تقدیم به تمام نخبگان ایران زمین
شخصیت ها:پارساوپریسا
[صحنه یک اتاق که تمام دیوارهای ان سیاه می باشد ،در این اتاق یک تخت خواب با روکش سیاه ،یک سه تار به دیوار تکیه داده شده است ویک صندلی موجوداست .روی دیوارها با گچ کلماتی نوشته شده وپاک شده وفقط اثری از انها پیداست وبعضی از کلمات مانند ویتامین روح، خنده،پارسا ،پریسا،الهام،بابا ،مامان...]
[پارسا وسط صحنه با موهاوریش های بلندو لباس سیاه ایستاده است واز تمام بدنش صورتش پیداست]
پارسا:[حالت سخنرانی]به نام خدایی که عشق ،زیبای وزندگی را افرید .زیبای روح در سلامت ان است .یعنی این که تا روح سالنم ندا شته باشیم ،نمی توانیم زندگی خوب وراحتی را داشته باشیم.
روح ما هر روزه مورد حمله هزاران هزار میکروب که ما باید واکسن هایی رو برای مبارزه پیدا کنیم [مکث]ببینم تا به حال به غذاهایی که به روح خودتون می دهید فکر کردید .به مثبت یا منفی بودن روحیتون فکر کردید .همین الان می توانید یک امتحان بکنید کمی با خودتون فکر کنید،اگر حوصله دارید کاری رو انجام بدید و ان را باشوق ادامه دهید ،دارای روحیه مثبت واگرنه دارای روحیه منفی هستید.من دراین تحقیق از غذا های روح به عنوان ویتامین اسم برده ام که با استفاده از اونا می تونیدرو حیه مثبت وخوبی داشته باشید.
[نور تمام صحنه را می گیرد وپریسا وارد می شود وپارسا سریع رو زمین می نشیندوپاهای خودرا بغل می کند وبه گوشه ای خیره می شود ]
پریسا:سلام پارسا، چرا برق رو خاموش کردی [جواب نمی شنود ]سلام پارسا، پارسا باتوام چرا روی زمین نشستی [روبه روی پارسا به همان حالت می نشیندو پارسا برمی گردد پریسا دوباره این کار رو انجام می دهد]نچرخ سرت گیج می ره.هزار بارم که بچرخی من باهات می چرخم .
[پارسا زیر تخت می رود وگچی را برمی داردوروی دیوار شروع به نوشتن می کند حرف به حرف وبا حروف بزرگ]
پریسا:ننویس جون تو خسته شدم از بس دیوار رو پاک کردم این از اون روزهای اول که تمام دیوارهارو رنگ سیاه زدی ،اینم از حالا که داری با گچ روی اون چیزی می نویسی
[گچی را بر می دارد وبزرگ روی دیوار می نویسد : سلام ]فکر کردی خودت فقط بلدی روی دیوار چیزی بنویسی ؟نه جانم هچ کاری ندارد ما هم بلدیم .
پارسا:[گچ را می اندازد وبا صدایی کم ]سلام ...سلام ...[تکرار می کند]
پریسا :علیک سلام حالت خوبه ؟خوب بسه دیگه برای یک سالت سلام کردی
پارسا :س ل ام، Hello،[تغییر لحن ]سام [لحن زنان ]سلام .
پریسا :نه به این که سلام نمی کردی ،نه به حالا،که قرص سلام خوردی ،داشتی چه کار می کردی؟با کسی حرف می زدی ؟[پارسا بی توجه شروع به نوشتن می کند]
گوش کن ببین چی می گم ،چرا با منم حرف نمی زنی ؟التماست می کنم [با خواهش ] با هام حرف بزن .
پارسا:باشه حرف می زنم ،حرف می زنم،اره،حرف می زنم
پریسا:اره حرف بزن باهام حرف بزن فقط اینقدر تکرار نکن،می گم می خوای بریم بیرون ؟
پارسا:بیرون ،[روی تخت مینشیند وبه طرفی خیره می شود].
پریسا:اره بیرون می ریم ،یه چرخی می زنیم ،می ریم پارک ،می ریم سینما نمی دونی چه فیلم های قشنگی اوردن،اصلا" می گم چه طور بریم اسکی خیلی کیف می ده مگه نه؟
پارسا:سینمارفته،اسکی سواری [مکث]نه نه می خوره زمین چرخ نداره که چرخ بزنیم .
پریسا:چه عجب از دو کلمه بیشتر حرف زدی ،خوب اگه نمی خوای، بیا بریم رستوران پیتزا بخوریم ، نمی خوای من پیتزا می خورم تو لازانیا ،اصلا"مرغ وسیب زمینی می خوریم خوب.
پارسا:صندلی قرمز،نور قرمز،بده،اشکال داره
پزیسا:خوب اگه رستوران هم نمی یای حد اقل بیا بریم کوه نمی دونی چه حالی می ده هوای کوه برات خوب.
پارسا:[نگاهی به پریسا می کند واز روی تخت می پرد پایین] شما ،شما کی باشید ؟
پریسا:منم پریسا،ابجی پری، منم پری.
پارسا:پریا تشنون، پریا گشنتونه ،پریا خسته شدید ،مرغ پربسته شدید چی اون زارزارتون،گریه و وای وای یتون.ه ه پری[خنده]
پریسا:از دست شماست اره منم ابجی پری که می گفتن: الهی ور....
پارسا:[ با خوشحالی ]پَری[مکث]پُری،پیری.
پریسا:[پوسخند] اره پُری،شایدم پری ، اصلاً هرچی تو بگی ،تو خوب شو هرچی می خوای منو صدا کن .
پارسا:[گوشه ای روبه دیوار می نشیند وچیزی را زمزمه می کند وگاهی بر می گردد به پریسا نگاه می کند خنده ای می کند وبرمی گردد]پری...پری...پری.
پریسا:بله جانم، چیزی می خواهی هرچی می خوای بگو.
پارسا:پری،آب،آب،دیوارتشنس قاب می خواد،قابم تاب می خواد تابم گاومی خواد.
پریسا:باشه باشه همین الان می رم برات آب می یارم.
[ازصحنه خارج می شود وپارساهمین جورکه روی زمین نشسته برمی گردد]
پارسا:ویتامین اول لبخند.قبل ازاین که شماباکسی شروع به حرف زدن کنید این چهره شماست که به اون شخص صحبت می کند،اگرشمابه اون شخص لبخندبزنیدبه اون می گیدمن باتمام وجودم شمارامی پذیرایم وبه حرفهای شماگوش می کنم وازدیدن شماخوشحالم وهزاران هزارامواج مثبت دیگه مابایک لبخندساده می تونیم زندگی بهتری روداشته باشیم به قول معروف بخندتادنیابهت بخنده.
لبخند یک پدر یا مادر برای فرزند موجب اعتمادبه نفس وبر عکس .شما اگه به قدرت لبخند اعتقاد ندارید می توانید یک روز از خواب بیدار شوید از صبح تا ظهر همه کارها را بالبخند شروع کنید ونیمه دیگر رو بر عکس بعد دونیمه روز رو با هم مقایسه کنید
[پریسا با یک لیوان اب پرتقال وارد می شود]
پریسا:بیا اینم یه لیوان اب پرتقال خوب گوارا[لیوان را به پرسا می دهد وپارسا هم بدون وقفه لیوان را سر می کشد وبعد به لیوان نگاه می کند]
پریسا:خوب بود،خشمزه بود.
پارسا:خالیه...هیچ کس نیست.
پریسا:خوب بده برم دوباره برات بیارم
[می رود که لیوان را بگیردپارسا به لیوان ضربه ای می زند وداخلش را نگاه می کند ]
پارسا:کسی خونه نیست [رو به پریسا]خالیه.کسی خونه نیست ،جواب نمی دن[توی لیوان فریادمی زند]اهای خالیا کسی خونه نیست.
پریسا:اره کسی خونه نیست [با ناراحتی ]مامانو بابا رفتند گردش.
پارسا: با ماشین رفتند گردش،رفتند بگردند [تصویر یک ماشین را روی دیوار می کشد ]ماشین سواری.....
پریسا: اره رفتند گردش ،خوب بیا ما هم بریم گردش ،پوسیدم از بس توی خونه بودیم
پارسا:ماشین خطر داره چراغ داره،بوق داره ،تصادف داره،منوداره،[روبه پریسا]بابا کی رو داره؟
پریسا:بابا تو راداره، منو داره ،می خوای بریم پیششون
پارسا:مامان خوابه ،فرمون سرشوگذاشته روی شونه ،بابا،روسری مامان سُسی شده سس گوجه خوردنی نبایدروی، روی سری ریخت
پریسا:پارسا بسه دیگه،دیگه تعریف نکن.
پارسا:[فریادمی زند]اهای برید گمشید ،برید کنار با توپ می زنید شیشه ماشین رو می شکنید،مامان روسریت درست کن،بابا چرا رو موهات رُب ریختی،همه چرخ های ماشین بزرگه،رنگ ماشین
ما شده،رنگی.
پریسا:پارسااونا رفتندگردش،نه رفتند ماموریت،الانم خوابند ،تو نمی خوای بخوابی.
پارسا:مامان پاشو،نخواب این جا بد،پاشودیگه از بس خوابیدی مُردی.
پریسا:نه نمردن من امروز اونا رو توی بیمارستان دیدم سراغ تو رو می گرفتن می خوای بریم دکتر
پارسا:دکترچیه؟پاشو باید چایی بخریم.خرما درستکنیم،از درخت حلوا بکنیم ،لباس سفیدت زغالی کن ،همه رو دعوت نکنید ،اونا خوابن بد شون میاد.
پریسا:این کارا مال چهل روز پیش بود ،بیا بریم دکتر.
پارسا:دکتر توجه نداره،اصلاًتوجه به توجه نداره وقتی من یه توپ دارم ،قل قلیه رو می خونم اصلاً به من توجه نمی کنه [با صدای بلند]توجه توجه توجه
پریسا:ولی پارسا من بهت توجه دارم یعنی سعی خودم کردم ولی کی به من توجه کنه
پارسا:توجه به توجه یه اصل مهمه،یه ضرب المثل چینی میگه :کاسبی که لبخند بلد نیست ،بهتره هیچ وقت در مغازشو باز نکنه.
پریسا:یه ضرب المثل ژاپنی هم میگه :[مکث]نمی خوای چیزی بخوری، تو چهل روزه چیزی نخوردی می خوای برم برات غذل بیارم
پارسا:غذا گشنش نیست، ناهار صبحانه رو خورده یه لیوان شامم روش .
پریسا:[کمی فکر می کند]اصلاًچطوره برات غذا بیارم
پارسا:[دست می زند]ای قصه قصه قصه نون پنیر وپسته قصه دارم از کدو قل قل زن که رفت اب بخوره افتاد و دندش شکست [مکث] حسنک کجایی؟ ماشین رفت.
پریسا:نه می خوام برات یک قصه ی پر غصه رو تعریف کنم خوب گوش کن .یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود،یه دختر ُپسری توی دانشگاه با هم همکلاسی بودند با هم رقابت خیلی شدیدی رو هم داشتند،یه ترم دختره شاگرد اول می شه،یه ترم پسره تا این که دوتایشون دکترا قبول شدند وسریه اتفاقی با هم ازدواج کردند ویه زندگی خوبی رو شروع کردند.همه جا صحبت اونا بود که مثله دو تا مرغ عشق می مونن واز این حرف ها تا این که خدا به فاصله ی یکی سال اول یه پسر بعدشم دختر به اونا داد
پارسا:دختر بد مایه بد بختی پسر خوبه فوتبال بازی می کنه
پریسا:اره پسر بهتره منم می خوام قصه پسرو برات تعریف کنم که همه دوستش داشتند ودارن.اون مثله بقیه ی بچه ها نبود .اقا پسر قصه ما توی پنج سالگی خوندن ونوشتن رو یاد گرفت وبه خواهر و به خواهر کوچو لوش هم یاد داد.هفت ساله بود که به اندازه ی کلاس چهارم ابتدایی چیزی بلد بود ،اما اونا نمی ذا شتند که بره کلاس چهارم ،می گفتند باید بره کلاس اول .بالاخره با پیگری
زیاد مامانو باباش قبول کردند وپسر توی نه سالگی ابتدایی رو تموم کرد.
پارسا:تموم کرد ،مرد،ماشین با صندلی تموم کرد مامان حلقه شو گم کرده، حلقه مرده.
پریسا:بذار حرفمو بزنم،یه چسب می زنم روی دهنتا[خندهای می کند]نه شوخی کردم،چی می گفتم اره دیگه نه سالگی ابتدای رو تموم کرد،اما خواهرش دیگه مشکلات پسر رو نداشت.اخه وقتی فهمیدن این خواهر اون پسرس دیگه راحت قبولش می کردند،می دونی پسره همهجا معروف شده بود دختر پشتش به دادش گرم بود.
پارسا:گرمه...گرمه...داغه،اتشا بنزینی شده،روش یخ بذارید خنکه جیگرش حال می یاد.
پریسا:باشه بعداًمی ذارم. بذار قصمو بگم.پارسا یازده سالش بود راهنمایی رو هم مثل اب خوردن تموم کرد ومی خواست بره دبیرستان که روز از نو روزی از نو که دبیرستان با راهنمایی فرق می کنه ،از این جور حرفها ولی بلاخره بعد از گذشتن چند خوان قبولی کردند که بصورت ازمایشی بیاد مدرسه،اگه توی اولین دوره امتحانی نمره خوبی کسب کرد بمونه وگرنه بره سالی دیگه بیاد ،ولی
تو پارسا حق همشون گذاشتی کف دستشون.
پارسا: د ستون کف کرده از بس حرف می زنید دستاتون به هم بمالید حالا قورتش بدید حساب کتاب که کف نداره.
پریسا: توی مدرسه شده بودی گل سر سبد همه دوستت داشتند،توام همه رو دوست داشتی ،دبیرستان عادی تموم کردی ولی با معدل عالی [پارسا د ستشو توی گوشش می گیره ولی پریسا متوجه نمی شود وهمین جوری حرف می زند]موقع کنکور با بابا رفتی بدی پانزده سال بیشتر نداشتی یادمه بابا می گفت :به هم می گفتند اقا چرا بچه دنبال خودت اوردی ،بعد که فهمیدن داوطلب عزیز تویی اصلاً باورشون نمی شد ،تازه سر کنکور دو تا کلوچه بهت دادن خیلی کیف کردی، [ نگاهش به پارسا می خورد] ما روباش با کی داریم حرف میزنیم [د ستا ی پارسا را از توی گوشش در می آورد ] هی عامو با توام کجا سِیر می کنی؟
پارسا: عمو سیر ِ،دایی بدهِ، عمو خوبه
پریسا : اسمشو نیار تنم مورمور میشه، میگم....
پارسا: من میگم.....
پریسا : تو چی می گی؟
پارسا : [ گچی را برمیدارد وروی دیوار میگذارد ولی چیزی نمی نویسد ] ویتامین سوم فهم درسته، اگه همه میتوانستند همدیگر رو درک دیگه نیازی به محکمه نبود ، برای رسیدن به فهم درست بهتره خدمونو جای اون طرف بذاریم و تمام مشکلات را از چشم اون ببینیم برای امتحانم که شده خدتون ُ یک بار جای طرف مقابل بذارید ، بعد به یک نتیجه غیر قابل باور می رسید ؟!
پریسا : استاد منم این کارها رو کردم ولی هیچ فایده ای نداشته ، نتوانستم از فهم درستی از تو برسم چرا من اینجوری نشدم نکنه دل من سنگه....
پارسا : مُردم اندر حسرت فهم درست
پریسا: ما هم مردیم اندر حسرت فهم تو، می دونی پارسا دایی دیروز دوباره اومده بود این جا میخواست بیاد توی اتاق من نذاشتم میگفت : این مرتیکه دکتر نیست ، باید پیش یه دکتر دیگه ببر یمت استاد ِ تورو میگفت . بهش گفتم : دایی جون دکتر آرامش بهترین دکتر ایران ِ هر چی میگفتم
گوش نمی کرد ، داشتم یاسین میخوندم هر چی میگفتم نره میگفت بدوش
پارسا : دوش فنگ،دوش باز ،آب سرازیر ، وان پر ، غلط کرد دوش گرفت ،دوش باید بمیره
پریسا : [پوزخند] بعد هم که کم آورد دوباره بحث ازدواج رو پیش کشید گفت : خانواده پسره سعید منتظرهِ جوابِ ، گفتم : برا خودشون کردن که منتظر جوابند . میدونی چند وقت پیش که اومده بود خواستکاری چی شد. [ نور صحنه تغییر میکند وپارسا به جای سعید] با دایی اومده بود دیگه نه نه بابا شو نیوورده بود ، یه بگو بخندی می کرد ن که نگو ونپرس ،دایی با کت وشلوار سفید اومده بود انگار اون خواستگاره ،صدام زد که چایی ببرم ،منم ازعمد چایی نبردم رفتم نشستم [روی تخت منشیند]
پارسا:سلام پریسا خانوم
پریسا:جوابشو ندادم دایی گفت: من میرم که راحت تر حرف بزنید .
پارسا:حالتون خوبه ؟ پرسا خانوم
پریسا:شکر خدا اگه مزاحما بذارن .
پارسا:اگه مزاحم دارید ،بگید سه سوت خودم دخلشو می یارم
پریسا:نه خودم بلدم حالشو بگیرم .فرمایشی داشتید
پارسا:عرضم به حضورتون که اومده بودم درباره ی زندگی مشترکمون حرف بزنیم
پریسا:آقا شما چقدر پرو تشریف دارید ،من هزار بار به شما گفتم ،اینم هزار و یکمن بار .اولا ً :الان من عزادارم ، نمی تونم ازدواج کنم ، ثانیا َ من از شما حالم به هم می خوره .
پارسا:منم اینو می دونم ولی اون بنده خدای خدا هم راضی نیستند که شما بی سرپرست باشید ، من می تونم شما رو خش بخت کنم .
پریسا:[عصبانی] آقا شما چرا نمی فهمید من می گم [مکث] من با آدم معتاد ، یلاقبای الدنگ که هیچ سوادی هم نداره نمی خوام ازدواج کنم ، تازه سرپرست من پارسا است .
پارسا:شما درست می فرمایید ولی من می تمونم به کمک شما ترک کنم و درس بخوانم ، درسته که مدرک پنجم ابتدایی هم ندارم ، ولی به جون خودم می تونم خوش بختتون کنم .
پریسا:آقا جون من نمی خوام خوشبخت بشم ، اصلا َ من تصمیم دارم تا آخر عمر با داداشم زندگی کنم ، ازدواج نکنم .
پارسا:ببینید پریسا خانم بیایید این مسئله رو بین خودمون حل کنیم من نمی خوام به داییتون چیزی بگم . داییتون نمی دونه که با من چه جوری حرف می زنید . من بهشون گفتم که رفتار شما با من خیلی خوبه . مجبورم نکونید به داییتون بگم ، اونم شما رو مجبور کنه با من ازدواج کنید .
پریسا:[نور صحنه عادی می شود و پارسا به حالت قبلی خودش بر می گردد] سرش داد زدم که هر غلطی می خوای بکن ، من یکی ، با تو آشغال ازدواج نمی کنم . [پارسا دست خودشو روی زمین می کشه و اشکالی را بی خودی می کشد] هی پارسا حداقل به ویتامین های خودد اعتقاد داشته باش ، اونایی که هر روز زمزمشون می کنه ، چهارمیش درست گوش کردن ِ یا به قول خودت هنر درست گوش کردن ِ ، مگه خودت نمی گفتی اگه به حرفهای طرف مقابل گوش کنیم به او می فهمونیم که حرفهاش برامون اهمییت داره و وقتی توی افکارمون قوطه ور هستیم ، فقط صداهایی رو می شنویم . بابا گوش کن ببین من چی می گم.
پارسا:زرتشت میگه : اهورا و اهریمن ، هر دو در دست تو هستند انتخاب کن که با کدام می خواهی زندگی کنی .
پریسا:نه چرا غاطی می کنی اون ویتامین پنجم زیبا دیدنه همونکه انسان مثبت گل می بینه و انسان منفی ِ تیغ گل میگیره دستشو زخمی می کنه قضیه لیوان شربت نیمه پر [مکث]پارسا کیف می کنی منم دیگه ویتامین ها تو از حفظم درسته که رشتم حقوقه ولی...
کاشکی هر چی زودتر دکترامو بگیرم که بتونم خیلی راحت از حقم دفاع کنم [با حسرت] ای دکترای حقوق.
پارسا:حقوق[رو به پریسا]اسبام حقوق دارن.
پریسا:اره همه حقوق دارن .
پارسا:حقوق بدید سر برجه اسبا حقوقاشونو میخوان.[پارسا زیر تخت میره فقط پاهاش بیرونه]
پریسا:ای کاش همین طور بود که تو گفتی حق آ دمو عین حقوق سر ماه بهش میدادن . پارسا اون زیر رفتی چی کار[میخواد بیرونش بیاره]ای دایی لعنتی.
پارسا:دایی ِ داغ چایی چاق ، داغ دایی ، چاق چایی.
پریسا:[مانند پارسا زیر تخت می رود]میدونی پارسا ،نه نمی دونم که توی این چهل روزه چه زجری کشیدم ، هر چی به دایی می گم من تا دکترام تموم نشه ازدواج نمی کنم ف به گوشش نمیره که نمیره ، آخه من چیم از تو کمتره که تو دکتر باشی و من هنوز توی یه وکالت ساده مونده باشم؟
پارسا:[از زیر تخت بیرون میاد]زنا هزار سالم درس بخونن ، آخرش باید کهنه ی بچه بشورن.
پریسا:[از زیر تخت بیرون میاد و پوز خندی می زند]تو دیگه حرفهای دایی رو نزن از تو دیگه توقع نداشتم ، صبر کن من الهامو ببینم . زنا هر چی باید کهنه ی بچّه بشورن [فریاد میزند]آهای الهام بیا ببین چی میگه .
پارسا:و عشق صدای فاصله هاست ،فاصله هایی که غرق ابهامند .
پریسا:نه خیر غرق شستن ِ... هنوز روز اولی مه الهام رو دیدی یادم نرفته اومدی خونه ، هر جای بدنت یه رنگی شده بود شده بودی رنگین کمون اصلا َ حال خودتو نمی فهمیدی . یه راست رفتی پیش مامان ، بهش گفتی مامان من عاشق شدم [خنده ای می کند]مامان از این طرز صحبتد حسابیجا خورد بعدشم گفتی امروز توی مطب دیدیش . اومده بود کار آموزی دکتر هم اونو پیش تو فرستاده حالا می گی ... .
پارسا:سکوت داره صدا میاد
پریسا:[به طرف درمی رود و بیرون رو نگاه می کند] برو بابا توام مارو گرفتی ، کسی اینجا نیست خیالاتی شدی
پارسا:[با صدای بلند]احترام بذار قدردانی بکن ، این ویتامین ششمه مگه نمی خوای خودتو پیش من بزرگ کنی ، احترام بذار زود باش .
پریسا:[سردرگم]تو چد شده ، یدفعه چرا ابنجوری با من صحبت می کنی ، [احترام نظامی می گذارد] بیا اینم احترام تازه قدم دارم یک مترهفتاد شاید هم هشتاد سانتی متر [خنده]دیروز الام اومده بود [پارسا روی دیوار تصویر گل می کشد]آره گلم آورده بود حالت پرسید و رفت مطب . می گفت : باباش گفته یه وکیل بگیر همه چیز رو بفروشید ، برید یه شهر دیگه ، البته بهم برخورد ناسلامتی ما خودمون وکیلیم ، ولی بدم نمیگه : کاشکی ماهم ازاین نامزدها داشتیم ، ولی پارسا بدم نمیگن همهچیزو میفروشیم میریم.
پارسا:بریم ...بریم.مامان پاشو می خوایم بریم . نخواب بسه دیگه ، از بس خوابیدی دیگه مردی [روی دیوار شروع به نقاشی کردن می کنه ، خطهایی کاملا َ خشک و هندسی]
پریسا:[فریاد میزند] مامان ، بابا میبینید وضعمو اون از دایی که می خواد دستی دستی منو بدبخت کنه ، این از پارسا که دیوونه شده اون مرتیکه معتاد هر روز گل می فرسته دو تایی شون می خوان پارسا رو بفروشن . خدایا منو بکش راحت بشم . دیگه خسته شدم بریدم اگه آزمایش من رد شدم بسه دیگه ، دیگه نمی تونم ادامه بدم . [پارسا سه تار را بر می دارد و شروع به نواختن می کند یک ملودی غمناک]
پریسا: نزن ترو خدا نزن [بر میگردد که سه تار را بگیرد پارسا سوار سه تار می شود و فرار میکند پریسا به دنبالش بعد از چند دور خسته می شود روی زمین می نشیند وپارسا بعد از یک دور می نشیند وسه تار می زند]
پریسا : بزن که خوب می زنی [فریاد میزند] بابا [ چشماشو میبنددو دستشو روی گوشش میگذارد و صدای سه تار قطع میشود ، چشماشو باز میکند ، پارسا سه تار رو جلوی صورت پریسا می گیرد]
پارسا : بگیرش دیگه صداش خوب نیست ، فقط بوش خوبه من صداشو دوست ندارم
پریسا: [سه تار را بغل میکند] آ ره بوی بابا رو میده ، بابا
پارسا:ستاره رو پاکش کنید بعد خاکشکنید خوشش می یاد
پریسا: پارسا کمکم کن،دیگه نمی تونم جلوی دایی وایسم دیگه دارم می برّم دایی می خواد من رو ، تو رو ، اصلا َ همه زندگی رو بفروشه . آخه من چه حقوق دانی هستم که از نمی تونم از حق خودم دفاع کنم ،ای کاش مامانم مثل بابا تک فرزند بود ، دایی نداشتیم .
پارسا:[دست می زند]ژیان که ماشین نمی شه ، دایی فامیل نمی شه ، دایی که ماشین نمی شه ژیان فامیل نمی شه .
پریسا:خوب بسه اگه راست می گی ، جلوی خودش بگو ، بی خودی کُری نخون ، وقتی اومد منو برای اون مرتیکه معتاد عقد کرد ، بدبختم کرد اونوقت می خوای چی کار کنی . چرا نمی خوای خوب بشی . نمی دونم چرا دکتر دارو نمی ده آخه این چه مریضیه که دارو نداره ، آخه داروش چیه ؟
پارسا:مهر و محبت
پریسا:[با تعجب]بله ، چی ؟
پارسا:مهر و محبت ِ [بدون توجه به پریسا برای صندلی تعریف می کند]از اولین روزی که به دنیا می یایید ، این ویتامین همراهماست و تا آخر عمر ما را همراهی می کند ، اون روزی که سینه مادر را می گیریم و شیر می خوریم ویتامین محبت را از مادر می گیریم ولی ....
پریسا:ولی چی ؟حتما َ می خواهی بگی اون کسی که میگه من تو رو دوست دارم ، چون تو منو دوست داری معاملهگری بیش نیست که مهری می دهد تا محبتی بگیرد ،آره بسه دیگهاز بس از اینا شنیدم .
پارسا:[با همان حالت قبلی]هر که را عشق نباسد نتوان زنده شمرد هر که جانش زه محبت اثری یافت نمرد
پریسا :ما نفهمیدیم دکتر روانشناس رو چه به شعر و شاعری ، برو بابا توام مارو گرفتی ؟
پارسا:زن گرفتی ... خوب آفرین یکی هم برای ما می گرفتی!
پریسا:زن چیه [رو به پارسا]آخه بدبخت [مکث]میخوان تو رو بفروشن ، دایی می خواد تو رو بفرسته خارج [به جای دایی]این پسره حیف ایران بمونه نمی دونه اون ور آب چه پولی براش می دن ، برای چی توی ایران بمونه که حتی نمی ذارن مطب هم بزنه . گفتم دایی پارسا ایرانُ ترک نمی کنه
پارسا:آره من ایران رو دوست دارم ایران زنمه می خوام تا آخر عمر باهاش زندگی کنم هیچ وقت هم طلاقش نمی دم ایران عزیزمه ایران خوشگلمه ایران .
پریسا:آره بهش گفتم که تو می خوای تو ایران بمونی به کسایی که مثل خودت بودن کمک کنی تا دیگه زجرهایی که تو کشیدی اونا نکشند تازه من همه قفلهایی خونه رو عوض کردم دیگه نمی تونه راحت سرشُ بندازه پایین بیاد توی خونه ، هر شب میان خواستگاری اون پسره که خیلی رو داره اگه روش بدی با زیر شلواری میاد که شبم اینجا بمونه
پارسا:خفّه حرف نباشه من می خوام برم .
پریسا:کجا می خوای بری ؟
پارسا:قبرستون ، اونجا آدم راحت می خوابه .
پریسا:حرف مفت نزن تو خوب می شی ، با الهام ازدواج می کنی ، میگم راستی روز خواستگاریت یادته اون موقه که تنها گذاشتنتون .
[نور صحنه تغییر می کند پریسا به جای الهام و پارسا دارای حالت عادی]
پارسا:سلام
پریسا:علیک سلام ، حالتون خوبه پارسا خان .
پارسا:آره خوبم ، چرا اینجوری حرف میزنی ؟ حالتون خوبه پارسا خان .
پریسا:ناسلامتی جلسه خواستگاریه هر چیزی یه رسم و رسوماتی داره .
پارسا:بسه دیگه توی مطب دکتر آرامش انقدر حرف میزنی که کله همه رو می خوری مریضا روبگو حالشون بدتر می شه که بهتر نمی شه از بس حرف می زنی تازه مگه ما همه حرفامونُ با هم نزدیم .
پریسا:چرا خوب اینم یه رسمه ، چه اشکالی داره تازه اگه الان بریم بیرون مادر بزرگم میگه همدیگه رو نپسندیدند آخه اون عقیده داره که دختر و پسر قبل از ازدواج باید با هم حسابی حرف بزنند ، اخه می دونی خودش موقه ازدواج اصلا َ پسررو ندیده بوده تا آخر عمر پسره هم با بدبختی زندگی کرده .
پارسا:الهام ، بسه دیگه مثل اینکه تو هر وقت روشن می شی دیگه خاموشی نداری . مثل رادیو ِ بیست و چهار ساعته میمونی [هر دو می خندند]خوب حالا میگی چی کار کنیم .
پریسا:هیچی تو الان خدتو معرفی کن من بیشتر بشناسمد .
پارسا:چشم بنده پارسا ملت پرست هستم بیست و شش ساله ، دکترای روان پزشکی دارم ، الانم دارم فوق تخصص می گیرم ، نمی دونم چه گناهی به در گاه خدا کردم که عاشق شما شدم حالا نوبت تواِ.
پریسا:از لطفتون هزارتا متشکرم ، من الهام خانوم هستم دانشجوی سال چهارم روانپزشکی توی مطب دکتر آرامش زیر نظر یک دکتر نابغه دارم تجربه کسب می کنم .
پارسا:بسه هندونه زیر بقل من نذار ،راستی چرا امروز سر اون مریضه داد زدی
پریسا: کدوم آهان بابا مغز خر خورده بود ، هر چی سوال می کردم فقط می گفت بله منم عصبانی شدم .
پارسا:خوب خنگه مریض بوده و گرنه پیش ما نمی آمد [نور صحنه عادی می شود].
پریسا:هیچی دیگه وقتی همه بعد از سه ساعت میان تو اتاق میبینند شما دارید در باره مریضا کارای فرداتون بحث می کنید اصلا َ یادتون رفته بیرون کسی منتظر شما هست یا نه ، ای کاش اون شب من اونجا بودم ، راستی با دایی می خوای چی کار کنی اون تصمیمش برای فروش تو و اون پروژت قطعیه !
پارسا:[روی تخت میپرد]آقاییون ، خانومها بفرمائید اجناس خوب داریم از شیر آدمیزاد تا جون مرغ ، هرچی می خواین داریم . آقا بفرمائید ، خانوم بفرما .
پریسا:ببخشید آقا ویتامین دارید .
پارسا:بله که داریم ، بفرمائید آقا خوبشم داریم ، چندتا می خوای
پریسا:یکی بیشتر نمی خوام اسمش چی بود ؟ تشویق آره تشویق من خیلی بهش نیاز دارم .
پارسا:ویتامین خوبیه یعنی کارو سریع جلو میبره ، شما با گفتن یک آفرین یا باریک ا... ساده می توانید زمین تا آسمون دنیا را تغییر بدید ، شما خانوم شما آقا می توانید با تشویق بله فقط تشویق زمینه پیشرفت را برای بچه هاتون هموار کنید . فقط نه که یه بار بهش بگید آفرین ولی دیروز کارت اشتباه بود . از این حرفها توی فرهنگ دهخدا بعد از کلمه شوق کلمه شوقستان آمده است . آیا مدرسه ، خانه ، محل کار ما شوقستان هست ؟
پریسا:شوقستان بود تا وقتی که مامان و بابا زنده بودند . شوقستان بود آخه تو با این همه اطلاعات چرا دیونه شدی ؟ خدایا این دیگه چه جوری حکمتیه؟
پارسا:دیوونه ، نه نه دیوونه عاقله ، عاقل دیوونست .
پریسا:بسه دیگه دیوونم کردی[آروم گریه می کند].
پارسا:[بی اعتنا]در انجمن شوق تپیدن دگر آموز .
پریسا:[فریاد می زند]پارسا بسه دیگه ترو خدا بسه دیگه [تکرار می کند و با صدای بلند زیر گریه می زند]
پارسا:[با حالتی کاملا َ جدی]بسه پاشو گریه نکن . مگه خودت نمیگفتی نمیخوام گریه کنم تا از خودم ضعف نشون بدم
پریسا:[با همان حالت قبلی]گفتم ولی دیگه چقدر تحمل کنم چهل روز گریه نکردم که از خودم ضعف نشون نداده باشم . دیگه دارم می ترکم .
پارسا:خوب گریه کن راحت منم چهل روز بغض تو گلوم مونده [هر دو با هم می زنند زیر گریه و چند لحه بعد پریسا رو به پارسا]
پریسا:پارسا [با تعجب زیاد]
پارسا:پریسا
پریسا:[با تعجب] تو حالت خوب شده خدارو شکر
پارسا:تو حالت خراب اِاِاِ چرا ؟
پریسا:حرف زیادی نزن ، خدایا شکرت ، من اصلاَ باورم نمی شه ، ممنونم خدایا خدایا شکرت ، دیدی دعا ها و پرستاریه من عاقبت کار خودشو کرد .
پارسا:چیه چرا هول کردی ؟ من اصلا َ حالم بد نبوده که حالا خوب بشه چرا کولی بازی در میاری ؟
پریسا:حالت خوب بوده تو چهل روزه دیوونه بودی الان یک هو خوب شدی .
پارسا:درست صحبت کن . آدم با برادر بزرگترش اینجوری صحبت نمی کنه