نقد منشور تئاتر ايران؛ فرمان نامه نويسي
این مطلب نوشته استاد خوب و مهربونم آقای مهندس پور است حتما بخونید در مدرد تئاتر این کشور و مسئولانش که در روزنامه اعتماد ملی ۷/۲/۱۳۸۷ به چاپ رسیده است
نقد منشور تئاتر ايران؛ فرمان نامه نويسي
نويسنده: فرهاد مهندس پور
< يكي را چوب به پاي مي زدند، مي گفت واي پشتم. گفتند چرا چنين گويي. گفت اگر پشت داشتمي كسي مرا بر پاي زدن نتوانستي.>در فرهنگ دهخدا، منشور اين چنين معني شده است: فرمان، فرمان شاهي مهر ناكرده، حكم و فرمان امير يا شاهي، غير مختوم و سرگشاده. و در فرهنگ معين: فرمان شاهي، نامه دولتي كه سربسته نباشد، از قبيل فرمان ها و دستورهاي غير محرمانه. مقدمه مي گويد اين فرمان نامه با اين اهداف تدوين شده است:
1- ايجاد خط مشي هماهنگ و هدف دار مسير توسعه تئاتر ايران.
2- تاكيد بيش از پيش بر وجوه اخلاقي و حرفه اي تئاتر.
3- به عنوان سند فرادستي تئاتر كشور.
اين همه شتابزدگي براي بيان اين اهداف كبير، در يك جمله نشانه چه چيزي است؟ من تلاش خواهم كرد برخي از زمينه هاي اين شتابزدگي و عواقب آن را برشمرم.
يكم: اين فرمان نامه، براي مخاطبيني كم سواد نوشته شده است. چون خط مشي =( روش) را ايجاد نمي كنند، بلكه بيان يا اعلام يا معرفي مي كنند. در ثاني، روش (خط مشي) ربطي به هدف دار كردن مسير توسعه چيزي ندارد. خلط ميان هدف و روش نشان از آشفتگي ذهني يا نا آشنايي با اين گونه از ادبيات فرمان نويسي دارد.
دوم: هر چند اين روزها هر كسي به خودش اجازه مي دهد به اهل هنر و فرهنگ، درس اخلاق بدهد ولي اگر منظور از اين نوشته اين نباشد، جمله بعدي مي توانست اينچنين باشد: < تاكيد بر اخلاق حرفه اي تئاتر > كه تركيبي معقول و فني نيز هست. چون عقل ايجاب مي كند كه حتي براي دادن پند و اندرز اخلاقي، مراعات واژگان فني و حرفه اي هر گروهي، مقرون تر است به اخلاق. مي بينيد كه دارم تلاش مي كنم از الگوي گفتاري خود اين فرمان نامه استفاده كنم.
سوم: باز هم مخاطبان، كم سواد تلقي شده اند چون جمله <به عنوان سند فرادستي تئاتر كشور تدوين شده است> بايد احتمالابه اين ترتيب اصلاح شود: < به عنوان فرادست سند تئاتر كشور تدوين شده است .> البته اگر به دشواري بتوان دريافت كه منظور اين بوده است كه < اين فرمان نامه به عنوان پيش نويس يا فرادست آمدي، براي رسيدن به سند تئاتر كشور است !>
در پايان بخش اصول اوليه ( در سطر چهاردهم ) جمله اي آمده است كه احتمالامي بايست در مقدمه مي آمد. چون اين جمله خوشبينانه و بسيار فروتنانه به هر حال با هر ميزان از ضريب هوشي، باز هم جزو اصول اوليه تئاتر نيست. اعتماد به نفس ساده لوحانه اين منشور را بنگريد كه انتظار دارد در فرمايشي يك صفحه و نصفي، < تئاتر كشور را از زواياي نظري و عملي با تحولي چشمگير روبه رو كند.> به نظر مي آيد كه باز هم مخاطبان، كم دانش فرض شده اند. سپس اوج اين فروتني و ديدگاه ظاهرا فوق اخلاقي در اين جمله است كه نويسنده يا نويسندگان اميد دارند اين فرمان نامه به عنوان اولين الگو، سبب ساز تدوين فرمان نامه ساير هنرها و سرانجام پديداري منشور ملي هنر جمهوري اسلامي ايران شود. بايد از خداوند عليم و خبير بخواهيم كه هرگز اين آرزوي كور و جاهلانه، بر آورده نگردد، انشاالله.
از آنجا كه مي خواهم شما را دست كم با يك نمونه از واكنش به فرمان نامه اي كه نوشته ايد، روبرو سازم [چون هنوز نمي دانم چه كسي يا كساني، آن را نوشته اند] و نيز براي آنكه برادري را بر شما تمام كرده باشم، تلاش مي كنم كه آن را بي فروكاست و بي پرده برايتان بشكافم. خوشبختانه همين كه نمي دانم نويسنده يا نويسندگان اين منشور چه كساني هستند، مرا بر آن مي دارد كه با روشني و شفافيت بيشتري به جزئيات آن بپردازم. اين انجام وظيفه را بر من ببخشاييد ولي در اينجا خطاب من به منشور است و نه به كسان.
نخستين جمله در بخش اصول اوليه، با ناشي گري اغراق آميزي اصرار دارد كه رابطه مستقيمي ميان تئاتر، انسان، معنويت، اعتقادات ديني و آيين برقرار كند. اين اصرار بي دليل، نخست نشانه پريشاني و تعجيل در واژه پردازي و دوم نشان از اشتياق به صدور حكم به هر قيمتي دارد.
1- تئاتر از زمان پيدايش انسان همواره همراه او نبوده است، زيرا تئاتر هنر انسان شهرنشين است. در گروه ها و قبايل اوليه انساني يا روستاهاي آغازين هم، تئاتر كه خير، بلكه آيين هاي بدوي آغازين وجود داشته اند كه در پرتو ظن و گمان مي توان درباره آنها حرف زد و نظريه پردازان نيز به فرضيات اكتفا مي كنند.
2- به جاي جمله ناروشن و شاعرانه < ضمن پيوندي عميق با فضاي معنوي زندگي بشر> مي شد فرمود < در جستجوي معناي زندگي> يا < در جستجوي معنا براي زندگي> بوده است.
3- اگر منظور از <اعتقاد ديني او> اين است كه تئاتر پديده اي ديني است، اين بسيار قابل تفسير است؛ چون متن به <تئاتر> اشاره مي كند و تئاتر، پيش از اينكه در ايران شناخته شود، تطور و تكامل خود را از سده پنجم پيش از ميلاد آغاز كرده است، اين حكمي بسيار گنگ و كلي است؛ مگر آنكه نمايش واره ها يا آيين ها مورد نظر بوده باشند. در اين صورت فرموده فرمان نامه درست است.
4- تئاتر <در> اشكال آييني تجلي نيافته است، بلكه درست تر اين است: تئاتر <از> اشكال آييني تجلي مي يابد يا روشن تر اينكه مي شود گفت آيين به تئاتر انجاميده است كه منظور از اين گزاره، اشاره به اين نظريه است كه آيين يكي از چندين خاستگاه تئاتر است.
در جمله دوم از اصول اوليه آمده است كه: <تئاتر، تمرين انديشيدن به منشاء حيات، توجه به كرامت خالق و تدبر در چگونه زيستن و مرگ است.> باز هم به نظر مي رسد منشور با اين فرض نوشته شده كه با مخاطباني با ضريب هوشي بسيار پايين سر و كار دارد، زيرا انديشيدن يا تمرين انديشيدن به منشاء حيات بايد كار زيست شناسان و دانشمندان رشته بيولوژي باشد. همچنان كه تمرين انديشيدن به كرامت خالق، در توان دانشمندان الهيات و دين شناسان است. اگر منظور صرف توجه به كرامت خالق باشد، امري است آنقدر عمومي و همگاني كه جزئي از طبيعت همه موجودات عالم است. آخر تئاتر جزو هنرهاي تركيبي، تجسمي و فضايي است و اصرار بر مقدس كردن آن، و افزودن توصيفات و تعريف هاي معنا انگارانه، جز سوءتفاهم و شائبه چيزي نيست و هر چند بخش پاياني جمله را مي توان پذيرفت كه <تئاتر در چگونه زيستن و مرگ تدبر مي كند> ولي فراموش نكنيم كه انديشه ورزي، زيباشناسي و معنويت گرايي در تئاتر، صورتي بسيار مادي، جسماني و صحنه اي دارد. براي نمونه هم شما را ارجاع مي دهم به اغراق ها و تعارف هايي كه گهگاه براي تئاتر ساخته و پرداخته شده و در آنها تلاش گرديده است تا تئاتر، امري فوق متعالي و ماورايي توصيف شود كه در عمل، هيچ كمكي به بهبود وضع تئاتر يا راهگشايي به تئاتري بهتر نكرده است. توصيف پردازي و واژه بازي كه جاي خالي مطالعات تئوريك و آناليزهاي دانشگاهي و عقل ورزانه درباره تئاتر را پر نمي سازد. اين بارها گفته شده است كه تئاتر ايران در تاريكي راه مي رود و اين توصيف و تمجيدهاي ناراست، اغراق آميز و دور از دانش، تئاتر ما را گمراه تر خواهد كرد. كشوري كه دارد مجهز به انرژي اتمي مي شود و براي اتومبيل هايش كارت سوخت دارد، چرا در بخش فرهنگ و هنر، از توصيف روشن واقع بينانه دوري بگزيند. بهتر است درباره تئاتر، آن چنان حرف بزنيم كه ما را با چند و چون آن آشنا كند و بي دروغ و گنده گويي يا تحقير و ناچيز انگاري ببينيم چه از آن مي خواهيم و چه انتظاري از آن مي توانيم داشته باشيم. چرا بايد تئاتر را بي دليل و بنيان، آن قدر بالاببريم كه ديگر دستمان به آن نرسد يا فهم و توانمان در هاله اي از تقدس، گم شود.
اين اغراق و زياده خواهي ناپسند، در جمله بعدي نيز باعث گرديده كه تئاتر < منشاء پرسش هاي بنيادين انسان براي رسيدن به آزادي، عدالت، برادري، اخلاق و خيرانديشي> معرفي شود. باور كنيد كه با همه عشق و ارادتي كه به تئاتر داريم، نمي توانيم آن را <منشاء> اين پرسش ها بدانيم. اين جزو كارهايي است كه فلسفه به آن مي پردازد. تئاتر آميزه اي از جسم و عاطفه و انديشه آدمي، در اندازه هاي بومي و محيطي است و هر چند با فلسفه، الهيات، معماري، زيست شناسي، حيات وحش، رياضيات، زيباشناسي، ادبيات، اقتصاد و سياست آميزش و بده بستان دارد ولي همه اينها در تئاتر، بازتابي بسيار جسماني، اين جهاني، انساني، داستاني (زماني، مكاني) و فضايي دارند. در نتيجه هيچيك از اين علوم، به شكل ناب و خالص در تئاتر پژواك ندارند و تئاتر انعكاس تمام عيار هيچكدام آنها نيست. به همين خاطر است كه تاريخ و تجربه، گوياي اين حقيقت هستند كه هر كوششي براي تركيب جبري و مناسبتي هر يك از اين علوم با تئاتر، مانند تئاتر سياسي، تئاتر ديني، تئاتر فلسفي و... به شكست انجاميده اند. عقلانيت تئاتر، در محدوده زماني، مكاني صحنه نمايش است؛ عقلي جسماني، حسي و حركتي است. حتي ادبيات در آن مستحيل مي شود و انعكاسي بيروني و فيزيكي مي يابد. اين حكمت تئاتر است. چرا به خودمان دروغ بگوييم و وانمود كنيم كه اينها را نمي دانيم. كساني كه چشم هايشان را به اين واقعيت شگفت انگيز و استثنايي تئاتر مي بندند و دهانشان را باز مي كنند شايد از سر خيرخواهي مي خواهند چيزي به تئاتر بيفزايند كه به قدر و منزلت آن بيفزايد، ولي چه حاصل كه همزمان دارند تئاتر را از آنچه مي تواند باشد دور مي سازند و آن را از كارايي اجتماعي و انساني اش دور و دورتر مي كنند. بياييد عاقل باشيم؛ باز آزموده را آزمودن، خطاست. ما كه در نقطه صفر تاريخ يا تجربيات بشري نايستاده ايم و مگر با دروغ يا اغراق، واقعيت يك امكان، تغيير مي كند؟ با گزاردن بار گران بر دوش تئاتر، جز آن است كه آن را از حركت باز داشته ايم؟
براي نمونه عرض مي كنم؛ كساني كه ادعاي عشق و شيفتگي به تئاتر ديني دارند، نمي توانند بدون آگاهي از چگونگي و فرآيندهاي ساخت و ساز تعزيه [به مثابه يكي از برجسته ترين نمايش هاي ايراني كه حاصل باور و ايمان عميق ايرانيان در سده هاي گذشته است] درباره تئاتر ديني نظريه فرمايش كنند.
تجربه شگفت انگيز ايرانيان در تعزيه، ژرف ترين منبع مطالعه است. نمي خواهم به تعزيه انگ تئاتر ديني بزنم، ولي كساني كه داعيه و دغدغه تئاتر ديني يا تئاتر ملي دارند نمي توانند به اين سادگي از كنار تعزيه بگذرند. اين جهالت شتاب زده اي كه از آن با نام تئاتر ديني ياد مي شود، در كشوري كه هنر عاميانه و مردمي آن تعزيه بوده است، تعجب آور و مشكوك مي نمايد. البته در اين آشفته بازار، براي جلب نظر، خودشيريني و يا از سر منفعت طلبي، كساني حرف هايي را سر هم مي كنند و شعارهايي هم مي بافند. چه حاصل كه همه اين حرف ها و اغراق ها و تعارفات، ذره اي به معقول تر شدن شرايط توليد تئاتر، يا فهم ما از آن چه كه از تئاتر مي خواهيم ياري نرسانده است. از اين روست كه تئاتر ايران در تاريكي راه مي رود و اين فرمان ها و فرمايشات و توصيفات تهي، تاريكي را غليظ تر كرده است.
جمله بعدي از اصول اوليه ( در سطر يازدهم)، پس از جدا كردن واژگان تعارف آميز <روح> و <راهنمايي>، گزاره اي قابل قبول و پسنديده است. و جمله بعد نيز كه مي گويد < داشتن امكان اجراي تئاتر و برخورداري از لذت تماشاي آن جزو حقوق انسان ها به شمار مي رود > گزاره اي درست و تحسين برانگيز است. بايد دست كسي كه اين جمله را نوشته است بوسيد. سپس در ادامه، گزاره اي آمده است كه در آن از اميدي هولناك ياد شده است كه در پايان به آن اشاره خواهم كرد.
بخش سوم از اين منشور كه با عنوان <اصول عملي> مزين شده، آن چنان نوشته و طراحي گرديده است كه گويا مخاطبان، تفاوت ميان نظر و عمل را نمي فهمند. اين بخش كه ملغمه اي از تعريف و توصيف ها، اعلام اهداف، شيوه پردازي، توصيه هاي اخلاقي، آرزو، و درسنامه كاري براي هنرمندان است؛ به عنوان اصول عملي، نامگذاري شده است. اين معجون شگفتي آور، به حدي شتاب زده و درهم تحرير گرديده است كه گويا دستگاهي، صداي تعدادي را كه با هم حرف مي زنند و به حرف يكديگر نيز گوش نمي دهند، يكجا ضبط كرده و پشت هم رديف كرده باشد. خنده دارتر اين است كه احتمالاتصور نويسنده يا نويسندگان محترم بر اين بوده است كه <اصول اوليه> يعني چيزهايي كه بايد بار تئاتر كرد، ولي منظور از <اصول عملي> چيزهايي است كه بايد به گردن هنرمندان تئاتر نهاد. از اين رو، و براي مراعات پنهانكاري، برخي از گزاره ها آن چنان كلي و فشرده و پرمايه!!! هستند كه سر و ته آن ها به هم نمي رسد.
من درمانده ام كه اين گزاره ها، چرا اين همه غريب، عالم نمايانه، و شگفت آور نوشته شده اند. در اين جمله ها اغلب تلاش شده است تا آمريت، فرمان، دستور و حكم، با گزاره هايي پيچيده و گنگ تركيب شود. زيرا فرض پنهاني [كه اين گفته ها را ممكن و موجه كرده] برخاسته از جباريتي هولناك است. فرض مذكور از اين قرار است: حالت آمريت همان قدر پنهان و گنگ است كه اصول عملي نوشته شده... چرا ؟ براي آن كه كسي نتواند آنان را به پرسش بكشاند. حكمت جمله هاي گندهنماي كليشه اي از همين جا مي آيد. مثل داستان آن امپراتور است كه بيرون آمده بود و به جامه فاخرش مي نازيد و كسي جرات نمي كرد به او بگويد كه جامه اي در كار نيست و عريان است.
در جمله يكم آمده است كه هنرمندان بايد پيروي كنند از < اصول مبتني بر هدف از خلقت انسان و سرنوشت او .> اين جمله آن چنان نوشته شده است كه گويا اين اصول [كه به عنوان اصول عملي آمده اند] بسيار بديهي و روشن هستند و هر كس هم كه نمي داند بايد وانمود كند كه آن ها را مي داند. براي محكم كاري، اين گزاره با كلمات مقدس و محترمي مانند: فكر، ذكر، كار، انتظار و اميد همراه شده است؛ حالاهر كس مرد است اين < اصول > را به چالش و پرسش بكشاند! اين جمله آخري، نانوشته همه گزاره هاي بخش <اصول عملي> و نتيجه همان فرض پنهان است: هر كس مرد است، جرات كند و بپرسد!
جالب تر اين كه <اصول مبتني بر هدف از خلقت انسان و سرنوشت او> و نيز <فكر، ذكر، كار، انتظار و اميد> به عنوان اصول عملي معرفي شده اند، جل الخالق. اين قبيل گزاره هاي سرشار از تعهد و واضح نمايي كه بسيار هم گنگ و كلي هستند باز تكرار شده اند. ترجمان جمله نخست [اگر واژگان مبهم و كلي آن را برداريم] اين است: هنرمندان تئاتر با پيروي از چيزهايي كه معاني آن در نزد ماست، آثار خود را خلق مي كنند.
در جمله دوم، <هنرمندان تئاتر، با انديشه والا، در مكان تئاتر حاضر مي شوند> يعني چه؟ معني اين جمله نيز احتمالانزد نويسنده آن است. ادامه جمله: <زيرا به واسطه اين منش آن ها، تئاتر هنري مقدس است...> ياللعجب!
دليل و مدعاي جمله سوم بسيار هيجان انگيزتر است زيرا در آن حكم غريبي وجود دارد كه معلوم نيست چگونه و چه كسي بايد آن را تشخيص دهد. البته معني پنهان اين جمله نيز چنين است: نويسنده جمله، اين قدرت تشخيص را دارد. زيرا گفته شده است كه < هنرمندان تئاتر به آينه تمام نماي جامعه بدل گرديده و ميزان سنجش مردم براي رفع ناهنجاري ها و تقويت هنجارها مي شوند اگر: از خود خواهي و دنيا خواهي پرهيز كنند...> من حيران اين قدرت تشخيص هستم!
در جمله چهارم، به بيان روشن نويسنده آن، <معياري اساسي> براي تئاتر كشور معلوم شده است: <ايجاد و اشاعه غرور ملي، عشق به ميهن و ايستادگي در برابر تهاجم فرهنگي دشمنان .> اين گزاره به قدري ناشيانه نوشته شده است كه موجب خجالت و سرافكندگي است. نخست اين كه <تئاتر غرور ملي و عشق به ميهن> را <ايجاد> مي كند، گفته بسيار ناپسندي است زيرا <غرور ملي و عشق به ميهن> را كه نمايشي <ايجاد> نمي كنند. به علاوه، اين كشف بزرگ را بايد به نويسنده اين جمله تبريك گفت زيرا او توانسته است با به رخ كشاندن بديهيات، به زعم خودش، معيارهاي اساسي تئاتر كشور را معرفي كند. كاش در عوض، صادقانه مي فرمودند كه اين بديهيات محترم، چگونه و به چه ترتيبي، به اصل و معياري عملي بدل مي شوند. در اينجا به نظر مي رسد كه گويا خود ابلاغ بديهيات به فرهيختگان و هنرمندان، اصول عملي و معيار اساسي تئاتر كشور فرض شده است. محرر محترم مي تواند بسيار از خودش متشكر باشد، زيرا به وظيفه خطير خود عمل نموده است.
جمله پنجم با فروتني تمام، تلاش دارد بگويد كه: باوركنيد هنرمندان تئاتر به همه نيكان و نشانه هاي محترم جامعه احترام مي گذارند. از آنجا كه در هنرمندان تئاتر هنوز كسي را سراغ نداريم كه خواسته باشد به نيكي ها، خيرخواهان و محترمين جامعه، احترام ننمايد؛ شايد نويسنده گرامي به جنگ و جدال با ذهنيت هاي خودش رفته باشد. و با عرض پوزش، اين هم جزو <اصول عملي> نيست.
جمله ششم كمي سوال برانگيز است. چه كسي به نويسنده اين جمله اجازه داده است بنا را بر اين بگذارد كه هنرمندان تئاتر، مراعات اخلاق نمي كنند! و براي اثبات آن ناچار شده بفرمايد كه تئاتر در ذات خود، هنري اخلاق گراست. تركيب < ذات تئاتر > هر چند بي معني است ولي بسيار رومانتيك است و احتمالانويسنده محترم باز هم قصد داشته اند مخاطبان را به وادي ناشناخته اي بكشانند تا اسباب اصول عملي مورد نظر خود را فراهم آورده باشد. واقعيت اين است كه ضرورتي به اين زحمت نويسنده نيست. اگر ناظرين بر نمايش ها و بررسي كنندگان نمايشنامه ها، همين احساس دلسوزي خود را [كه به آنان مي گويد مدافع ارزش هاي اخلاقي جامعه هستند] كنار بگذارند و شكيبايي برازنده ايمانشان را به كار بگيرند و نترسند از اين كه هنرمندان، بدون واسطه آنان با تماشاگران ارتباط برقرار كنند، مي توانند مطمئن باشند كه هنرمندان تئاتر، برخاسته اي از همان جامعه اي هستند كه آنان مي خواهند حرمت هايش را حفظ كنند. هنرمندان تئاتر از مريخ كه نيامده اند. پس چه چيزي اين باور را ايجاب مي كند كه كسي بهتر از هنرمندان، حساسيت هاي جامعه را مي فهمد! به راستي كجاي جمله ششم، اصل عملي بود؟ همچنين باور كنيد كه اصول عملي را بايد براي ناظران نوشت، كه مي تواند اين چنين آغاز شود: اعتماد به هنرمندان، و احترام به قوانين كشور [بدون تفسير آن] و بيرون آمدن از نقش آقا بالاسر و پرهيز از جوسازي برانگيزاننده و برخورنده اي مانند همين منشور.
جمله هفتم بي پرده تر از جمله هاي ديگر است. حالامحرر، نه تنها خود را نماينده جامعه و مردم كه نماينده [به گفته خودش] همه اعضاي تئاتر مي داند و پند و اندرز عالمانه مي دهد و خيال مي فرمايد كه دارد اصول عملي تئاتر ايران را تدوين مي كند. تركيب واژه < تئاتر اصيل > هم در اين جا چيز جديد و جالبي است. اين هم يك تقسيم بندي تازه است، تئاتر اصيل، تئاتر غيراصيل و...
در جمله هشتم باز هم در تركيبي بسيار فشرده و مبهم، محرر از سوي هنرمندان، فرمايشات گنده و فوق كبير صادر فرموده كه تئاتر بايد چنين و چنان بشود، ملي بشود، اعتلابشود، تاكيد بشود، خيلي چيزها بشود و در جمله نهم چه! باز هم چيزهايي غريب و صدورات مشعشع با نام اصول عملي! يا للعجب!
و جمله دهم... چه اصول عملي جالبي ! گويا كس ديگري بديهياتي را پدرانه و بزرگوارانه و مشفقانه [اين بار بر فرق سر هنرمندان] ابلاغ فرموده است، به اين قرار: <آموختن و آموزش دادن در هر سني جزو لاينفك زندگي هنرمندان است > از كرامات شيخ ما چه عجب، شيره را خورد و گفت شيرين است. بَه بَه، چه حلاوتي. تمثيل: هيچ دانا، بچه بط را نياموزد شنا.
جمله يازدهم خيلي با مسماست. جامعه تئاتر ايران كه دستش به هيچ جا بند نيست، او را در جريان كارها قرار نمي دهند، بدون اطلاع او هر گونه تصميمي مي گيرند، مخفيانه و پنهاني، انجمن نمايش او را تعطيل كرده اند و با وعده و وعيد سرش را گرم مي كنند؛ در اين جمله موظف شده است [معلوم نيست با تكيه بر چه] كه < فضاي باز كار و تلاش براي كليه اعضا و به ويژه جوانان> فراهم كند !!! اين گزاره، يادآور داستاني است كه مي گويد: كسي از فرط گرسنگي در حال مرگ بود، و آقاي بسيار محترمي با يك بقچه نان بالاي سرش نشسته بود و برايش اشك مي ريخت. در اين گزاره بسيار محترم، باني فضاي بسته تئاتر كشور، هنرمندان تئاتر فرض شده اند. براي همين به آنان گفته شده است كه ديگر بس است، فضا را باز بفرماييد. مصداق نعل وارونه زدن !
جمله دوازدهم نيز يك پند آموزنده است كه به جاي <اصول عملي> فرمايش شده است. جمله سيزدهم خنده دارتر است، زيرا در آن گفته شده است كه هنرمندان تئاتر براي <گسترش تئاتر در پهنه كشور > تلاش خواهند كرد. اين جمله به خودي خود گوياي اين است كه < ديگر چيزي باقي نمانده بود كه به گردن هنرمندان تئاتر بگذاريم، گفتيم وظيفه سازماني مركز هنرهاي نمايشي را نيز به آنها حواله بدهيم .> در مثل است: كسي را سرزنش كردند كه با سلاحي كامل، چگونه مغلوب دشمن شدي. گفت يك دستم تفنگ، يك دستم شمشير، پس با دهانم مي جنگيدم.
جمله چهاردهم، دو بخشي است. پاره نخست آن بسيار خشنودكننده است چون بالاخره پس از اين همه پراكنده گويي، به يك اصل عملي بر مي خوريم. ولي در پاره دوم آن آمده است كه: <جزو اهداف است> و باز سر در گم مي شويم كه داريم اصول عملي مي خوانيم يا اهداف.
از همه شگفت آورتر اين است: در اين منشوري كه ادعايش <اعتلاي تئاتر> و نيز <ايجاد تحول چشمگير نظري و عملي تئاتر> است، به مهم ترين گرفتاري هاي تئاتر ايران كه بزرگ ترين موانع رشد و توسعه آن هستند، كوچك ترين اشاره اي نشده است. پيداست كه اين منشور با اهداف سرگرم كننده ديگري نوشته شده است وگرنه، براي رفع تكليف، راه گم كردن و يا حتي براي تظاهر به اصلاح گري هم كه شده، بايد يادي از آنها مي كردند. برادران، اينها تنگناهاي تئاتر ايران هستند:
1-چرا انجمن نمايش كه تنها برنامه توسعه تئاتر ايران بود، دو سال و اندي است بدون خبر و آگاهي هنرمندان تئاتر كه صاحبان آن هستند، تعطيل شده و مديران محترم به لطايف الحيل از پاسخگويي طفره مي روند؟ و با چه مجوزي اين دو سال و اندي را به وعده ووعيد سپري كرده اند؟ آيا منظور از تحول و توسعه اين است؟ آيا جز اين است كه با اين كار، پروژه واگذاري تماشاخصنه ها را به صاحبانشان (همان كساني كه در منشورتان آنان را اهالي، اعضا و خانواده تئاتر خوانده ايد) به تعويق انداخته ايد؟ آيا جز اين است كه با تعطيلي انجمن نمايش، دارايي ها و بودجه هاي مصوب و قانوني آن را، در اين دوسال و اند، سرگردان، پريشان و مستهلك كرده ايد و حتي همزمان، مركز هنرهاي نمايشي به حاشيه رانده شده و كوچك و ناتوان شده است؟ اگر من اشتباه مي كنم، بفرماييد كه چرا براي پاسخگويي و روشن كردن اذهان همين كساني كه برايشان منشور نوشته ايد، رغبت و تلاشي از خود نشان نمي دهيد؟
2-از خودتان نپرسيده ايد <گروه هاي تئاتري> كه هسته و مايه بنيادين تئاتر در همه كشورهاي جهان هستند، چرا در ايران پا نمي گيرند؟ و به دليل موانع شكل گيري همين گروه هاي تئاتري است كه تئاتر رشد و توسعه ندارد؟ چرا به جاي اينكه در انديشه برنامه هايي براي شكل گيري و پايداري گروه هاي تئاتري باشيد، با كلمات تعارف آميز؛ اهالي، اعضا و خانواده، از هنرمندان تئاتر ياد مي كنيد؟ اهالي و اعضا و خانواده، عناوين توخالي و بي معنايي هستند؛ هنگامي كه تئاتر <گروه> و مكاني براي جاي گيري و استقرار، يعني <تماشاخصنه> از خود نداشته باشد. آيا شما واقعا اينها را نمي دانيد؟
3-جامعه و كشور ايران در دوران گذار و دگرگوني فناوري است. در حالي كه مناسبات و توليدات اقتصادي، صنعتي، تجاري، كشاورزي و... همه جانبه و به تندي، تغيير مي يابند و رفتارهاي متقابل دولت و مردم در سطوحي گسترده تر و ميدان هايي حساس تر روي مي دهد، اين جهالت محض است كه به صدور منشوري براي يكپارچه كردن هنر و توليدات هنري بينديشيم.
و درست برخلاف، [با نگاهي به محيط جهاني و مسائل و نيازهاي پنهان و آشكار درون جامعه ايران] امروز كشور بيش از هميشه، محتاج و دردمند استقلال تئاتر است. با كمي عقلانيت، با ذره اي از عشق به ميهن و با گرته اي ايمان به همه مقدساتي كه در منشورتان از آنها ياد كرده ايد، براي ايستادگي با ستروني و پلشتي كه در صدد از معنا انداختن زندگي و هستي آدميان است و براي آن كه هنرمندان بتوانند جسور و آفريننده نيكويي و بركت انديشمندانه باشند؛ بايد و بايد براي حركت به سوي تئاتر مستقل، برنامه ريزي كرد. آيا شما اينها را نمي دانيد، يا خداي ناخواسته، خود را به ندانستن زده ايد؟
ولي از تمام اين ايرادهاي مغزي و تئوريك كه بگذريم، هنوز به ناگوارترين كاركرد اين منشور اشاره نكرده ام. سابقه گرايش به اين گونه فرمان نامه نوشتن ها و سوداي صدور مانيفست براي هنر، به دوران سلطه مستبدانه كمونيسم باز مي گردد؛ به رسم جوامع بسته تحت سيطره شوروي سابق. اين دست از منشور و فرمان نامه صادر فرمودن، نشانه بارز نظام هاي توتاليتر است. در رژيم هاي توتاليتر احزابي مانند نازي هاي آلمان، فاشيست هاي ايتاليا و كمونيست هاي شوروي كه قائل به سلطه تمام عيارحزب و ايدئولوژي يگانه آن بر همه وجوه جامعه و فعاليت هاي سياسي و اقتصادي، فرهنگي و هنري بودند. آنان چون مي خواستند همه توليدات هنري نيز جذب و پيرو ايده انحصار طلبانه حزب باشد اقدام به صدور منشور و فرمان نامه و دستورالعمل براي هنرمندان مي كردند، زيرا مي خواستند هنرمندان را به سوي توليدات و ارزش هاي حزبي، هدايت كنند. ايده مركزي آنان اين بود كه حزب (دولت) يگانه خيرخواه و هادي جامعه است و اگر كساني هستند كه مي خواهند خيرخواه يا مصلح باشند بايد جذب و حل در فرمان نامه ها شوند، وگرنه دفع و بازداشت خواهند شد. البته روشن است كه اين ديدگاه انحصارطلبانه و تمامت خواه، با ايده يگانه سازي )integration( جامعه شناختي <اميل دوركيم> بسيار متفاوت است. توتاليتريسم هيتلر نازي (گوبلز به نمايندگي از او)، بنيتو موسوليني فاشيست و استالين بلشويك (بريا به نمايندگي از او)، يك بار هم در دهه پنجاه ميلادي توسط جوزف مك كارتي، سناتور راست افراطي در آمريكا براي پاكسازي هنرمندان و وادار كردن آنان به توبه نامه نويسي به كار رفت كه به جريان مك كارتيسم معروف شد و كسي مانند برتولد برشت كه از آلمان هيتلري گريخته بود، در آمريكا به دام تصفيه هاي مَك كارتيسم گرفتار شد و ناچار شد دوباره بگريزد.
در همه اين موارد، ايده اصلي از اين قرار بوده است: گرايش جبري هنر، براي نزديك شدن به ارزش هاي موردنظر منشورنويسان. دهه سي قرن بيستم، سال هاي گرايش به دستورالعمل نويسي براي هنر هستند. در شوروي يك فرمول رسمي مبتني بر خواست هاي حزب از هنرمندان خلاق، در سال 1934 نوشته شد. كساني كه افتخار داشتند اولين منشورنويسان براي هنر باشند ماكسيم گوركي و دو سياست باز حرفه اي به نام هاي بوخارين و ژدانف بودند كه <رئاليسم سوسياليستي> را به عنوان سرلوحه ارزشمند آثار هنري، در كنگره نويسندگان شوروي اعلام كردند. اين در حالي بود كه پيش تر در محفلي خصوصي در خانه گوركي، شخص استالين بر آن صحه گذاشته بود. [براي اطمينان نگاه كنيد به: <در دادگاه تاريخ>، نوشته روي مدودوف، ترجمه منوچهر هزارخاني، انتشارات خوارزمي، 1360، فصل چهاردهم] اين دستورالعمل چند نتيجه چشمگير دربرداشت.
الف: سانسورچيان با تفسير منشور، راه هاي شخصي و تازه اي براي افزودن بر حيطه قدرت خود يافتند.
ب: قهرمانان آثار هنري بي عيب و نقص شدند. زيرا حتي هيچ تضاد و يا درگيري در درون آنان نيز نشان داده نمي شد. به اين ترتيب قهرمانان به توده اي شبيه به هم تبديل گرديدند.
پ: نقدهاي سفارشي روزنامه هاي دولتي، به انگ و اتهام و تقبيح، يا ستايش و تحسين مفرط تبديل شد. نقدهاي افراطي عوام فريبانه، روش رايجي براي اتهام زدن به هنرمندان بود. اگر شخصيت پوشالي يك رهبر حزب در نمايشنامه اي مسخره مي شد، هنرمند را متهم مي كردند كه حزب را مسخره كرده و ارزش هاي اجتماعي را به سخره گرفته است. اگر در نمايشنامه گفته مي شد كه سخنراني هاي ميهن پرستانه به گنده گويي شباهت دارد، نويسنده به تيشه زدن بر ريشه ميهن پرستي متهم مي شد. هنرمندان از ترس اتهام و لجن پراكني، به دام احتياط بيشتر مي افتادند. احتياط خارج از اندازه [يا همان خود سانسوري] مديران، باعث پيشگيري از اجرا يا چاپ بسياري از آثار هنري شد.
ت: مفسده جويي ها، تصفيه ها، بروكراسي، انحطاط اخلاقي مجريان دولتي و زير پا گذاردن قوانين، همگي جزو موضوع هاي ممنوع بودند و بزك كردن واقعيت، گرايش به رويدادهاي تاريخي و داستان هاي كهن، مشخصه بسياري از آثار هنري شد؛ آن چنان كه ديگر تميز ميان وهم و واقعيت وجود نداشت.
ث: هنرمندان را وادار مي كردند روياهاي سياستمداران را به عنوان واقعيت قالب بزنند.
ج: رواج دروغ و رياكاري آگاهانه در آثار هنري.
چ: مراحل تصويب آثار و كسب اجازه براي اجرا يا چاپ و همچنين چرخه سانسور، پيچيده تر و طولاني تر گرديد.
و اين همه براي تبعيت نويسندگان و هنرمندان از تصميمات كارمندان گوناگون حزبي منجر مي شد كه اين شعار آنان بود: هنرمندان بايد به معني دقيق كلمه، سربازان حزب باشند. دو سند زير نشان مي دهند كه دستاورد اين فرمان نامه ها چيست:
-در ژوئيه 1937 م. آراكف، مدير تئاتر هنري مسكو پس از بركناري اش ( به دليل اجراي نمايش بوريس گودونف اثر پوشكين ) در نامه اي [البته به شكل انتقاد از خود] به استالين مي نويسد كه < نكات مشكوك> تراژدي پوشكين كه < از بالا> به او گفته شده است از اين قرارند: در اين نمايشنامه، لهستان اشرافي و روسيه فقير نشان داده شده است و نويسنده شخصيت ديميتري را آن چنان كه بايد، به عنوان يك عامل مداخله خارجي نشان نداده است.
- اين گفته كنستانتين سيمونف نشانه هولناكي فرمان نامه 1934 است: ما [نويسندگان] فكر مي كرديم كه مثلاوقتي وضع خراب است، نبايد حقيقت تلخ را نوشت. به خود مي گفتيم وقتي اين حقيقت به گذشته متعلق شود، فرصت نوشتن آن را خواهيم يافت.
همچنين به ياد داشته باشيم كه هر گونه فرمان نامه نويسي، خواه ناخواه، بر اين دو ايده منحط استوار مي گردد:
1- فرمول يا روش يگانه اي براي هماهنگي توليدات هنري وجود دارد. اين همان ايده اي است كه در توليدات صنعتي به آن استاندارد مي گويند و در آنجا نيز بسيار محترم و ضروري است.
2- باور به اينكه هنرمندان بايد گردن گذاران يا تصديق كنندگان فرامين حزبي يا دولتي باشند. اين در حالي است كه استقلال و آزادي هنرمند براي توليد انديشه و واكنش جسورانه زنده و ماندگار، در گرو داشتن تشخص فردي منحصر به فرد او در ساخت و پرداخت ريخت و درونمايه اثر هنري و نيز گريز از استانداردها، تعاريف و الگوهاي فكري، يا معناانگارانه و نيز محدوده هاي زيباشناختي و ريختاري است.
منشورنويسي براي هنر، سنت منسوخ حكومت هاي ديكتاتور و مستبد است و در كشورهاي آزاد و مستقل، آزادي و استقلال كشور از چشم طمع متجاوزان و فزون خواهان خارجي، در گرو آزادي و استقلال نهادهاي مدني و فرهنگي و نيز در پرتو آزادي و استقلال تك تك افراد از يكديگر و حتي از نهادهاي مستقل ديگر به دست مي آيد. استقلال معيار تمييز و سنجش انديشه ورزي و زيباشناختي هنرمندان از يكديگر نيز هست و جامعه مستقل، آزاد و مختار، نيازمند توليدات گوناگون مستقل، آزاد و متكي به خود است.
در كشور ما، مركز هنرهاي نمايشي و هيچ نهاد دولتي ديگري در زمينه فرهنگ و هنر قانونا و اخلاقا حق صدور هيچ گونه منشور يا فرمان نامه را ندارد. همچنان كه ديگر دوره منشورنويسي سپري شده است. مركز هنرهاي نمايشي يا ستاد برگزاري جشنواره بهتر است به وظايف محوله قانوني خود كه بسيار مهم و سنگين نيز هستند عمل كنند. آنان بايسته است كه به برنامه ريزي توسعه تئاتر بينديشند و به جاي بازي با كلمات و گرفتن ژست هاي فوق اخلاقي، به جامعه فهيم و هنرمندان و دانشجويان و دانشگاهيان در بخش فرهنگ و هنر، گزارشي واقع بينانه و صادقانه از چگونگي انجام وظيفه خطيري كه بر گردن دارند ارائه فرمايند. مركز هنرهاي نمايشي، تنها با انجام وظيفه سازماني اش مي تواند هنرمندان را به واكنش اخلاق گرايانه نسبت به درخواست هايش از آنان ترغيب كند، نه با كلمه پردازي هاي به شدت تكراري و از رونق افتاده. اين منشورنويسي، نشانه اي از اشتباه در روش و خطا در هدف سازماني است.
هركه گويد كلاغ، چون باز است / نشنوندش، كه ديده ها باز است
□
سلام .اگه نمایشنامه ای خوندید حتما نظر یادتون نره .اگرم خواستید اجراش کنید با من تماس بگیرید ممنون.