتی دستش به دستم داد راحت سرش زمین می زاره و می میره ، هنوز که عروس نیورده . ولی اگه بی بی مرده منم می میرم حالا دیگه بی بی ندارم؟ ( سبز علی به طرف جلوی سن می اید زانو می زند دست به دعا بر می داره )

سبزعلی : خدا ، اوستا کریم ، کمک کن چمن خوبه بشه ، وقتی که با پای برهنه داشت گل برای درست کردن خشت پا مال می کرد خورده شیشه ای پاش پاره کرد . حکیم می گه که کزاز گرفته ! میگه بد مرضیه ، کسی زیاد جان سالم از این مرض در نمی بره . ولی چمن نمی میره مگه نه ؟ من نمی خوام بهترین دوستم بمیره . حکیم گفته اگه تا سحر نخوابه و زجر را تحمل کنه زنده می می مونه ( از صحنه بیرون می رود و با دو تا کاسه آبگوشت بر       می گردد ) سبز علی : ننه ام گفته باید قوت بگیری و گرنه از پا در می آیی ( کنار چمن می نشیند و نون درون کاسه می ریزد بعد در دهان چمن می گذاره )

سبزعلی : بخور قوت داره . زنده می مونی

چمن: نمی خوام همه استخونام درد می کنه  نمی تونم فکمو تکون بدم

سبزعلی : (سبزعلی با التماس ) بخور ، تو رو خدا بخور تو رو به جون بی بی ، تو رو جون با با غریب بخور ، اگه تو نخوری منم نمی خورم 

چمن : نمی خورم ، نمی خوام . بدنم درد می کنه ، نمی خورم

سبزعلی :حالا که نمی خوری ، نخور اصلا ً  منم نمی خورم ( کاسه ها را برمی دارد و بیرون می رود .)

چمن : سبزعلی ..... سبزعلی ..... سبزعلی بیا ( سبزعلی با سرعت وارد می شود) بیا سوختم بیا تنم داره آتیش می گیره یه چیزی بیار خاموشم کن( سبزعلی از صحنه بیرون می رود و با یک کاسه آب که داخلش یک کهنه است بر می گردد و کهنه را روی سر چمن می گذارد)

سبزعلی : خنک شدی ها ، حالت جا اومد ، اگه من بخوام برم سفر توام می یای ؟

چمن: من امشب می میرم ، من امشب به سحر نمی رسونم ، که با هم بریم سفر

سبزعلی : می رسونی ، اونوقت با همدیگه می ریم به توپ سفید خالخالی ، اگه بخوایم بریم باید جون داشته باشیم می دونی از اینجا تا خالخالی چقدر راهه ؟ خیلی راهه ، از اینجا تا تربت جام هم بیشتر ، از تهران تا مزار شریف هم بیشتر ، مگه شکم خالی هم میشه رفت ( سبز علی می رود و تکه نانی برمی دارد و در آب خیس می کند یک لقمه خودش می خورد یک لقمه به چمن می دهد سه لقمه بیشتر نمی خورد و به خواب می رود سبزعلی هم آهسته از کنار او بلند می شود و به کنار پنجره می رود .)

سبزعلی : نگاه کن همه چراغها خاموشندای خدا کمکم کن که بتونم چمن تا صبح بیدار نگه دارم همه کار گر ها ساعت نه شب خوابیده اند منم خیلی خسته ام . از سحر که بیدار شدم   تا ظهر یه سره کار کردم بعد از ناهار یک ساعت و نیم خوابیده ام کم بوده، اگه شب معمولی بود الن خواب بودم (سبزعلی کم کم خوابش می برد با صدای چمن از خواب می پرد )

  چمن : بی بی... آب انبار چقدر خنکه ....سیاه ، تاریکه ، من از اینجا بیرون نمیایم . همین جا می خوابم ،اینجا خیلی خنکه.... بیرون گرمه ، خیلی گرم . آفتاب همه چال را گرفته عمورضا داد می زند بچه بجنب د یالا غروب شد قالبها جلوی دستم مانده .دیگه نمی خوام بدوم.آفتاب از تنورداغتره.می خوام در سایه آب انبار بخوابم،همش بخوابم فهمیدی بی بی ...تورابه خدا من نفرست پیش عمو رضا،همین جا بیابون می رم وهیزم جمع میکنم خودم شترا رُ به بیابون میبرم،چوپون بزها می شم،من نفرست کوره (صدای چمن بلندتر می شود) نفرست کوره ... نفرست کوره عرق می ریزم نیگا کن پیرنم پره عرقه (سبز علی از خواب می پرد)

سبز علی :با کی صحبت می کنی

چمن:با بی بی ،بهش گفتم من نفرست کوره.گفت:باید بری تهرون کار کنی ،باید بری پیش عمو رضات توی کوره کار کنی . بچه تا تهرون کار نکنه مرد نمی شه.باید بری کار کنی پولات و جمع کنی واز مزار شریف یک دختر برای خودت بخری

سبزعلی :وقتی که رفتیم سفر به توپ سفید،راستی اسمش چی بود انگار حاجی میگفت:کرّه ماه

نه کره ماه ،آره کره ماه. اونجا برات دختر می خرم.دخترای ماه ارزوند. ده تا بز بدهی یک دخترت می دن.بابام میگه سه سال دیگه باید بریم خدمت اجباری خوب تو ماه می رویم ( سبز علی به فکر فرو می رود)

چمن : بچه تند تر کار کن مگه نمی خوای برگ ریزون و برف و بارون نون بخوری ، هزار تا خشت دیگه مونده . مگه نمی خواهی با دست پر ، پیش بی بی بر گردی دستمال رو خیس کن بذار روی صورتت از آفتاب داره آتیش می باره .

سبز علی : با من بودی ؟

چمن : می گم اگر وسط چال کوره چند تا درخت توت مثل دهات بود خیلی خوب می شد .

زیر درخت می خوابیدیم ، خشت می زدیم

سبز علی : همه اینها تو ماه هست

چمن : تو ماه کوره اجر پزیم هست

سبز علی : البته ،  البته که هست ، مگه نمی خوان خونه بسازن

چمن : من توی کوره کار نمی کنم بر می گردم پیش بی بی ، می رم صحرا خار جمع می کنم

سبز علی : مگه اونجا نمی خوای خونه بسازی ؟ یه خونه قشنگ که ده تا اتاق داشته باشه پنج تا برای تو پنج تا برای من . زن می گیریم . همونجا زندگی می کنیم . اوناهاش ماه داره دوباره می خنده ( به طرف پنجره می رود و به خواب می رود ) .

چمن : بی بی ام میگه آب خنک از اب انبار بیار. می رم و میارم ، دو کاسه آب می خورم براش تعریف می کنم که تو صحرا چه کار کردم . بهش می گم اگه بخواد دوباره منو بفرسته کوره فرار می کنم افغانستان ، مثل بابا غریب می رم چوپونی . می رم سلام می کنم به خان افغان ، دستشو می بوسم بهش می گم من چمن پسر غریب تربت جامی هستم. اومدم پیش شما کار کنم هم چوپونی بلدم و هم هیزم شکنی یقین که خان بهم کار می ده . گوسفنداش به کوه می برم و هر ظهر و شب از شیرشون میخورم سر سال ده تا گوسفند بابت مزد می گیرم . بر می گردم پیش بی بی م با هم به مزار شریف می رویم برای خریدن دختر . بهترین دختر شهر را می خریم و پیش خان بر می گردیم دیگه به کوره نمی آم فهمیدی سبزعلی دیگه به کوره نمی آم ( صدای چمن بلند تر می شود ) دیگه نمی ام کوره ، دیگه نمی ام کوره .

سبز علی : ها چی شده چمن تو چیزی گفتی

چمن : آره می خوام برم پیش بی بی م

سبز علی : خوب بر گرد ولی باید بری سر قبرش ، برا همین عموت رفته فاتحه خونی . توام نمی میری ، سحر که شد با هم به ماه می ریم ، اونا که تو جعبه جادویی قهوه خانه بودند چه جوری روی ماه راه می رفتند ؟ ما می ریم جایی از ماه که آب و درخت باشه ، گوسفند و بز باشه ، تو روز ها به صحرا می ری و هیزم جمع می کنی من جات در کوره آجر پزی ماه کار می کنم ، صد هزار خشت می زنم تا بهترین خونه ماه رو بسازیم ، زیر اتاق ها ، طویله در می آریم . گوشه حیاط هم یک تنور بزرگ می سازیم

چمن : بی بی م نون خیلی خوب می پزه ، اونجا بی بی م نون می پزه با آش خوشمزه می خوریم

سبزعلی : ولی بی بی ....آره زیر درخت های توت ، خونمونو می سازیم . شاخه های درخت توت از پنجره تو می زنه . اینطوری ( دهان خود را باز می کند ) توت های فندقی می خوریم اونجا همش سایه است . زیر سایه خوابیدن چه کیفی داره ، باد خنک به شکممون می خوره ، شکممون حال می یا د ،  سرد می شه عین آب یخ . خونه که ساختیم کار می کنیم تا فصل بیکاری گرسنه نمونیم خیلی کار می کنیم از سحر تا غروب یه روند کار . که بابام می گه نوک کوه ها خیلی خنکه ، خوب ماهم که بالاترازکوه هاست . اونجا خیلی خنکه مثل اب انبار دهمون  (چمن به خواب می رود و سبزعلی از کوزه کمی آب می خورد )

سبز علی : چمن آب می خوری ؟ آهای چمن اب می خوری

( سبزعلی به طرف چمن می دود و چمن را تکان می دهد گاهی هم گوشش را روی سینه چمن می گذارد )

سبزعلی : چمن تو نباید بمیری ما با هم می رویم ماه . چمن ، چمن ( با دست از کوزه آب بر می دارد و به صورت چمن می ریزد )

چمن : ها ! چی می گی

سبزعلی : منو ترسوندی مگه قرار نبود نخوابی فکر کردم زبونم لال خیال کردم مر..... ماه  نیگا کن  ، ببین چقدر قشنگه اگه تا سحر بیدار بمونی با هم می ریم ماه ، اونوقت هر چی دلت می خواد بخواب . اصلا همیشه بخواب 

چمن : چه جوری می خوایم بریم ماه

سبز علی : مثل آدم سفیدا

چمن : ولی ما که لباس سفید و کله قند آهنی نداریم تازه کلاه هم نداریم

( سبز علی نگاهش به کاسه های مسی کنار دیوار می خوره یکی را سر خودش و یکی را سر چمن می گذاره )

سبز علی : حالا دیگه کلاه داریم (چمن خوابش می بره )   

 سبزعلی : آهای چمن نخواب . هوانوردا که نباید شب بخوابند اگه بخوابند دیگه ماه و نمی بینند . وراهشون گم می کنند

چمن  : تو ماه هم پشه هست

سبز علی : آره . اه از دست این پشه های بی بابا و نه نه ! تو ماه

ادامه نمایشنامه سحر نزدیکه

 میریم بازار و برای هر کدوممون یک پشه بند می خریم و زیر درخت توت های باغچه می بندیم و تا صبح راحت می خوابیم .  

چمن :(دیالوگ را سریع می گوید) پشه ها نا خوش نیستند ، بی بی ناخوش نیست ، فقط من نا خوشم پشه ها می خوان برن ماه ، پشه ها خودشون برن تو کوره کار کنند لباس و کوزه ندارند . طیاره ندارند . پشه ها خودشون برن تو کوره کار کنند ، من دیگه نمی رم تو کوره کار کنم . بز های خان افغان را به صحرا می برم پشه های خان افغان را به صحرا نمی برم من پشه را نیش می زنم . پشه ها  ازخاک کوره اند ، خون می خورند خان افغان بابا غریب و کتک زد و گفت : هی نادرست ایرانی بره های منو کباب می کنی و می خوری هی می گی گرگ خورده ..... نزنیدش . امام غریب کمک . اینا دارن بابام می زنن دارن بابام و می کشن حمالای خان بابام  کشتند .  

سبز علی : چی داری می گی ؟ ما می خوایم بریم ماه

چمن : اونا که رفتند ماه پشتشون کوزه آب بود

سبز علی : راست می گی خوب ما هم می بندیم .  

(سبزعلی کوزه آب را به پشت خود می بندد و یک دبه هم به پشت چمن )

چمن : ننه ام پرخاش کرد به بی بی م ،  که تا  کی باید پای چمن بیوه سالی کنم ؟ می خواهم شوهر کنم . بی بی م  به گوساله اش گفت زن بیوه قیمت بز گل رو هم نداره ! پشه ها خندیدند از ماه اومدند  چرخیدند و چرخیدند نه نه ام از خونه فرار کرده رفته مشهد . منم از کوره فرار می کنم می رم پیش امام رضا ، من از دست پشه های کوره فرار می کنم بابا غریبم از ماه که بیاد با خودش روغن افغانی می یاره  با با غریب می گه روغن افغانستان بهترین روغنه بی بی روغن داغ می کنه تا پشه ها توش نون تلید کنند ....

سبز علی :( سبزعلی به طرف جلو سن می اید ) نه نه ام می گه تب زیاد ادم دیونه می کنه . خدا نکنه چمن دیونه شده باشه

چمن : ( با صدای بلند تر ) سبز علی می خوام از کوره فرار کنم . ماه که رفتیم کار کوره نمی کنم می خوام همش زیر درخت توت بخوابم . بی بی م برای پشه ها نون و شیر درست می کنه همش و می خورند .

سبزعلی : دیونه چی داری میگی مگه پشه ها نون و شیر می خورند

چمن : هوانوردا لباس سفید داشتند ( سبز علی به فکر فرو رفته با خود تکرار می کند )

سبز علی : لباس سفید ... لباس سفید ، اگه رفتیم ماه دیگه به تهرونشون نمی ریم همون تربیت جامش هم با صفاست . میریم از دکونهای قشنگش کت و شلوار می خریم .

چمن : لباس پشه ها سفید بود مگه یادت رفته

سبز علی : یادم نرفته ولی لباس سفید توی کوره کثیف می شه با همین لباسا میریم ماه

چمن : من کوره را دوست ندارم ماه دوست دارم

سبز علی : من هم همینطور با هم میریم ماه اونجا خیلی خوبه  همیشه روشنه ، دیگه موتور برق نداره که تار تارکنه . با همین لباسا می ریم وقتی تشنه شدیم آب می خوریم یه بقچه نون هم می بریم هر وقت که گرسنه شدیم بخوریم .

چمن : لباس اونا سفید بود مثل پشه ها

( سبز علی به سراغ صندوق کنار گوشه صحنه رفت و یک پارچه سفید بر داشت و روی خودش انداخت )

سبز علی : بیا این هم لباس سفید

چمن : چراغ را خاموش کن مرغها پشه ها را نیش می زنند

( چراغ خاموش می شود نور زرد رنگ کم رنگی در صحنه باقی می ماند با زیگران فیکسند بعد از چند لحظه چراغ روشن می شود ) سبزعلی : آهای چمن پاشو ، دیگه نخواب ، رسیدیم ماه ، ما اینجاییم ببین چند درخت توت قشنگ . بیا زیر درخت توت بخواب بیا می خوام زیر این درخت خونه بسازیم ببین چه خونه قشنگی اینجا کوره آجر پزی ، بیا توی چال کوره کار کنیم .

چمن : پشه ها توی کوره کار نمی کنند کوره گرم پشه ها رو ناخوش می کنه ... پشه ها می دونن خان افغان گوسفند چرا نمی کنه ، کوههای افغانستان بلند و سرده ، گوسفند ها برف دوست دارند ، بزا تو کوره راه می رند پاشون زخمی میشه بی بی م از مزار شریف برا گاو مادش  دختر می خره  دخترای مزار شریف پشه اند .

سبزعلی : چی میگی پسر غریب مگه زده به سرت ( چمن در حالت گریه و خنده )

چمن : وقتی پشه مرد، کفن عمو رضا را تنش نکنید . عمو رضا رفته تربت تا پشه امشب بمیره ، پشه که مرد غروب بیا سر قبرش ، بی بی م بیار ، بابا غریب برای پشه ها خوب نی می زنه بابا غریب نی که زد پشه ها گریه می کنند بی بی گریه کرد تو هم گریه کن با شه گریه کن ... گریه کن . پشه وقتی مرد زیر درخت توت خاکش کنید اونجا خنکه پشه خوشش میاد .

سبز علی : پسر غریب دیونه شدی ؟ چمن دیونه شدی ؟ صد بار گفتم نمی میری .(کاسه از سر چمن می افتد) چمن : آی پشه ... آی سر پشه ... ای کمر پشه

سبزعلی :چمن چی شده؟ دبه اذیتت می کنه ( دبه را از پشت چمن باز می کند ) حالا راحت شدی دراز بکش ولی نباید بخوابی ، چمن حالت خوبه .

چمن :  نون داری ؟  سحر نزدیکه ؟ ( سبز علی با خوشحالی کمی نون خشک خیس کرده و به چمن می دهد )

سبزعلی : آره خیلی نزدیکه نیگاه کن ستاره ها خبر از سحر می دن ببین دارن می خندن تونمی خوای بخندی ؟ماه رود خانه ای پر آب داره ،می ریم اونجا شنا ، بعد دنبال سبزه قبا ها می ریم

چمن : ماه مثل کلوچه هایی که بی بی می پزه ؟ ماه هنوز داره می خنده ؟ سبزی دیگه داغ نیستم ، انگار آب خنک رو سرم ریختند

سبز علی : راست می گی خدا را شکر ، بذار ببینم (دستش را به روی سر چمن می گذارد)اره از سر شب تبت کمتر شده به خاطر هوای ماه .

( سبز علی کاسه مسی رو از سرش بر می داره  گردنش را نرمشی می دهد و می خواهد کاسه را روی زمین بگذارد )

چمن : آهای سبزی ، چه جوری داره می خنده ؟ قه قه می زنه ؟ چشام دیگه تار نمی بینه . تو داری کاری می کنی ؟ چرا کلاهت را بر داشتی مگه نمی خوای بری ماه ، مگه سحر نیومده ؟

سبز علی : چرا ،چرا صبر کن سحر بشه سحر نزدیکه ، سحر نزدیکه نیگا کن داره کم کم سحر میشه اتاق کار گرا یکی یکی داره روشن میشه .  ( در کنار چمن می نشیند و دست چمن را می گیرد )

چمن : من زنده موندم ، برو به همه بگو، راستی کلا هت را هم بذار روی سرت  

( سبز علی در حالی که از صحنه خارج می شود دیالوگ خود را هم می گوید )

سبز علی : چمن زنده مونده ، آهای چمن زنده مونده ، مش احمد بیا چمن زنده مونده . نه نه بیا مگه صدامو نمی شنوی ( مش احمد وارد صحنه می شه )

مش احمد : چی می گی پسر این چه قیافه ای ، این چه بازی در آوردی ، شدی عین لو لو .

سبزعلی : این لباس هوانوردا ست من چمن به ماه می ریم اونجا خنکه ... اونجا درخت توت داره . محمد پاشو به مشدی بگو  می خوایم بریم ماه ( زیر بغل چمن را می گیرد و او را بلند می کند )چمن می خواد زیر درخت توت بخوابد تا خوب خوب بشه . چمن پاشو به مش احمد بگو که خوب شدی پاشو دیگه

چمن : مشتی تویی ؟ من زنده موندم دیگه  نمی میرم ما می ریم  ماه ، ماه خنکه اونجا می رم پیش بی بی ، بهش می گم بی بی جون نوکرتم فقط دیگه منو نفرست تهرون .

مش احمد : آره پسرم تو زنده می مونی خوب خوب که شدی با هم می ریم پیش بی بی اونوقت هر چی دلت می خواد سر قب... ( سبز علی حرف او را قطع می کند)

( مش احمد چمن را در آغوش می گیرد و سبز علی دور آنها چرخ می زند )

سبز علی : چمن زنده مونده ، سحر را دید ، سحر ، ستاره های سحر ... چمن زنده مونده ! سحر ! سحر ... ماه ... ماه ( به طرف جلوی صحنه می آید ) اوستا کریم متشکریم خیلی مخلصیم . (نورقطع می شود)

پایان 159