داستانک

 

 
سلام ويک دنيا مهربوني

براي اين دفعه چنتا داستانک دارم . منتظر نظر هاتون در باره  نمايشنامه ها م و داستانک هام هستم .


1

هميشه نا را بيشتر از فا دوست مي داشت . ويلون را برداشت ونواخت دو  ر ِ  مي  نا  دوستت دارم.
                             _________________________________________

2

لبخند هميشگيش و چشمهايي که فقط زمين رو نگاه مي کردند،پاهامو به زمين ميخ مي کرد.

امروزبا چادر سفيد  و چشماي خيس روي مبل خانوم جون نشسته بود.مامان گفت:دير جنبيدي

پسرآقاجونت دومادشد......
                             
3

خاله بزرگه ميگه:دختر حاجي ،چهار هزار متر  زمین توي شمال ، خانه ويلايي ،ماکسيماويک آپارتمان هفتصد

متري از خودش داره . مي تونه خوشبخت کنه.

خاله کوچيکه ميگه:دختر همکارم چشماش عسليه،موهاش طلاييه وپوست سفيدي داره، من که زنم از ديدنش

ضعف ميکنم . مي تونیدخوشبخت بشید.

مامانم ميگه : دختر همسا يه خيلي با حجابه ، نماز شبش ترک نمي شه وهيچ کس تا حالا گردي صورتشو توي

خيابون نديده. حتما ً خوشبخت مي شيد.

                                              ***
اوني که من دوستش داشتم ديشب عروس شد......   
 ....                  
4

مادر گفت ديگر دوستت ندارم .پسرک کاغذ را برداشت و کشيد .خودش ، خوهر بزرگترش ،پدرش و مادر آن دور ها در آسمان با باهاله اي دور سرش و بالهايي که تکان نمي خورد.

5

با مادر رفتند امامزاده . مادر گفت :شفايش بده ندا آمد روحش سالم است و جسمش  هم موقتي .....

نمایشنامه دیوونه

    تقدیم به تمام نخبگان ایران زمین                                                     

شخصیت ها:پارساوپریسا

 

[صحنه یک اتاق که تمام دیوارهای ان سیاه می باشد ،در این اتاق یک تخت خواب با روکش سیاه ،یک سه تار به دیوار تکیه داده شده است ویک صندلی موجوداست .روی دیوارها با گچ کلماتی نوشته شده وپاک شده وفقط اثری از انها پیداست وبعضی از کلمات مانند ویتامین روح، خنده،پارسا ،پریسا،الهام،بابا ،مامان...]

[پارسا وسط صحنه با موهاوریش های بلندو لباس سیاه ایستاده است واز تمام بدنش صورتش پیداست]

پارسا:[حالت سخنرانی]به نام خدایی که عشق ،زیبای وزندگی را افرید .زیبای روح در سلامت ان است .یعنی این که تا روح سالنم ندا شته باشیم ،نمی توانیم زندگی خوب وراحتی را داشته باشیم.

روح ما هر روزه مورد حمله هزاران هزار میکروب که ما باید واکسن هایی رو برای مبارزه پیدا کنیم [مکث]ببینم تا به حال به غذاهایی که به روح خودتون می دهید فکر کردید .به مثبت یا منفی بودن روحیتون فکر کردید .همین الان می توانید یک امتحان بکنید کمی با خودتون فکر کنید،اگر حوصله دارید کاری رو انجام بدید و ان را باشوق ادامه دهید ،دارای روحیه مثبت واگرنه دارای روحیه منفی هستید.من دراین تحقیق از غذا های روح به عنوان ویتامین اسم برده ام که با استفاده از اونا می تونیدرو حیه مثبت وخوبی داشته باشید. 

[نور تمام صحنه را می گیرد وپریسا وارد می شود وپارسا سریع رو زمین می نشیندوپاهای خودرا بغل می کند وبه گوشه ای خیره می شود ]

پریسا:سلام پارسا، چرا برق رو خاموش کردی [جواب نمی شنود ]سلام پارسا، پارسا باتوام چرا روی زمین نشستی [روبه روی پارسا به همان حالت می نشیندو پارسا برمی گردد پریسا دوباره این کار رو انجام می دهد]نچرخ سرت گیج می ره.هزار بارم که بچرخی من باهات می چرخم .

[پارسا زیر تخت می رود وگچی را برمی داردوروی دیوار شروع به نوشتن می کند حرف به حرف وبا حروف بزرگ]

پریسا:ننویس جون تو خسته شدم از بس دیوار رو پاک کردم این از اون روزهای اول که تمام دیوارهارو رنگ سیاه زدی ،اینم از حالا که داری با گچ روی اون چیزی می نویسی

[گچی را بر می دارد وبزرگ روی دیوار می نویسد : سلام ]فکر کردی خودت فقط بلدی روی دیوار چیزی بنویسی ؟نه جانم هچ کاری ندارد ما هم بلدیم .

پارسا:[گچ را می اندازد وبا صدایی کم ]سلام ...سلام ...[تکرار می کند]

پریسا :علیک سلام حالت خوبه ؟خوب بسه دیگه برای یک سالت سلام کردی

پارسا :س ل ام، Hello،[تغییر لحن ]سام [لحن زنان ]سلام .    

پریسا :نه به این که سلام نمی کردی ،نه به حالا،که قرص سلام خوردی ،داشتی چه کار می کردی؟با کسی حرف می زدی ؟[پارسا بی توجه شروع به نوشتن می کند]

گوش کن ببین چی می گم ،چرا با منم حرف نمی زنی ؟التماست می کنم [با خواهش ] با هام حرف بزن .

پارسا:باشه حرف می زنم ،حرف می زنم،اره،حرف می زنم

پریسا:اره حرف بزن باهام حرف بزن فقط اینقدر تکرار نکن،می گم می خوای بریم بیرون ؟

پارسا:بیرون ،[روی تخت مینشیند وبه طرفی خیره می شود].

پریسا:اره بیرون می ریم ،یه چرخی می زنیم ،می ریم پارک ،می ریم سینما نمی دونی چه فیلم های قشنگی اوردن،اصلا" می گم چه طور بریم اسکی خیلی کیف می ده مگه نه؟

پارسا:سینمارفته،اسکی سواری [مکث]نه نه می خوره زمین چرخ نداره که چرخ بزنیم .

پریسا:چه عجب از دو کلمه بیشتر حرف زدی ،خوب اگه نمی خوای، بیا بریم رستوران پیتزا بخوریم ، نمی خوای من پیتزا می خورم تو لازانیا ،اصلا"مرغ وسیب زمینی می خوریم خوب.

پارسا:صندلی قرمز،نور قرمز،بده،اشکال داره

پزیسا:خوب اگه رستوران هم نمی یای حد اقل بیا بریم کوه نمی دونی چه حالی می ده هوای کوه برات خوب.

پارسا:[نگاهی به پریسا می کند واز روی تخت می پرد پایین] شما ،شما کی باشید ؟

پریسا:منم پریسا،ابجی پری، منم پری.

پارسا:پریا تشنون، پریا گشنتونه ،پریا خسته شدید ،مرغ پربسته شدید چی اون زارزارتون،گریه و وای وای یتون.ه ه پری[خنده]

پریسا:از دست شماست اره منم ابجی پری که می گفتن: الهی ور....

پارسا:[ با خوشحالی ]پَری[مکث]پُری،پیری.

پریسا:[پوسخند] اره پُری،شایدم پری ، اصلاً هرچی تو بگی ،تو خوب شو هرچی می خوای منو صدا کن .

پارسا:[گوشه ای روبه دیوار می نشیند وچیزی را زمزمه می کند وگاهی بر می گردد به پریسا نگاه می کند خنده ای می کند وبرمی گردد]پری...پری...پری.

پریسا:بله جانم، چیزی می خواهی هرچی می خوای بگو.

پارسا:پری،آب،آب،دیوارتشنس قاب می خواد،قابم تاب می خواد تابم گاومی خواد.

پریسا:باشه باشه همین الان می رم برات آب می یارم.

[ازصحنه خارج می شود وپارساهمین جورکه روی زمین نشسته برمی گردد]

پارسا:ویتامین اول لبخند.قبل ازاین که شماباکسی شروع به حرف زدن کنید این چهره شماست که به اون شخص صحبت می کند،اگرشمابه اون شخص لبخندبزنیدبه اون می گیدمن باتمام وجودم شمارامی پذیرایم وبه حرفهای شماگوش می کنم وازدیدن شماخوشحالم وهزاران هزارامواج مثبت دیگه مابایک لبخندساده می تونیم زندگی بهتری روداشته باشیم به قول معروف بخندتادنیابهت بخنده.

لبخند یک پدر یا مادر برای فرزند موجب اعتمادبه نفس وبر عکس .شما اگه به قدرت لبخند اعتقاد ندارید می توانید یک روز از خواب بیدار شوید از صبح تا ظهر همه کارها را بالبخند شروع کنید ونیمه  دیگر رو بر عکس بعد دونیمه روز رو با هم مقایسه کنید

[پریسا با یک لیوان اب پرتقال وارد می شود]

پریسا:بیا اینم یه لیوان اب پرتقال خوب گوارا[لیوان را به پرسا می دهد وپارسا هم بدون وقفه لیوان را سر می کشد وبعد به لیوان نگاه می کند] 

پریسا:خوب بود،خشمزه بود.

پارسا:خالیه...هیچ کس نیست.

پریسا:خوب بده برم دوباره برات بیارم

[می رود که لیوان را بگیردپارسا به لیوان ضربه ای می زند وداخلش را نگاه می کند ]

پارسا:کسی خونه نیست [رو به پریسا]خالیه.کسی خونه نیست ،جواب نمی دن[توی لیوان فریادمی زند]اهای خالیا کسی خونه نیست.

پریسا:اره کسی خونه نیست [با ناراحتی ]مامانو بابا رفتند گردش.

پارسا: با ماشین رفتند گردش،رفتند بگردند [تصویر یک ماشین را روی دیوار می کشد ]ماشین سواری.....

پریسا: اره رفتند گردش ،خوب بیا ما هم بریم گردش ،پوسیدم از بس توی خونه بودیم

پارسا:ماشین خطر داره چراغ داره،بوق داره ،تصادف داره،منوداره،[روبه پریسا]بابا کی رو داره؟

پریسا:بابا تو راداره، منو داره ،می خوای بریم پیششون

پارسا:مامان خوابه ،فرمون سرشوگذاشته روی شونه ،بابا،روسری مامان سُسی شده سس گوجه خوردنی نبایدروی، روی سری ریخت 

پریسا:پارسا بسه دیگه،دیگه تعریف نکن.

پارسا:[فریادمی زند]اهای برید گمشید ،برید کنار با توپ می زنید شیشه ماشین رو می شکنید،مامان روسریت درست کن،بابا چرا رو موهات رُب ریختی،همه چرخ های ماشین بزرگه،رنگ ماشین

ما شده،رنگی.

پریسا:پارسااونا رفتندگردش،نه رفتند ماموریت،الانم خوابند ،تو نمی خوای بخوابی.

پارسا:مامان پاشو،نخواب این جا بد،پاشودیگه از بس خوابیدی مُردی.

پریسا:نه نمردن من امروز اونا رو توی بیمارستان دیدم سراغ تو رو می گرفتن می خوای بریم دکتر

پارسا:دکترچیه؟پاشو باید چایی بخریم.خرما درستکنیم،از درخت حلوا بکنیم ،لباس سفیدت زغالی کن ،همه رو دعوت نکنید ،اونا خوابن بد شون میاد.

پریسا:این کارا مال چهل روز پیش بود ،بیا بریم دکتر.

پارسا:دکتر توجه نداره،اصلاًتوجه به توجه نداره وقتی من یه توپ دارم ،قل قلیه رو می خونم اصلاً به من توجه نمی کنه [با صدای بلند]توجه توجه توجه

پریسا:ولی پارسا من بهت توجه دارم یعنی سعی خودم کردم ولی کی به من توجه کنه

پارسا:توجه به توجه یه اصل مهمه،یه ضرب المثل چینی میگه :کاسبی که لبخند بلد نیست ،بهتره هیچ وقت در مغازشو باز نکنه.

پریسا:یه ضرب المثل ژاپنی هم میگه :[مکث]نمی خوای چیزی بخوری، تو چهل روزه چیزی نخوردی می خوای برم برات غذل بیارم

پارسا:غذا گشنش نیست، ناهار صبحانه رو خورده یه لیوان شامم روش .

پریسا:[کمی فکر می کند]اصلاًچطوره برات غذا بیارم

پارسا:[دست می زند]ای قصه  قصه قصه نون پنیر وپسته قصه دارم از کدو قل قل زن که رفت اب بخوره افتاد و دندش شکست [مکث] حسنک کجایی؟ ماشین رفت.

پریسا:نه می خوام برات یک قصه ی پر غصه رو تعریف کنم خوب گوش کن .یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود،یه دختر ُپسری توی دانشگاه با هم همکلاسی بودند با هم رقابت خیلی شدیدی رو هم داشتند،یه ترم دختره شاگرد اول می شه،یه ترم پسره تا این که دوتایشون دکترا قبول شدند وسریه اتفاقی با هم ازدواج کردند ویه زندگی خوبی رو شروع کردند.همه جا صحبت اونا بود که مثله دو تا مرغ عشق می مونن واز این حرف ها تا این که خدا به فاصله ی یکی سال اول یه پسر بعدشم دختر به اونا داد

پارسا:دختر بد مایه بد بختی پسر خوبه فوتبال بازی می کنه

پریسا:اره پسر بهتره منم می خوام قصه پسرو برات تعریف کنم که همه دوستش داشتند ودارن.اون مثله بقیه ی بچه ها نبود .اقا پسر قصه ما توی پنج سالگی خوندن ونوشتن رو یاد گرفت وبه خواهر و به خواهر کوچو لوش هم یاد داد.هفت ساله بود که به اندازه ی کلاس چهارم ابتدایی چیزی بلد بود ،اما اونا نمی ذا شتند که بره کلاس چهارم ،می گفتند باید بره کلاس اول .بالاخره با پیگری  

زیاد مامانو باباش قبول کردند وپسر توی نه سالگی ابتدایی رو تموم کرد.

پارسا:تموم کرد ،مرد،ماشین با صندلی تموم کرد مامان حلقه شو گم کرده، حلقه مرده.

پریسا:بذار حرفمو بزنم،یه چسب می زنم روی دهنتا[خندهای می کند]نه شوخی کردم،چی می گفتم اره دیگه نه سالگی ابتدای رو تموم کرد،اما خواهرش دیگه مشکلات پسر رو نداشت.اخه وقتی فهمیدن این خواهر اون پسرس دیگه راحت قبولش می کردند،می دونی پسره همهجا معروف شده بود دختر پشتش به دادش گرم بود.

پارسا:گرمه...گرمه...داغه،اتشا بنزینی شده،روش یخ بذارید خنکه جیگرش حال می یاد.

پریسا:باشه بعداًمی ذارم. بذار قصمو بگم.پارسا یازده سالش بود راهنمایی رو هم مثل اب خوردن تموم کرد ومی خواست بره دبیرستان که روز از نو روزی از نو که دبیرستان با راهنمایی فرق می کنه ،از این جور حرفها ولی بلاخره بعد از گذشتن چند خوان قبولی کردند که بصورت ازمایشی بیاد مدرسه،اگه توی اولین دوره امتحانی نمره خوبی کسب کرد بمونه وگرنه بره سالی دیگه بیاد ،ولی

تو پارسا حق همشون گذاشتی کف دستشون.

پارسا: د ستون کف کرده از بس حرف می زنید دستاتون به هم بمالید حالا قورتش بدید حساب کتاب که کف نداره.

پریسا: توی مدرسه شده بودی گل سر سبد همه دوستت داشتند،توام همه رو دوست داشتی ،دبیرستان عادی تموم کردی ولی با معدل عالی [پارسا     د ستشو توی گوشش می گیره ولی پریسا متوجه نمی شود وهمین جوری حرف می زند]موقع کنکور با بابا رفتی بدی پانزده سال بیشتر نداشتی یادمه بابا می گفت :به هم می گفتند اقا چرا بچه دنبال خودت اوردی ،بعد که فهمیدن داوطلب عزیز تویی اصلاً باورشون نمی شد ،تازه سر کنکور دو تا کلوچه بهت دادن خیلی کیف کردی، [ نگاهش به پارسا می خورد] ما روباش با کی داریم حرف میزنیم [د ستا ی پارسا را از توی گوشش در می آورد ] هی عامو با توام کجا سِیر می کنی؟

پارسا: عمو سیر ِ،دایی بدهِ، عمو خوبه

پریسا : اسمشو نیار تنم مورمور میشه، میگم....

پارسا: من میگم.....

پریسا : تو چی می گی؟

پارسا : [ گچی را برمیدارد وروی دیوار میگذارد ولی چیزی نمی نویسد ] ویتامین سوم فهم درسته، اگه همه میتوانستند  همدیگر رو درک دیگه نیازی به محکمه نبود ، برای رسیدن به فهم درست بهتره خدمونو جای اون طرف بذاریم و تمام مشکلات را از چشم اون ببینیم برای امتحانم که شده خدتون ُ یک بار جای طرف مقابل بذارید ، بعد به یک نتیجه غیر قابل باور می رسید ؟!

پریسا : استاد منم این کارها رو کردم ولی هیچ فایده ای نداشته ، نتوانستم از فهم درستی از تو برسم چرا من اینجوری نشدم نکنه دل من سنگه....

پارسا : مُردم اندر حسرت فهم درست

پریسا: ما هم مردیم اندر حسرت فهم تو، می دونی پارسا دایی دیروز دوباره اومده بود این جا میخواست بیاد توی اتاق من نذاشتم میگفت : این مرتیکه دکتر نیست ، باید پیش یه دکتر دیگه ببر یمت استاد ِ تورو میگفت . بهش گفتم : دایی جون دکتر آرامش بهترین دکتر ایران ِ هر چی میگفتم

گوش نمی کرد ، داشتم یاسین میخوندم هر چی میگفتم نره میگفت بدوش

پارسا : دوش فنگ،دوش باز ،آب سرازیر ، وان پر ، غلط کرد دوش گرفت ،دوش باید بمیره

پریسا : [پوزخند] بعد هم که کم آورد دوباره بحث ازدواج رو پیش کشید گفت : خانواده پسره سعید منتظرهِ جوابِ ، گفتم : برا خودشون کردن که منتظر جوابند . میدونی چند وقت پیش که اومده بود خواستکاری چی شد. [ نور صحنه تغییر میکند وپارسا به جای سعید] با دایی اومده بود دیگه نه نه بابا شو نیوورده بود ، یه بگو بخندی می کرد ن که نگو ونپرس ،دایی با کت وشلوار سفید اومده بود انگار اون خواستگاره ،صدام زد که چایی ببرم ،منم ازعمد چایی نبردم رفتم نشستم [روی تخت منشیند]

پارسا:سلام پریسا خانوم

پریسا:جوابشو ندادم دایی گفت: من میرم که راحت تر حرف بزنید .

پارسا:حالتون خوبه ؟ پرسا خانوم

پریسا:شکر خدا اگه مزاحما بذارن .

پارسا:اگه مزاحم دارید ،بگید سه سوت خودم دخلشو می یارم

پریسا:نه خودم بلدم حالشو بگیرم .فرمایشی داشتید

پارسا:عرضم به حضورتون که اومده بودم درباره ی زندگی مشترکمون حرف بزنیم

پریسا:آقا شما چقدر پرو تشریف دارید ،من هزار بار به شما گفتم ،اینم هزار و یکمن بار .اولا ً :الان من عزادارم ، نمی تونم ازدواج کنم ، ثانیا َ من از شما حالم به هم می خوره .

پارسا:منم اینو می دونم ولی اون بنده خدای خدا هم راضی نیستند که شما بی سرپرست باشید ، من می تونم شما رو خش بخت کنم .

پریسا:[عصبانی] آقا شما چرا نمی فهمید من می گم [مکث] من با آدم معتاد ، یلاقبای الدنگ که هیچ سوادی هم نداره نمی خوام ازدواج کنم ، تازه سرپرست من پارسا است .

پارسا:شما درست می فرمایید ولی من می تمونم به کمک شما ترک کنم و درس بخوانم ، درسته که مدرک پنجم ابتدایی هم ندارم ، ولی به جون خودم می تونم خوش بختتون کنم .

پریسا:آقا جون من نمی خوام خوشبخت بشم ، اصلا َ من تصمیم دارم تا آخر عمر با داداشم زندگی کنم ، ازدواج نکنم .

پارسا:ببینید پریسا خانم بیایید این مسئله رو بین خودمون حل کنیم من نمی خوام به داییتون چیزی بگم . داییتون نمی دونه که با من چه جوری حرف می زنید . من بهشون گفتم که رفتار شما با من خیلی خوبه . مجبورم نکونید به داییتون بگم ، اونم شما رو مجبور کنه با من ازدواج کنید .

پریسا:[نور صحنه عادی می شود و پارسا به حالت قبلی خودش بر می گردد] سرش داد زدم که هر غلطی می خوای بکن ، من یکی ، با تو آشغال ازدواج نمی کنم . [پارسا دست خودشو روی زمین می کشه و اشکالی را بی خودی می کشد] هی پارسا حداقل به ویتامین های خودد اعتقاد داشته باش ، اونایی که هر روز زمزمشون می کنه ، چهارمیش درست گوش کردن ِ یا به قول خودت هنر درست گوش کردن ِ ، مگه خودت نمی گفتی اگه به حرفهای طرف مقابل گوش کنیم به او می فهمونیم که حرفهاش برامون اهمییت داره و وقتی توی افکارمون قوطه ور هستیم ، فقط صداهایی رو می شنویم . بابا گوش کن ببین من چی می گم.

پارسا:زرتشت میگه : اهورا و اهریمن ، هر دو در دست تو هستند انتخاب کن که با کدام می خواهی زندگی کنی .

پریسا:نه چرا غاطی می کنی اون ویتامین پنجم زیبا دیدنه همونکه انسان مثبت گل می بینه و انسان منفی ِ تیغ گل میگیره دستشو زخمی می کنه قضیه لیوان شربت نیمه پر [مکث]پارسا کیف می کنی منم دیگه ویتامین ها تو از حفظم درسته که رشتم حقوقه ولی...

کاشکی هر چی زودتر دکترامو بگیرم که بتونم خیلی راحت از حقم دفاع کنم [با حسرت] ای دکترای حقوق.

پارسا:حقوق[رو به پریسا]اسبام حقوق دارن.

پریسا:اره همه حقوق دارن .

پارسا:حقوق بدید سر برجه اسبا حقوقاشونو میخوان.[پارسا زیر تخت میره فقط پاهاش بیرونه]

پریسا:ای کاش همین طور بود که تو گفتی حق آ دمو عین حقوق سر ماه بهش میدادن . پارسا اون زیر رفتی چی کار[میخواد بیرونش بیاره]ای دایی لعنتی.

پارسا:دایی ِ داغ چایی چاق ، داغ دایی ، چاق چایی.

پریسا:[مانند پارسا زیر تخت می رود]میدونی پارسا ،نه نمی دونم که توی این چهل روزه چه زجری کشیدم ، هر چی به دایی می گم من تا دکترام تموم نشه ازدواج نمی کنم ف به گوشش نمیره که نمیره ، آخه من چیم  از تو کمتره که تو دکتر باشی و من هنوز توی یه وکالت ساده مونده باشم؟

پارسا:[از زیر تخت بیرون میاد]زنا هزار سالم درس بخونن ، آخرش باید کهنه ی بچه بشورن.

پریسا:[از زیر تخت بیرون میاد و پوز خندی می زند]تو دیگه حرفهای دایی رو نزن از تو دیگه توقع نداشتم ، صبر کن من الهامو ببینم . زنا هر چی باید کهنه ی بچّه بشورن [فریاد میزند]آهای الهام بیا ببین چی میگه .

پارسا:و عشق صدای فاصله هاست ،فاصله هایی که غرق ابهامند .

پریسا:نه خیر غرق شستن ِ... هنوز روز اولی مه الهام رو دیدی یادم نرفته اومدی خونه ، هر جای بدنت یه رنگی شده بود شده بودی رنگین کمون اصلا َ حال خودتو نمی فهمیدی . یه راست رفتی پیش مامان ، بهش گفتی مامان من عاشق شدم [خنده ای می کند]مامان از این طرز صحبتد حسابیجا خورد بعدشم گفتی امروز توی مطب دیدیش . اومده بود کار آموزی دکتر هم اونو پیش تو فرستاده حالا می گی ... .

پارسا:سکوت داره صدا میاد

پریسا:[به طرف درمی رود و بیرون رو نگاه می کند] برو بابا توام مارو گرفتی ، کسی اینجا نیست خیالاتی شدی

پارسا:[با صدای بلند]احترام بذار قدردانی بکن ، این ویتامین ششمه مگه نمی خوای خودتو پیش من بزرگ کنی ، احترام بذار زود باش .

پریسا:[سردرگم]تو چد شده ، یدفعه چرا ابنجوری با من صحبت می کنی ، [احترام نظامی می گذارد] بیا اینم احترام تازه قدم دارم یک مترهفتاد شاید هم هشتاد سانتی متر [خنده]دیروز الام اومده بود [پارسا روی دیوار تصویر گل می کشد]آره گلم آورده بود حالت پرسید و رفت مطب . می گفت : باباش گفته یه وکیل بگیر همه چیز رو بفروشید ، برید یه شهر دیگه ، البته بهم برخورد ناسلامتی ما خودمون وکیلیم ، ولی بدم نمیگه : کاشکی ماهم ازاین نامزدها داشتیم ، ولی پارسا بدم نمیگن همهچیزو میفروشیم میریم.

پارسا:بریم ...بریم.مامان پاشو می خوایم بریم . نخواب بسه دیگه ، از بس خوابیدی دیگه مردی [روی دیوار شروع به نقاشی کردن می کنه ، خطهایی کاملا َ خشک و هندسی]

پریسا:[فریاد میزند] مامان ، بابا میبینید وضعمو اون از دایی که می خواد دستی دستی منو بدبخت کنه ، این از پارسا که دیوونه شده اون مرتیکه معتاد هر روز گل می فرسته دو تایی شون می خوان پارسا رو بفروشن . خدایا منو بکش راحت بشم . دیگه خسته شدم بریدم اگه آزمایش من رد شدم بسه دیگه ، دیگه نمی تونم ادامه بدم . [پارسا سه تار را بر می دارد و شروع به نواختن می کند یک ملودی غمناک]

پریسا: نزن ترو خدا نزن [بر میگردد که سه تار را بگیرد پارسا سوار سه تار می شود و فرار میکند پریسا به دنبالش بعد از چند دور خسته می شود روی زمین می نشیند وپارسا بعد از یک دور می نشیند وسه تار می زند]

پریسا : بزن که خوب می زنی [فریاد میزند] بابا [ چشماشو میبنددو دستشو روی گوشش میگذارد و صدای سه تار قطع میشود ، چشماشو باز میکند ، پارسا سه تار رو جلوی صورت پریسا می گیرد]

پارسا : بگیرش دیگه صداش خوب نیست ، فقط بوش خوبه من صداشو دوست ندارم

پریسا: [سه تار را بغل میکند] آ ره بوی بابا رو میده ، بابا

پارسا:ستاره رو پاکش کنید بعد خاکشکنید خوشش می یاد

پریسا: پارسا کمکم کن،دیگه نمی تونم جلوی دایی وایسم دیگه دارم می برّم دایی می خواد من رو ، تو رو ، اصلا َ همه زندگی رو بفروشه . آخه من چه حقوق دانی هستم که از نمی تونم از حق خودم دفاع کنم ،ای کاش مامانم مثل بابا تک فرزند بود ، دایی نداشتیم .

پارسا:[دست می زند]ژیان که ماشین نمی شه ، دایی فامیل نمی شه ، دایی که ماشین نمی شه ژیان فامیل نمی شه .

پریسا:خوب بسه اگه راست می گی ، جلوی خودش بگو ، بی خودی کُری نخون ، وقتی اومد منو برای اون مرتیکه معتاد عقد کرد ، بدبختم کرد اونوقت می خوای چی کار کنی . چرا نمی خوای خوب بشی . نمی دونم چرا دکتر دارو نمی ده آخه این چه مریضیه که دارو نداره ، آخه داروش چیه ؟

پارسا:مهر و محبت

پریسا:[با تعجب]بله ، چی ؟

پارسا:مهر و محبت ِ [بدون توجه به پریسا برای صندلی تعریف می کند]از اولین روزی که به دنیا می یایید ، این ویتامین همراهماست و تا آخر عمر ما را همراهی می کند ، اون روزی که سینه مادر را می گیریم و شیر می خوریم ویتامین محبت را از مادر می گیریم ولی ....

پریسا:ولی چی ؟حتما َ می خواهی بگی اون کسی که میگه من تو رو دوست دارم ، چون تو منو دوست داری معاملهگری بیش نیست که مهری می دهد تا محبتی بگیرد ،آره بسه دیگهاز بس از اینا شنیدم .

پارسا:[با همان حالت قبلی]هر که را عشق نباسد نتوان زنده شمرد      هر که جانش زه محبت اثری یافت نمرد

پریسا :ما نفهمیدیم دکتر روانشناس رو چه به شعر و شاعری ، برو بابا توام مارو گرفتی ؟

پارسا:زن گرفتی ... خوب آفرین یکی هم برای ما می گرفتی!

پریسا:زن چیه [رو به پارسا]آخه بدبخت [مکث]میخوان تو رو بفروشن ، دایی می خواد تو رو بفرسته خارج [به جای دایی]این پسره حیف ایران بمونه نمی دونه اون ور آب چه پولی براش می دن ، برای چی توی ایران بمونه که حتی نمی ذارن مطب هم بزنه . گفتم دایی پارسا ایرانُ ترک نمی کنه

پارسا:آره من ایران رو دوست دارم ایران زنمه می خوام تا آخر عمر باهاش زندگی کنم هیچ وقت هم طلاقش نمی دم ایران عزیزمه ایران خوشگلمه ایران .

پریسا:آره بهش گفتم که تو می خوای تو ایران بمونی به کسایی که مثل خودت بودن کمک کنی تا دیگه زجرهایی که تو کشیدی اونا نکشند تازه من همه قفلهایی خونه رو عوض کردم دیگه نمی تونه راحت سرشُ بندازه پایین بیاد توی خونه ، هر شب میان خواستگاری اون پسره که خیلی رو داره اگه روش بدی با زیر شلواری میاد که شبم اینجا بمونه

پارسا:خفّه حرف نباشه من می خوام برم .

پریسا:کجا می خوای بری ؟

پارسا:قبرستون ، اونجا آدم راحت می خوابه .

پریسا:حرف مفت نزن تو خوب می شی ، با الهام ازدواج می کنی ، میگم راستی روز خواستگاریت یادته اون موقه که تنها گذاشتنتون .

[نور صحنه تغییر می کند پریسا به جای الهام و پارسا دارای حالت عادی]

پارسا:سلام

پریسا:علیک سلام ، حالتون خوبه پارسا خان .

پارسا:آره خوبم ، چرا اینجوری حرف میزنی ؟ حالتون خوبه پارسا خان .

پریسا:ناسلامتی جلسه خواستگاریه هر چیزی یه رسم و رسوماتی داره .

پارسا:بسه دیگه توی مطب دکتر آرامش انقدر حرف میزنی که کله همه رو می خوری مریضا روبگو حالشون بدتر می شه که بهتر نمی شه از بس حرف می زنی تازه مگه ما همه حرفامونُ با هم نزدیم .

پریسا:چرا خوب اینم یه رسمه ، چه اشکالی داره تازه اگه الان بریم بیرون مادر بزرگم میگه همدیگه رو نپسندیدند آخه اون عقیده داره که دختر و پسر قبل از ازدواج باید با هم حسابی حرف بزنند ، اخه می دونی خودش موقه ازدواج اصلا َ پسررو ندیده بوده تا آخر عمر پسره هم با بدبختی زندگی کرده .

پارسا:الهام ، بسه دیگه مثل اینکه تو هر وقت روشن می شی دیگه خاموشی نداری . مثل رادیو ِ بیست و چهار ساعته میمونی [هر دو می خندند]خوب حالا میگی چی کار کنیم .

پریسا:هیچی تو الان خدتو معرفی کن من بیشتر بشناسمد .

پارسا:چشم  بنده پارسا ملت پرست هستم بیست و شش ساله ، دکترای روان پزشکی دارم ، الانم دارم فوق تخصص می گیرم ، نمی دونم چه گناهی به در گاه خدا کردم که عاشق شما شدم حالا نوبت تواِ.

پریسا:از لطفتون هزارتا متشکرم ، من الهام خانوم هستم دانشجوی سال چهارم روانپزشکی توی مطب دکتر آرامش زیر نظر یک دکتر نابغه دارم تجربه کسب می کنم .

پارسا:بسه هندونه زیر بقل من نذار ،راستی چرا امروز سر اون مریضه داد زدی

پریسا: کدوم آهان بابا مغز خر خورده بود ، هر چی سوال می کردم فقط می گفت بله منم عصبانی شدم .

پارسا:خوب خنگه مریض بوده و گرنه پیش ما نمی آمد [نور صحنه عادی می شود].

پریسا:هیچی دیگه وقتی همه بعد از سه ساعت میان تو اتاق میبینند شما دارید در باره مریضا کارای فرداتون بحث می کنید اصلا َ یادتون رفته بیرون کسی منتظر شما هست یا نه ، ای کاش اون شب من اونجا بودم ، راستی با دایی می خوای چی کار کنی اون تصمیمش برای فروش تو و اون پروژت قطعیه !

پارسا:[روی تخت میپرد]آقاییون ، خانومها بفرمائید اجناس خوب داریم از شیر آدمیزاد تا جون مرغ ، هرچی می خواین داریم . آقا بفرمائید ، خانوم بفرما .

پریسا:ببخشید آقا ویتامین دارید .

پارسا:بله که داریم ، بفرمائید آقا خوبشم داریم ، چندتا می خوای

پریسا:یکی بیشتر نمی خوام اسمش چی بود ؟ تشویق آره تشویق من خیلی بهش نیاز دارم .

پارسا:ویتامین خوبیه یعنی کارو سریع جلو میبره ، شما با گفتن یک آفرین یا باریک ا... ساده می توانید زمین تا آسمون دنیا را تغییر بدید ، شما خانوم شما آقا می توانید با تشویق بله فقط تشویق زمینه پیشرفت را برای بچه هاتون هموار کنید . فقط نه که یه بار بهش بگید آفرین ولی دیروز کارت اشتباه بود . از این حرفها توی فرهنگ دهخدا بعد از کلمه شوق کلمه شوقستان آمده است . آیا مدرسه ، خانه ، محل کار ما شوقستان هست ؟

پریسا:شوقستان بود تا وقتی که مامان و بابا زنده بودند . شوقستان بود آخه تو با این همه اطلاعات چرا دیونه شدی ؟ خدایا این دیگه چه جوری حکمتیه؟

پارسا:دیوونه ، نه نه دیوونه عاقله ، عاقل دیوونست .

پریسا:بسه دیگه دیوونم کردی[آروم گریه می کند].

پارسا:[بی اعتنا]در انجمن شوق تپیدن دگر آموز .

پریسا:[فریاد می زند]پارسا بسه دیگه ترو خدا بسه دیگه [تکرار می کند و با صدای بلند زیر گریه می زند]

پارسا:[با حالتی کاملا َ جدی]بسه پاشو گریه نکن . مگه خودت نمیگفتی نمیخوام گریه کنم تا از خودم ضعف نشون بدم

پریسا:[با همان حالت قبلی]گفتم ولی دیگه چقدر تحمل کنم چهل روز گریه نکردم که از خودم ضعف نشون نداده باشم . دیگه دارم می ترکم .

پارسا:خوب گریه کن راحت منم چهل روز بغض تو گلوم مونده [هر دو با هم می زنند زیر گریه و چند لحه بعد پریسا رو به پارسا]

پریسا:پارسا [با تعجب زیاد]

پارسا:پریسا

پریسا:[با تعجب] تو حالت خوب شده خدارو شکر

پارسا:تو حالت خراب اِاِاِ چرا ؟

پریسا:حرف زیادی نزن ، خدایا شکرت ، من اصلاَ باورم نمی شه ، ممنونم خدایا خدایا شکرت ، دیدی دعا ها و پرستاریه من عاقبت کار خودشو کرد .

پارسا:چیه چرا هول کردی ؟ من اصلا َ حالم بد نبوده که حالا خوب بشه چرا کولی بازی در میاری ؟

پریسا:حالت خوب بوده تو چهل روزه دیوونه بودی الان یک هو خوب شدی .

پارسا:درست صحبت کن . آدم با برادر بزرگترش اینجوری صحبت نمی کنه

ادامه نمایشنامه دیوونه

پریسا:من که اصلا َ نمی فهمم تو چی میگی پاکگیج شدم درست حرف بزن ببینم نکنه هنوز حالت خوب نشده.

پارسا:اصلا َ فکرشو نمی کردم . که یک وکیل مملکت اینقدر خنگ باشه بابا من خودمو به مریضی زده بودم .

پریسا:نه اینو داری برای دل خوشی من می گی . تو یک هو خوب شدی این یک معجزست . 

پارسا:گفتم که خنگی [مکث]اون موقع که خبر فوت مامان و بابا رو بهمون دادن ، رفتیم سر تصادف این فکر به ذهنم رسید که خودمو به دیوونگی بزنم چون به نظرم بهترین راه برای فرار کردن از دست دایی همین بود . اولش می خواستم بهت بگم ولی به خودم گفتم پریسا تیزه خودش می فهمه ولی انگار نه انگار باب من افتضاح بودم اصلا َ نقشمو درست بازی نکردم .

پریسا:ولی دکتر گفت : تو که دیوونه مقطعی شدی ؟

پارسا:تو منو پیش کی بردی بابا چرا انقدر خنگ بازی در میاری .

پریسا:پیش استاد خودت بهترین دکتر ایران . دکتر آرامش .

پارسا:خوب اون استاد خودمه وقتی رفتیم اونجا دکتر چی گفت .

پریسا:گفت خانوم شما چند دقیقه بیرون تشریف داشته باشید .

پارسا:خوب منم همون جا قضییه رو براش تعریف کردم و اونم قول همکاری داد .

پریسا:پس یگو چرا دارو نداد ر چی می گفتم آقای دکتر بهتر نیست بهش دارو بدیم تا زودتر خوب بشه می گفت :

پارسا:[به جای دکتر]ببین پریسا خانوم اون شک بهش وارد شده ،باید صبر کنیم تا خودش خوب بشه شما بهتره توی این مدت ،خاطرات خوب رو یادش بیارید [خنده ای می کند]

پریسا:پارسا تو [با عصبانیت فریاد می زند]پارسا تو

پارسا:من چی ، ها من چی ؟

پریسا:[با عصبانیت تمام]خیلی نامردی چهل روزه منو بازی دادی ، نامرد،مرده شور اون داداش بودنت را ببرم اون بدبخت الهام  رو بگو که هر روز گل می برد ، می یومد دید نت ،بدبخت بی چاره چقدربه خاطره تو نگران بود و گریه میکرد

پارسا : پریسا آ روم باش ، گوش کن ببین چی میگم آ خه چی کار میتونستم بکنم  میترسیدم لو بدی ، تازه من می خواستم تو از ویتامین نهم که ورزش و جنب جوشه بهرهمند بشی [پریسا دست درگوش می گذارد ] ببین پریسا علم روانپزشکی ثابت کرده ورزش نه تنها برای جسم خوبِ بلکه برای روحم خوبه، انسان های اولیه اینو می دونستند برای همین در کنا ر مراسما شون می رقصیدند تازه همین عشایر خودمونم بعداز کارهای سنگین با صدایدهل می رقصیدند می شنوی پریسا

پریسا :[ چشمهاشم می بندد و دستش همچنان توی گوش است] برو گمشو دیگه نمی خواهم ببینمت برو.... گمشو

پارسا : ای بابا درست حرف بزن مثلا ً تو وکیلی

پریسا : [ همان حالت قبلی ] هستم که هستم به تو مربوط نیست

پارسا : ببینم تو چه جوری دستتُ در ِ گوشت گرفتی که همه چیز رو میشنوی

پریسا : به تو مربوط نیست

پارسا :[سه تار را بر می دارد به وروبه روی پریسا مینشنید و سه تار میزند و پریسا را صدامی کند ] پریسا ،پریسا ، پری جون ، آبجی پری قهر نکن غلط کردم  چیز خوردم

پریسا :بگو چی خوردی

پارسا: چیز دیگه ، شکر خوردم منو ببخش تو باید منو درک کنی

پریسا : برو به دَرَک...

پارسا: آخه من باید چی کار کنم که تو منو ببخشی؟

پریسا : من تورو نم بخشم دیگم خر نمی شم !

پارسا: [ با التماس ] هر کاری بگی می کنم ، هر شرطی یذاری قبول میکنم ف جون آبجی پری

پریسا : خوب من به شرط رو برات مبذارم، باید قبول کنی بعد از اون شاید در رابطهبا آشتی کردن با هات فکر کنم

پارسا: باشه قبول ِ، چشمم کور قبول می کنم

پریسا : خوب تو اول باید قول[ کمی فکر میکند] به تلافی این چهل روز هشتاد روز همه کارهای منو انجام بدی

پارسا: بی انصافی ، ولی باشه قبول خوب حالا دیگه آشتی

پریسا : صبر کن این اولیش بود دوم این که کمکم کنی تحقیقم درباره حقوق زنان ومشکلات قانونی وقضایشو تموم کنم چهل روز عقبم

پارسا:باشه ولی فکر می کنم من بیشتر مشکل دارم

پریسا:حرف نباشه ،سوم اینکه [مکث حالتش عوض می شود]تو برای اینده مون چه تصمیمی گرفتی

پارسا:تصمیم گرفتم باهم اشتی کنیم

پریسا:خودت لوس نکن ،نمک پاشم نباش تازه ما باهم قهر نبودیم

پارسا:ولا من تم که[مکث]تصمیم گرفتم با الهام ازدواج کنم

پریسا:چشمت نکن بد بخت مگم برای کار،زندگی،دایی وبقیه بدبختی هامون چه فکر کردی خوب ِ چهل روز غذای نخوردی که نمکش بگیردت نمکدون راستی این چهل روز چه جوری غذا نمی خوردی

پارسا:غول چراغ جاذو برام غذا می اورد

پریسا:پارسا جون هوا به اندازه کافی سرد هست

پارسا:چیه چقدر بداخلاق شدی منشی دکتر ارامش برام غذا می اورد

پریسا:کی من که همیشه پیشت بودم

پارسا :توی اون ساعتی که می رفتی سر قبر اون خدا بیامورزها

پریسا:پس بگو چرا غذاهای مارو نمی خوردی دست پخت خانوم احمدی چه طوری بود؟

پارسا:نمی دونی پریسا عجب دست پختی داره ،ادم می خواهد انگشتا شم باهاش بخوره یه وعدش سه وعدم جواب می داد

پریسا:خیلی خوش مزه بود دیگه

پارسا:اره من عاشقش شدم

پریسا:عاشقش شدی صبر کن من الهام ببینم هنوز ازدواج نکرده براش هم هوو پیدا کردی [فریاد می زنه ]اهای الهام بیا ببین که داری بد بخت می شی اهای الهام کجای ؟

پارسا:اِپریسا چرا داری کولی بازی درمیاری من غذاهاش گفتم تازه خانوم احمدی پنجاه سالش ،جای ماماتمه ،اصلا ً به الهام بگو اون خانوم احمدی را می شناسه ضایع می شی می ذاری تصمیمَ مو بگم یا نه

پریسا:بگو من که جلوتو نگرفتم

پارسا:دکت ارامش قول داده برام توی یک کلنیک یکی از همین شهرهای اطراف کار پیدا کند تا اونجا هم کار کنم هم تحقیق مو کاملش کنم اون وقت با بای الهام هم از طریقه یکی از اشنا هاش تمام چیزهامو می فروشه من، تو ،الهام میریم اون شهر

پریسا:ولی دایی چی ؟اون می خواهی چه کار کنی ؟

پارسا: نمی دونم دایی چی می شه ؟فقط این می دونم حال نداره دماغش بالا بکشه تا چه برسه به اینکه بیاد دنبال ما توی شهر دیگه بگرده ،پریسا

پریسا:ها چیه ؟

پارسا: میدونی حالا وقت چیه ؟

پریسا :[نقال مانند]حالا وقت خدا حافظیه.

پارسا:نه جانم حالا وقت ویتامینه دهم یعنی تفریح ِاین ویتامین که خیلی لازمه خیلی هام در نظرش نیمی گیرند راحترین نوعش خندس

پریسا:برو بابا حال داری خنده کجا بود؟ لبامون تار عنکبوت زده از بس که نخندیدیم

پارسا:اشتباه می کنی من منظورم نبود که نیشت همیشه باز باشه گفتم خنده برای تفریح برای چند لحظه می دونی چارلی چاپلین می گه:افتخار من توی دنیا اینِ ِ که تونستم چهرهای گریان را درسراسر جهان خندان کنم

پریسا:[میزند زیر خنده ]خوب شود اینم خنده اخر تفریح

پارسا:نه خیر خوب نشد خیلی بی مزه بود ولی من یه تفریح دیگم در نظر دارم

پریسا:چه تفریحی ؟

پارسا:هیچی می خوام به الهام زنگ بزنم بگم حالم خوب شده بیاد باهم بریم شمال دکتر یه کلبه توی جنگل داره میریم اون جا یه چند روزی دور از تمدون زندگی کنیم

پریسا:چه جوری می خوای بهش بگی که چهل روز مریض نبودی ؟من خواهرت بودم بخشیدم ولی اون....

پارسا:قرار نیست بفهمد یعنی اگه تو بهش نگی

پریسا:اولا ًخرج داره ،دوما ًمن دروغ نمی گم

پارسا:کی گفت دروغ بگی اصلا ًبهش نمی گیم باشه

پریساباشه ولی بعدا ً باید یهش بگی [موبایلی را از جیبش در می اورد ]بیا زنگش بزن سلام الهام الهاممی؟

پارسا:[گوشی را می گیرد شماره می گیرد ]سلام الهام ،الهاممی؟

[نور قطع می شود]  

 

                                                                                             پایان

                                                                                             مهدی صفاری نژاد 159

این نمایش نامه در کتاب مجموعه نمایش ناهم کاشان(1)به کوشش :اکبر رضوانیان در فروردین 1382 توسط انتشارات خاطرات قلم به چاپ رسیده است انتظار دیدگاه های شما دوستان را دارم ودرصورتی که مایل به اجرای این اثر می با شید مارا بی خبر نگذارید .

 

 

  

نمايشنامه آدم و حوا

وخدایی که در این نزدیکی است

 

 

 

 

نمايشنامه: آدم و حوا

 

 

 

 

کسان نمایش :1- اولی تمام بدن سفید با صورت سیاه

 2- دومی  تمام بدن سیاه و صورت سفید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نويسنده: مهدي صفاري نژاد

 

 

 

 

 

 

 

 

مرداد 1382

مکان : هر مکان                                               زمان : هر زمان

 ( صحنه  تاریک است و دو نور موضعی در دو طرف صحنه است ، موسیقی ملایمی پخش می شود ، اولی در یک طرف نشسته و دیگری در طرف مقابل ایستاده بعد از چند لحظه مکث )

اولی :من  آدم هستم

دومی : من حوا هستم

اولی : من  حوا هستم

دومی : من  آدم هستم

اولی : من آدم هستم همراه ِ حوا از میوه ممنوعه خوردیم.

دومی : من حوا هستم همراه ِ آدم از میوه ممنوعه خورد یم .

اولی : من حوا هستم همراه آدم ازبهشت رانده شدیم.

دومی : من آدم هستم همراه حوا از بهشت رانده شدیم .

( نور قطع می شود ، با آمدن نور اولی و دومی در کنار هم نشسته اند نور تمام صحنه را می گیرد )

هر دو : صحنه اول آفرینش. ( موسیقی شاد )

اولی : و خداوند تصمیم گرفت انسان را خلق کند .

دومی : فرمود : این مخلوق بهترین است .

اولی : فرشتگان لب به اعتراض گشودند.

دومی : ( فرشته ) چرا موجودی را خلق می کنید که در زمین خونریزی راه بیاندازد و فساد کند ،.....

اولی : (  فرشته ) نا فرمانی تو را بکند ، اگر برای عبادت کردن خلق می کنید چه کسی بهتر از ما فرشتگان ( نور آهسته کم می شود ، فیلمی از صحنه های جنگ و خونریزی وجنایت انسانها  از جنگ های گلا دیاتوری ، ایران باستان تا جنگ های اخیر هر کدام چند پلان کوتاه این فیلم روی پرده ای که در انتهای صحنه نصب شده و دارای تصویر یین و یانگ می باشد پخش می شود و هر دو پشت به تماشاچی تماشا می کنند پس از اتمام نور به حالت قبلی بر می گردد )

دومی : وخداوند فرمود : من چیزی می دانم که شما نمی دانید

اولی : خداوند به جبرائیل دستور داد : به زمین برو و با مشتی خاک بر گرد د و جبرائیل رفت

دومی :( زمین) تو را  به بزرگی اش  قسم می دهم من را نبر، طاقت و تحمل نزدیکی خداوند را ندارم ، من تحمل این موجودات فساد گر و خونریز را ندارم

اولی : جبرائیل دست خالی بر گشت ، چون زمین قسم داده بود به خود خدا پس ...

دومی : میکائیل مامور شد ، اما باز دست خالی بر گشت .

اولی : خدا اینبار عزرائیل را گفت : برو از زمین مشتی خاک بیاور اگر قسم داد و نگذاشت با زور بگیر و بیاور .

دومی : عزرائیل رفت و هر چه زمین التماس  کرد،  قسم داد ،  اعتنایی نکرد .

اولی : عزرائیل با مشتی خاک نزد خدا بر گشت .

دومی : انسان از گل خلق شد.

اولی : ( فرشته ) هیچ چیز جدیدی دراین بهترین مخلوق نیست ، فقط گِله ِ ...

 هر دو : من چیزی می دانم که شما نمی دانید .

اولی : (  فرشته ) آهای خدا داره عضو جدیدی را داخل بدن این موجود گلی می ذاره کسی می دونه اسمش چیه ؟

دومی : (  فرشته )  نمی دونم ولی هر چی هست باید خیلی مهم باشه که خود خدا ازش مواظبت کرده هیچ کدوم از ماها را حتی جبرائیل هم برای مواظبت مامور نشده! ،  فقط می دونم اسمش دله ...

اولی : ( فرشته با تعجب ) دل ! دل !  عجیبیه ، عجیب

دومی : ( فرشته)  ما فرشتگان دل نداریم تا بدونیم دل چیه؟ .

اولی : دل در سر جایش قرار گرفت.

هر دو : و خدا از روح خودش در انسان دمید

دومی : نقل شده که روح وارد بدن انسان نمی شده

اولی : خدا فرمان می دهند که فرشتگان چنگ بنوازند ( صدای چنگ می آید )

دومی : روح وارد بدن  انسان شد وانسان ...

هر دو:  آدم شد

اولی : (  با لحنی متفاوت ) آدم شد؟!

دومی :  (  با لحنی متفاوت ) آدم شد؟!

اولی : خداوند به خودشون تبریک گفتند.

دومی : قرار بر این شد که همه فرشتگان بر انسان سجده کنند.

اولی : همه سجده کردند( اولی به سجده می رود ولی دومی نگاهی به اولی می کند و نگاهی به خودش و سجده نمی کند )

دومی :( ابلیس ) نه .... نه .... من سجده نمی کنم ، من از آتش هستم و او از خاک وآتش از خاک برتر است، من هیچوقت به این موجود گلی سجده نمی کنم .

اولی : شیطان بر آدم سجده نکرد ، مغرور شد و از درگاه رانده شد

دومی: (  شیطان)  خداوندا من شش هزار سال عبادت تو را کردم و برای ان پاداش می خواهم

اولی : قبول شد به در خواست شیطان جواب رد ندهند.

دومی ( شیطان ) من می خواهم بتوانم در درون انسان ها نفوذ پیدا کنم می خواهم آنها را از راه تو دور  کنم

او.لی : خدای متعال  قبول کرد و به شیطان گفت : بدان تا آدم نخواهد تو نمی توانی به او سلطه پیدا کنی و او را گمراه سازی ...

دومی (  شیطان ) من قسم می خورم به بزرگی خودت که تا آخرین روز این جهان آدم و فرزندان آدم را از راه تو گمراه سازم

اولی : شیطان قسم یاد کرد و از در گاه بیرون آمد و سراغ آدم رفت

دومی : آدمی که روح خدا را دارد و یک پایگاه محکمی به اسم دل ...

( هر دو ، دور یک دایره قدم می زنند و می چرخند ، بلند و کوتاه می شوند و خوب دقت می کنند صدای موسیقی رعب آور و نور فقط مرکز صحنه است )

اولی : ( در سر نگاه می کند ) آسان است ، ورود به این قسمت بدون مشکل و با کمی تلاش حل   می شه

دومی :(  در پا می نگرد  ) پا ها که به فرمان من هستند

اولی : ( به مانند کسی که دو دست طرف مقابلش را گرفته دست ها را کمی بالا می آورد و رها   می کند ) دست هام به فرمان من است .

دومی : چشم ها ( خنده ای می کند ) گوش ها

اولی :( خنده )  دهان ( خنده هر دو بلند تر و ترسناک تر می شود و ناگهان قطع می شود )

دومی: ( فریاد می زند ) نه ... نه .... نه .... اینجا چه جاییه ؟ مثل قصر می مونه

اولی:  وارد شدن به اینجا خیلی سخته من نمی تونم وارد بشم

دومی:  باید برم راهشو پیدا کنم اگه بشه کار آدم تمومه ، ولی بهترین راه اینکه از خودش بخواهم در را برام باز کنه ..... ( نور عادی می شود )

اولی : شیطان از این دل سخت کینه دارد ، ولی حریف دل نمی شه ....

دومی : شایدم تونست و موفق شد

اولی : خداوند در مرحله بعد اسماء الهی را به آدم آموزش داد.

دومی : فرشتگان شروع کردند از آدم سوال کردن .

اولی :  آدم پاسخ می گفت و باز فرشتگان سوال می کردند .

دومی : آدم همه سوال ها را جواب داد و ثابت کرد که آدم برتر از فرشتگان است .

اولی: چون آدم با عقل خود پاسخ می داد و از آموخته های قبلی استفاده می کرد .

دومی : ولی فرشتگان بیشتر از اون چیزی که یاد گرفته بودند توانایی درک نداشتند .

اولی : آدم در امتحان اسماء الهی سر بلند بیرون آمد ولی او تنها بود و از این تنهایی رنج می کشید

دومی : حوا خلق شد ، از گل ، درست مانند آدم و از همان گل .

( اولی و دومی در روبروی هم قرار گرفته اند رو برو را نگاه می کنند در یک لحظه و به آرامی بر می گردند و به هم نگاه می کنند کمی مکث می کند اما صورت بر می گردانند و دوباره به آرامی به هم نگاه می کنند و لبخند می زنند )

اولی :(  آدم ) حالا دیگه تنها نیستم حوا را دارم

دومی: (  حوا ) قرار بر این شده که با آدم به بهشت برویم وزندگی کنیم .

اولی :( آدم ) در بهشت همه چیزبرای ما فراهم است ، بدون هیچ زحمت و مشکلی

دومی :( حوا ) تنها نباید از میوده ممنوعه بخوریم

هر دو : ما به بهشت می رویم ( نور قطع می شود نور که می آید هر دو در وسط صحنه زیر نور موضعی هستند ) صحنه دوم آدم و حوا در بهشت ( نور قطع می شود با آمدن نور هر کدام در گوشه ای از صحنه )

اولی : آدم و حوا در بهشت به زندگی خود شور و شوق خاصی داده بودند .

دومی: اما شیطان را در بهشت جایی نبود

اولی (  شیطان ) من قسم خورده ام ، با ید آنها را از راه خدا دور کنم ، باید وارد بهشت شوم

دومی (  شیطان ) من می تونم به هر شکلی می خوام در بیام .

اولی : ( شیطان ) مار می شم ، آره مار می شوم  به پای طاووس می چسبم می رم داخل.

دومی : بیچاره طاووس ، مرغ بهشتی که از اون به بعد پاهایش زشت شد

اولی : (شیطان) با این ترفند راحت وارد بهشت شم ولی از راحتی آن دو ناراحتم

دومی : (شیطان ) آهان باید  آنها را به خوردن میوه ممنوعه ترغیب کنم ( مکث ) آهای آدم چطوری ؟ حالت خوبه ؟ زندگی توی بهشت خوش می گذره ؟

اولی : (  آدم  ) خوبم شکر خدا

دومی : (  شیطان) آدم، می گم اینجا همه چیز برای تو فراهمه، می تونی ازهمه چیز بخوری؟

اولی :(  آدم ) درسته ، همه چیز جز میوه ممنوعه که من و حوا حق خوردن از آن را نداریم

دومی  : ( شیطان)  چرا ؟! مگه این میوه چه چیز خاصی را داره که ممنوعه

اولی : (  آدم )  نمی دانم  ..... این فرمان خداست و ما با ید اطاعت کنیم

دومی : (  شیطان) ولی آدم من فرشته با شش هزار سال سابقه ی عبادت به درگاه خداوند متعال و کریم ، مطمئن هستم اگر تو و حوا از این میوه بخورید دارای عمر جاوید خواهید شد . همیشه خواهی بود و بدون هیچ مشکلی در کنار حوا زندگی خواهی کرد .

اولی : ( آدم ) ولی خداوند دستور داده اند، نخوریم و ما نمی خوریم

دومی : ( شیطان) اه .....تو چقدر.... خوب چون از گل هستی  اگر از آتش بودی  می دانستی من چه می گویم

اولی : شیطان با عقل حریف آدم نشد برای همین سراغ حوا رفت ( به جای شیطان  ) آهای حوا چطوری ؟ حالت خوبه ؟ زندگی توی بهشت خوش می گذره ؟

دومی : ( حوا ) خوبم شکر خدا خوبه

اولی : ( شیطان ) می دانی حوا خوش به حالت که در بهشت زندگی می کنی و از تمام میوه های بهشت استفاده می کنی

دومی : (  حوا ) همه به جز میوه ممنوعه ....

اولی : ( شیطان) چرا مگه این میوه چیه ؟

دومی :( حوا ) نمی دانم ... ولی آدم گفته که خداوند دستورداده اند و ما نباید از این میوه استفاده کنیم

اولی : )  شیطان) می دانی اگراز این میوه بخوری دارای عمر جاوید خواهی شد و می توانی برای همیشه در کنار آدم زندگی کنی

دومی :(  حوا ) راست می گی ! یعنی ما می تونیم برای همیشه در کنار هم زندگی کنیم

اولی :(  شیطان ) بله ، به خدای بزرگ قسم می خورم جز حقیقت به شما نگویم به خدای بزرگ و توانا قسم می خورم

دومی :( حوا ) پس من پیش آدم می رم

اولی : (  شیطان) برو به سلامت ( مکث ، خنده ، مکث ) حوا پیش آدم رفت

دومی : ( حوا ) ای آدم ، آدم ( با هیجان) می دونی  اگر ما از این میوه ممنوعه بخوریم برای همیشه عمر جاوید خوایم داشت ، در کنار هم زندگی می کنیم ، خوب نیست ....

اولی : (  آدم )  خوبه ولی خداوند مهربان این میوه را ممنوعه اعلام کرده اند

دومی : ( حوا ) ولی اون فرشته به خداوند قادر قسم یاد کرد که حقیقت را می گوید به بزرگی و توانا بودن خدا قسم خورد .

اولی :(  آدم ) اگرقسم خورده ، پس دروغ نمی گوید، نمی شود به خدا قسم خورد و دروغ گفت

دومی : آدم و حوا از میوه ممنوعه خوردن و از بهشت رانده شدند .

اولی : وقتی از آدم پرسیدندچرا؟ ... جواب داد : نمی دانستم می شود به خداوند قسم خورد و دروغ گفت

دومی : اما میوه ممنوعه چیست ؟

اولی (پیرمرد ) گندم ، گندم باعث همه بد بختی های بشری ، من در این هشتاد سال که از خدا عمر گرفتم اصلا نان گندم نخوردم

دومی : (  فیلسوف یونانی) دراساطیرآمده که پرومته آتش را ازخدایان می دزدد ُبه انسان می دهد ، در کوهی زندانی و هرروزعقابی جگر او را می خورد و فردا دوباره تکرار ، تکرار ....

اولی :( گوشه های چشم خود را می گیرد و می کشد و همین جور نگه می دارد ) در افسانه های ژاپنی  آمده یاما و یامی از همخوابگی منع شدند ولی یامی از یاما می خواهد که با او بخوابد .

دومی )حرکت اولی را تکرار می کند ) ما را از عشق منع کرده اند .

اولی :( با حفظ حرکت ) این عشق نیست کاری برای ادامه نسل است .

دومی : و یاما همان آدم به خاطر جاودانگی قبول می کند .

اولی :( رو حانی ) در مذاهب ابراهیمی میوه ممنوعه آگاهی و بینایی است ، در کتب آسمانی هم به آن اشاره شده است

دومی : ( رو حانی ) تا قبل از این هر وقت خدا آدم و حوا را ندا می داد آنها بی هیچ شرمی از عریانی خدا را پاسخ می گفتند .

اولی : (رو حانی ) عریانی از درک حقیقت، وقتی که آگاه شدند شرمگین شده و ....

دومی :(  جوان ) ببخشید حاج آقا مسئلتا ٌ ، مگر خداوند متعال آدم و حوا را از میوه ممنوعه منع نکرده بودند پس چرا اجازه دادند که بخورند . همه می داند اراده آدم و حوا در برابر اراده خداوند هیچ هست !؟

اولی (رو حانی )  به نکته خوبی اشاره کردی احسنت ، خداوند متعال نمی خواستند که آنها آگاهی به دست بیاورند زیرا همه دردها از آگاهی زائیده می شود آدمی که نمی داند و نمی بیند هیچ مشکلی ندارد( به همان حالت به صحبت کردن ادامه می دهد و نور کم می شود و صدای او هم کم تر تا هر دو قطع می شوند )

( صحنه سوم ، هر دو در کنار هم زیر نور موضعی )

هر دو : صحنه سوم، آدم و حوا در روی زمین ( نور قطع می شود )

( با آمدن نور که نوری ضعیف ، کمرنگ  است هر کدام در گوشه ای از صحنه به این سو و آن سو می روند ولی همدیگر را نمی بینند موسیقی هم به این فضای جدایی کمک می کند )

اولی :( هراسان ، نگران ) آدم

دومی : ( هراسان و نگران ) حوا

اولی :( به طرف مقابل می رود )  آدم

( هر دوبا صدای موسیقی که هر لحظه ضربش بیشتر می شوند همدیگر را صدا می کنند آدم و حوا گفتنشان بدون نظم و در هم است همین طور که به دنبال هم می گردند در مرکز صحنه بهم         می رسندو موسیقی شاد می شود .)

هردو : ( خوشحال و خندان ) آدم ( مکث ) حوا ( نور عادی می شود )

اولی : حوا و آدم به روی زمین آمدند

دومی : آنها باید زندگی کنند و بهشتشون را با دستهای خودشون بسازند

اولی : اما بزرگی زمین و تنهایی آن دو چه می شود

دومی : با بدنیا آمدن هابیل و قابیل مشکل حل می شود

اولی : اول قابیل بعد هابیل .....

دومی :(  حوا ) می بینی آدم این دو به زندگی ما رنگ تازه ای دادند

اولی :(  آدم )آری ولی همینطور که آنها بزرگ می شوند و ما پیرترمی شویم

دومی :(  حوا ) و ما پیرتر شدیم  و پسرها  جوان و برناتر .

اولی : (  آدم ) قابیل چند وقتی است که سر حال نیست

دومی :(  حوا ) من هم متوجه شدم ولی نمی دانم چه شده ؟

اولی : ( آدم ) من این حال را خوب می شناسم قبل از تو هم دارای آن بودم

دومی :(حوا )اما با کی؟ با چه موجودی ؟

اولی : (آدم )  خداوند یکی از جنیان را برای قابیل و یکی از حوریان را برای هابیل می فرستند که ازدواج کنند و ....

دومی : در داستان ها آمده که حوا در یک نوبت قابیل و خواهرش اقلیما و در نوبیتی دیگر هابیل و خواهرش اوزا را به دنیا می اورد و آنها بزرگ می شوند و قابیل با خواهر ِ هابیل .....

اولی :( روحانی ) حرام است ! حرام است آقا . ازدواج خواهر و برادر حرام است ، حتی در سطح اولیه چنین چیزی نداشته ایم خداوند متعال یک زن برای قابیل از اجنه و یک حوری برای هابیل فرستاده

دومی: به هرحال هابیل به دامداری و قابیل به کشاورزی مشغول بودند وزندگی می کردند تا اینکه...

اولی : خداوند به آدم فرمودند : اسماء و آموزه ها را به هابیل بیاموز و آدم چنین کرد

دومی :(  قابیل ) اما من پسر بزرگتر تو هستم ! پس جانشینی حق من است .

اولی : آدم که نمی توانست قابیل را در برابر فرمان خدا راضی کند قراری گذاشت

دومی : قرار بر این شد که هر کدام قربانی برای خدا بیاورند و از هر کدام پذیرفته شد او جانشین شود

اولی : درروزموعود قابیل مقداری ازگندم های بد وخراب خود را آورد اما هابیل بهترین ِ گوسفندهای خود را آورد

دومی : و قربانی هابیل قبول شد چون بهترین ِ خود را برای خدا آورده بود و اما کینه قابیل نبست به هابیل بیشتر شد .

اولی:(  شیطان ) هی قابیل بیا من با تو کار دارم

دومی :( قابیل ) توکی هستی ؟ با من چیکار داری ؟

اولی : ( شیطان) من دوست تو و دوستدار تو هستم ، می دونی چه ضرر بزرگی کردی، قربانی تو قبول نشد و ....

دومی : ( قابیل )  من خودم من خودم مقصر بودم باید بهترین گندم  ها مو می بردم

اولی :( شیطان ) اما تو بزرگتری ، قابیل یک کمی فکر کن تو برتری ، زن تو مانند من از جنیان است برتر و والاتر از حوریان ، تازه بزرگترین مشکل من این است که تو و فرزندانت تاهمیشه باید به حرف هابیل و فرزندانش را گوش کنید و آنها به شما فخر خواهند فروخت

دومی :( قابیل ) راست می گویی؟! ....  حالا چه کاری از دست من ساخته است

اولی:( شیطان ) اگرمن جای تو بودم هابیل را می کشتم و پدرت مجبور می شود که تو را جانشین کند این مایه ننگ را از بین ببر ، تو می توانی

دومی :( قابیل ) یعنی من برادر خود را بکشم ، نه من نمی توانم این کار از من بر نمی آید .

اولی :( شیطان) اشتباه نکن ، به آینده و به فرزندانت فکر کن . تا آخر عمرت باید به حرف برادر کوچک خودت گوش کنی ، تصمیم بگیر، تو می توانی

دومی : (قابیل ) من ... من نمی ... می ( مکث )  من می تونم باید این کار رو بکنم تو درست می گی .آهای هابیل ، هابیل تو کجایی ؟ هابیل ....

اولی :(هابیل پشت به تماشاچی نشسته است ) من اینجام قابیل ....

دومی : ( قابیل ) سلام ، چیکار می کنی ؟ خوبی ....

اولی :( هابیل ) عبادت ، خوبم ، کاری داری این جوری منو صدا می زدی ؟

دومی : ( قابیل) بله ... آمدم که تو را ... تو را تو را ببینم واگر کاری داری برات انجام بدم

اولی :( هابیل) حاشیه نرو،راستش را بگو من یاد ندارم که توبامهربانی بامن حرف زده باشی

دومی : ( قابیل و کمی عصبانی  ) آمدم تو را بکشم ، تو مایه سر افکندگی من و فرزندانم هستی من  باید تو را از بین ببرم تا خودم جانشین پدر شوم

اولی ( هابیل ) چرا ؟!!!! مسئله جانشینی که دستور خداوند متعال بوده است ، نه من و نه پدر ....

دومی : ( قابیل ) بس است دیگر، وقتی که تو نباشی همه مشکلات حل می شود

اولی :( هابیل) تو هر کاری می خواهی بکن ولی من برای قتل تو دست دراز نخواهم کرد   ( موسیقی هولناک می شود. نور صحنه تغییر می کند دومی به طرف اولی می رود در کنار او می نشیند بعد از چند لحظه اولی بر می گردد و رو به تماشاچی فیکس می شود و با صدای نه دومی موسیقی قطع می شود اولی در تمام طول دیالوگ دومی ثابت است )

دومی : ( قابیل ) نه..... نه ... من چه کار کردم !؟ حالا جواب پدر را چه بدهم ( دیوانه وار اینطرف و آن طرف می رود و گاهی جلوی صورت اولی دست تکان می دهد )هی هابیل چرا جواب نمی دهی ؟ اصلا ً قبول تو جانشین پدر باش ، اینکه زن تو از حوریان است هیچ مشکلی ندارد هابیل (مکث ) حالا چگونه جسد را پنهان کنم چگونه آخر ، اگر اینجا باشد که پدر می بیند ( توجهش به گوشه ای جلب می شود ) آه بروید ، بروید کنار کلاغ ها بروید پرندگان سیاه بروید ، من از سر و صدایتان عذاب می گیرم ، بروید (به همان گوشه خیره می شود با حرکاتش و میمیک چهره جنگ بین دو کلاغ را نشان می دهد ) کشتش هابیل این کلاغ بزرگه ، کوچیکه را کشت ( مکث باز خیره نگاه می کند ) برای چه زمین را می کنی؟ ( رو به هابیل ) تو می دانی ، نگاه کن گودال کند و کلاغ مرده را درون آن گذاشت و رویش خاک ریخت ( نگاهی به هابیل ) رویش خاک ریخت ( شروع به کندن زمین می کند ) ای وای بر من از یک کلاغ نادان تر هستم وای بر من ( مکث نگاهی به دور می کند ) اگر پدر سراغ هابیل را گرفت چی ؟ ( مکث ) مگه به من سپرده بود که حالا از من بخواهدش (نور صحنه عادی می شود )

اولی : آدم از شنیدن خبر مرگ هابیل بسیار ناراحت شد و چهل روز و چهل شب گریست و خداوند او را تسلی داد با فرزندی به نام شیث

اولی : آدم تمام آموزه ها و تعالیم را به شیث یاد داد و او را جانشین خود منصوب کرد

دومی : آدم توجه زیادی به شیث داشت و همواره به او می گفت ، از قابیل پرهیز کن

اولی : در هیچ کجا عاقبت کار قابیل و سرنوشت او اشاره ای نشده است

دومی : و سر انجام عمر آدم به سر رسید

اولی : ( آدم ) گوش کن شیث چون من از دنیا رفتم مرا غسل بده ، کفن کن بر من نماز بگزار بدنم را در تابوت بنه و دفنم کن و تو هم همین کار را به فرزندانت هم بیاموز

دومی : و آدم مُرد ( اولی با صدای ضرب موسیقی در خود جمع می شود که جز سپیدی لباسش دیگر پیدا نیست ) حالا حوا تنها شده اما او هم یکسال بیشتر از آدم زنده نماد و حوا نیز مُرد

( نور صحنه کم و کم تر می شود ، از دومی تنها صورت سفیدش پیداست هر دو در همان حالت فیکس می شود و موسیقی شاد و نور قطع می شود )

پایان –تابستان 1382

مهدی صفاری نژاد 159