سلام
این دفعه یه نمایشنامه از دوستم بهروز سالمی قراره چهارشنبه ساعت پنج در سنگلج نمایشنامه خوانی بشه
زهر خنده ی زمان مرده
نویسنده: بهروز سالمی
محوطه اردوگاه، یکی از زندانیان در حال خاکسپاری دو نفر دیگر است.در قسمتی از صحنه دوست و همسرش در حال صحبت کردن هستند و در قسمت دیگر دکتر جوان و معشوقه اش.
دوست(می خندد): بامزه بود، نه؟
زن: چرا بود.
دوست: پس چرا اینقدر بق کردی؟
زن: مهم نیست.
دوست: چطور؟ دو ساعت با همیم ولی تو هیچی نمیگی. اگه من یه چیزی بگم ...
زن: اوضاع داره به هم میریزه، اونوقت تو این شرایط تو...
دوست: من چی؟
زن: هیچی، نمی دونم.
دوست: من چی؟ حرفت رو کامل بزن.
زن: هی میری اینور و اونور.
دوست: خوب چیکار کنم؟
زن: نمی دونم.
نور روی دکتر جوان و دختر روستایی می آید.
دختر: امسال محصولمون بد نبوده، بابام می گفت دیگه می تونم دخترم رو با جهاز کامل بفرستم ...گوش میدی؟
دکتر جوان: ها؟..آره آره...کجا بفرستت؟
دختر: نمی دونم، تو بهتر می دونی.
دکتر جوان: چرا اینطوری جواب می دی؟
دختر: همش داری از این حرف ها فرار می کنی!
دکتر جوان: تو بی دلیل این حرف ها رو می کشی وسط .
دختر: من دیگه سنم داره می ره بالا.
دکتر جوان: مگه چند سالته؟ بیشتر از 18، 19 سالته؟
دختر: نه، اما...
دکتر جوان: اما چی؟ همون حرفهای همیشگی.خواهر بزرگترت تو 17 سالگی شوهر کرد، مادرت 15 سالگی، فلانی اینقدر...خوب من نمی تونم...
دختر: ما خان و خانزاده نیستیم، رسم و رسوم خودمون رو داریم، اینجا مردم از راه رفتنت هم حرف در می آرن.
نور قسمت خانه دکتر پیر در سوئد روشن می شود.
دکتر در حال پوشیدن لباس است، به سمت در خروجی میرود از بیرون صحنه صدای زن می آید.
صدای زن: کجا می ری؟
دکتر: بیرون.
صدای زن: می دونم.کجا میری؟
دکتر: میرم قدم بزنم، لب دریاچه.
صدای زن: میری مطب؟
دکتر: حدود 2، 3 میرم.
صدای زن: کی بر می گردی؟
دکتر: مث هر شب.
صدای زن: شام خونه ای؟
دکتر: آره.
صدای زن: منشیت زنگ زد چی بگم.
دکتر: زنگ نمی زنه.
صدای زن: اگه زد.
دکتر: خداحافظ.
صدای زن: خداحافظ.
نور صحنهء دوست و زن.
دوست: ولی اینایی که گفتی نیست.
زن: پس چیه؟
دوست: نمیدونم، میدونستم که نمی پرسیدم!
زن: نه همیناست،...کی باید بری؟
دوست: یه ساعت دیگه قرار دارم، برنامه اونجا معلوم میشه.
زن: کی بر میگردی؟
دوست: احتمالا" فردا.
زن: خطرناک تو یه روز دوبار از جاده رفتن و برگشتن. اون هم با این همه ژاندارم.
مرد: راننده ها خیلی بیشتر باید مراقب باشن.
زن رو بر می گرداند.
دوست: تو هم با این حال و روزت. فقط دل آدم رو خالی می کنی...
زن: مشکل کوچیکی پیش نیومده ها!
دوست: آره، راستی نفهمیدن کی عموت رو لو داده؟
زن: می گن راننده ای که کاراشون رو انجام می داده.
دوست: آشغال، باید این ها رو ریخت تو دریا.
زن: نه، مثل اینکه تهدیدش کردن، بردنش ساری، زیر کتک و شکنجه یه چیزهایی گفته. دیروز اومده بود در خونه گریه می کرد.
دوست: نمی دونم با این ها باید چیکار کرد...ولش کن.
نورصحنهء دکتر جوان و دختر.
دختر:چند تا دیگه می خواهی بهت بگم ده تا صدتا...
دکتر جوان: که چی بشه؟
دختر: هیچی....(بغض) دختر همسایمون دو هفته پیش خودش رو تو دریا غرق کرد.
دکتر جوان: گفته بودی، من همخ بهت گفتم...
دختر: مال جامعه سنتیه!!!!! من نمی دونم این ها چیه که تو می گی، اما می دونم که دیگه نمی تونم تو خونه بمونم.
دکتر جوان: چرا؟
دختر: چرا؟! باز اون یارو دخترهاش رو فرستاده بود.
دکتر جوان: مسخره اس ، تو از دخترهاش هم کوچیک تری.
دختر: این جا این طوریه خوب، اینجوری مجبورم باهاش ازدواج کنم.
دکتر جوان: خوب بکن، بس کن الان، من خودم صد تا گرفتاری دارم.
دختر می خواهد که برود. نور دوست و زن می آید.
دوست: ولی همهء ما میدونستیم که ممکن اینطوری شه. عموت خودش همیشه این ها رو به ما می گقت.
زن: می دونم، عمو دووم میاره، اما زنش رو نمی دونم ، زرد شده ، غذا نمی خوره...اگه تو یا من رو بگیرن چی میشه؟
دوست: نمی دونم. این حرف ها چیه؟
زن: اگه جای راننده باشیم چی؟ دهنمون رو می بندیم؟
دوست: بس کن، فعلا" که ما رو نگرفتن.
دوست بلند می شود تا برود.
زن: نمیشه یکم بیشتر بمونی؟
دوست: نه، باید سریع برم.
زن: قرار خونشه؟
دوست: آره.
زن: تو کی میری ساری؟
دوست: احتمالا" امشب میرم. بعدش هم میرم تهران.
زن: باز هم تو می بری تهران؟
دوست: نمیدونم، برم دیگه.
زن: برو، مراقب باش.
دوست: خداحافظ.
زن: خداحافظ.
نور دکتر جوان و دختر می آید.
دکتر جوان: باشه، صبر کن، من میام با خانوادت حرف میزنم.
دختر: کی؟
دکتر جوان: این رو دیگه نمی دونم.
دختر: بازم داری وعدهء سر خرمن میدی.
دکتر جوان: نه، من الان با یکی قرار دارم ، یه چند روزی هم گرفتارم، بعدش...
دختر: صد بار تا اینجاش اومدیم.
دکتر جوان: این دفعه میام دیگه، اینقدر بی قراری نکن دیگه.
دختر: همه با یه چشم دیگه نگام می کنن.
دکتر جوان: یعنی چی؟
دختر: فکر می کنن یه چیزی شده که نمی تونم عروسی کنم.
دکتر جوان: مزخرفه.
دختر: من و تو می دونیم، بقیه فقط حرف می زنن.
دکتر جوان: این چند روز بگذره میام تمومش می کنم...(دختر سکوت کرده) قول می دم بهت.
دختر: قسم می خوری؟
دکتر جوان: به چی؟ میگم میام دیگه.
دختر: باشه.
دکتر جوان: من زود باید برم.
دختر: باشه، برو.نمیشه...
دکتر جوان: نمیشه چی؟
دختر: نمی شه زودتر با بابام حرف بزنی؟
دکتر جوان: دیگه داری اذیت می کنی.
دختر: می ترسم پشیمون شده باشی.
دکتر جوان: از چی؟ چند روز صبر کن همه چی حل می شه.
دکتر جوان به سمت دختر می رود، دختر او را از نزدیک شدن به خودش بر حذر می دارد.
دختر: نه، مراقب خودت باش.
دکتر جوان: تو هم.همه چیز حل می شه نگران نباش.خداحافظ.
دختر: خداحافظ.
نور می رود. نور می آید.خانه دکتر جوان.دوست نشسته و با وسایل و کاغذ ها ور میرود،دکتر جوان وارد می شود.
دوست: چرا دیر کردی؟
دکتر جوان: مجبور شدم از یه راه دیگه بیام، فکر کنم چند نفر دنبالم بودن.
دوست: کیا؟
دکتر جوان: نمی دونم.
دوست: دروغ نگو.
دکتر جوان: خب تو امشب می ری ساری.
دوست: پس شد امشب؟ باشه.
دکتر جوان: کسی هم باهات نمیاد، تنها می ری و تنها بر میگردی، یه نفر قراره تو ساری از عمو بهت خبر بده،همونی که اعلامیه ها رو بهت میده ،معرفیش می کنه.
دوست: این ها خیلی نگرانند.
دکتر جوان: ما خیلی باید بیشتر مراقب باشیم. اینجوری پیش بریم چیزی ازمون نمیمونه.
دوست: با راننده چیکار کنیم؟
دکتر جوان: کدوم راننده؟
دوست: همون که عمو رو لو داده.
دکتر جوان: فعلا" هیچی.آدرسش رو پیدا کن.
دوست: می دونم کجاست.
دکتر جوان: باید این کارها تموم شه، بعد ببینیم چه تصمیمی براش می گیرن.
دوست: دیروز رفته بوده دم خونه عمو این ها و کلی گریه و زاری کردن که من رو زدن، زن و بچه ام رو ال کردن، بل کردن...
دکتر جوان: اینها دلیل نمی شه، ول کن تا بعد...فردا که رسیدی، چند ساعت استراحت می کنی تا من اینها رو ترجمه کنم،بعد هم اینها رو از جادهء جدید می بری تهران.
دوست: قرار بود از اون قدیمیه ببریم که...
دکتر جوان: نه تصمیم گرفتن از جدید ببریم.
دوست: ولی اون امن تره.
دکتر جوان: تصمیم از بالاس.
دوست: من می خوام ببرم، تصمیمش رو اونها میگیرن؟! (دکتر به او خیره می شود) حالا بذار ببینم از ساری زنده برمی گردم...
دکتر جوان: همه چی حساب شده است.
دوست: دیدم.
دکتر جوان: نمی خوای تمومش کنی؟
دوست: چرا عصبی می شی؟
دکتر جوان: بهتر زودتر راه بیفتی که تا فردا به موقع برسی ،من وقت کنم برای ترجمه اینها.
دوست: خودت از این جا تکون نخوریا!
دکتر جوان: چطور؟
دوست: یه چهار کلمه از پدر بزگت روسی یاد گرفتی...
دکتر جوان: چه ربطی داره؟
دوست: من هم اگه پدربزگم دیلماج روس ها بود، از جام تکون نمی خوردم.
دکتر جوان: داری زیاده روی می کنی ، بهتر مواظب حرف زدنت باشی.
دوست: چرا اینقدر زود شاکی می شی؟ چیزی نگفتم که!
دکتر جوان: بسه، من هم تا فردا کار بقیهء اعلامیه ها رو تموم می کنم که اون ها رو هم ببری.
دوست: باشه، خداحافظ.
دکتر: خداحافظ.
دوست از خانهء دکتر جوان خارج می شود.نور می رود. نور می آید.فضا مطبی در سوئد.صدای در می آید.
منشی: سلام دکتر.روزتون بخیر.
دکتر: سلام،روز شما هم بخیر
منشی: دیر اومدین؟!
دکتر: چطور مگه؟
منشی:زنگ زدم خونتون، خانمتون گفت صبح زود رفتین بیرون.
دکتر: آره کاری داشتی؟
منشی: می خواستم بگم امروز مریضاتون یکم زودتر میان.
منشی و دکتر وارد می شوند.
دکتر: از چه ساعتی وقت دادی؟
منشی: از ساعت 3 تا 7.
دکتر: خوب زیادم دیر نرسیدم،هنوزم یه نیمساعتی وقت داریم.
منشی: اون موقع صبح کجا رقته بودین؟
دکتر: زیاد حال نداشتم. رفتم کنار دریاچه یکم قدم بزنم. اونجا که میرم دلم باز می شه، جای جالبی ساکته، معمولا" هم کسی اونجا نمیاد.تا حالا اون جا رفتی؟
منشی: نه نرفتم، ولی اینجور که شما می گین باید جالب باشه.
دکتر: بد نیست، اگه شد یه روز سه تایی با هم میریم اونجا...( منشی از دکتر فاصله می گیرد) امروز مریضا کیان؟
منشی: خانم کالسون و نوه اش...
دکتر: اون همیشه پر حرفی می کنه ولی نوهء با مزه ای داره.راستی چرا هیچ وقت مادر پدرش بچه رو نمیارن؟
منشی: خانم کالسون میگه معمولا" تا دیروقت سر کارن.
دکتر: خب...
منشی: خانم و آقای پوتینف.
دکتر: این ها کی ان؟
منشی: نمی دونم، تازه اومدن سوئد.
دکتر: نمی دونی از کجا اومدن؟
منشی: نه دقیقا"، ولی فکر کنم از شوروی.
دکتر: آهان...راستی روزنامه نگرفتی؟
منشی: تمام شده بود.
دکتر: برا چی؟
منشی: سر همین قضیه شوروی.
دکتر: یعنی اینقدر جذابه؟
منشی: نمی دونم، صبح که رفتم مردم تو صف بودن،مث اینکه قضیه فروپاشی واقعا"جدیه؟
دکتر: فروپاشی؟ خبر آخر تلویزیون که این نبود.
منشی: مثل اینکه امروز صبح تو مسکو اعلام شده بود. روزنامه ها امروز دیر اومدن بیرون چون اکثرا"مجبور شدن صفحه اولشون رو عوض کنن، مگه شما خبر نداشتین؟
دکتر: نه من از صبح دم دریاچه بودم.
منشی: اکثرا" تیتر بزرگ زده بودن و کلی عکس از...
منشی متوجه می شود دکتر به حرفهایش توجه نمی کند، دکتر شروع به تلفن زدن می کند و بعد تلفن را با عصبانیت قطع می کند.
منشی: اتفاقی افتاده آقای دکتر؟
دکتر: نه حالم زیاد خوب نیست.
منشی: ولی شما...
دکتر: می شه امروز رو تعطیل کرد؟
منشی: نه !الان هم ساعت دو و چهل و پنج، خیلی هاشون حتما" راه افتادن.
دکتر: خوب سعی کن از اون آخری ها رو کم کنی.
منشی:حتما"، سعی ام رو می کنم...برنامه چند شب پیش رو دیدین؟
دکتر: نه! کدوم برنامه؟
منشی:یه گزارش بود از ارتش شوروی، سربازها، تسلیحات، عجیب بود.
دکتر: چی عجیبه؟
منشی: اینکه چطوری تمام اینها تو چند ماه از بین رفتن و فروپاشی...
دکتر: برا من هم عجیبه.
منشی: چرا؟
دکتر: چرا؟...مهم نیست...می شه برام قهوه بیاری؟
منشی از اتاق بیرون می رود. دکتر کلافه است،در اتاق قدم می زند کنار پنجره می رود،دوباره به سر میز باز می گردد و شروع می کند به تلفن زدن.
دکتر: الو سلام...آره شنیدم...منشی ام بهم گفت،من چیزی نمی دونم...باشه باشه...(دیالوگ ها از میانه آرام می شود.یک نفر -که جوانی دکتر است- وارد صحنه می شود،لباس کهنه ای به تن دارد،از سرما می لرزد به سمت دکتر می رود) من می خوام ،گوش کن من می خوام از بچه ها خبری بگیرم...قطعه؟داری دروغ می گی
...خداحافظ...نه.(دکتر جوان آرام شروع می کند به خارج شدن،دکتر عصبی تر است)...نه نه...می دونم...باشه خبری شد بهم بده...
منشی وارد می شود.
دکتر: شما کی اومدید تو؟
منشی:همین الان.
دکتر: کسی اینجا بود؟
منشی: نه!
دکتر: ولی یه نفر اینجا بود!
منشی: نه...حتی مریض هاتون هم هنوز نیومدند.(فنجان را روی میز می گذارد)
دکتر: ممنون...می شه پنجره رو باز کنی؟
منشی:الان دسامبر ،تو این هوا؟
دکتر:بله خانم ! تو همین هوا!
منشی: چشم(به سمت پنجره می رود و آن را باز میکند،صدای زنگ می آید) احتمالا" مریضاتون هستن.
دکتر: خب چیکار کنم.
منشی به او خیره مانده دکتر به او نگاه تندی می کند و منشی اتاق را ترک می کند.
نورمی رود.نور می آید.دکتر پشت میز نشسته.
دکتر: مریض بعدی.
زن و شوهری همراه با بچهء خردسالشان وارد می شوند.بچه در گهواره است.
دکتر: بفرمائید بنشینید...خب مریض کیه؟
مرد: بچه مون.
دکتر: چند وقتشه؟
مرد: شش ماهشه،از دیشب تب کرده.
دکتر:بیارینش رو تخت.
دکترهمراه با مرد که بچه را در آغوش گرفته خارج می شود،دکتر جوان وارد می شودو سر میز می نشیند.
دکتر جوان: اوضاعش روبراه؟ از اردوگاه که برگشتیم زیاد ندیدمش.
زن: بد نیست، تو چیکار می کنی؟
دکتر جوان:دانشگاه می رم، کار می کنم.
زن: پزشکی؟
دکتر جوان: آره، لا اقل همون چیزی که دوست داشتم رو دارم می خونم.
زن: پس اوضاعت خوبه.
دکتر جوان: چطور؟
زن: هیچی، با یه بچه و شرایط این جا که روز به روز داره برامون سخت تر می شه...نمی دونم چی بگم...روزی 2 شیفت داریم کار می کنیم.
دکتر جوان: میدونم سخته ولی حل میشه، تو هم باید خیلی مواظب باشی، اون تو اردوگاه داغون شده.
زن: می دونم، ولی حال خودمم از اون بهتر نیست.
دکتر جوان: باید مراقب باشی.دیگه شما بچه دارید، اگه بخواهید همینطوری ادامه بدید اون بچه رو هم نابود می کنید.
زن: تو زیاد نگران نباش.تو رو که آخرش می فرستنت بهداری.
دکتر جوان: یعنی چی؟
زن: هیچی، همین جوری یه حرفی زدم.
دکتر جوان: نه همین طوری نیست.
زن: می دونی... یه نفر از ک.گ.ب. چندوقت مدام به ما سر می زنه، میگه تو داری گزارش ما رو رد می کنی، می خوای کمتر تحت نظر باشی به خاطر همین گزارش ما رو میدی.
دکتر جوان: از این حرف ها به من هم زدن...(زن سکوت می کند) نکنه شما باور کردید.
زن: ما مجبور شدیم...(دکتر شوکه می شود) ببین ما بچه داریم، اوضامون به هم ریخته اس.
دکتر جوان: یعنی چی ما بچه داریم، اوضامون به هم ریخته اس. مگه من چیکارتون کردم.خیلی کثیفید. اون از ایران که اون بلا رو سرم آوردین، این هم از اینجا.چرا با خودم حرف نزدین؟
زن: من مجبورش کردم.
دکتر جوان: من می خوام باهاش حرف بزنم. الان کجاس؟
زن: رفته ماءمورها رو خبر کنه.
دکتر جوان: چی؟
دکتر جوان سریع از جایش بلند می شود و به سمت در خروجی می رود،دو نفر سیاه پوش جلویش را
می گیرند.دکتر پیر همراه با مرد و فرزند باز می گردند.دکتر چند لحظه به آن ها خیره می شود.
مرد: آقای دکتر مشکلی پیش اومده؟
دکتر: نه( به سمت میز می رود و چیزی می نویسد)تا تبش قطع نشده هر شش ساعت یکبار این ها رو بهش بدین.پا...(دوباره به آن ها خیره می شود) پاشویش کنید،چیز مهمی نیست.
زن و مرد از دکتر تشکر می کنند و خارج می شوند،دکتر گوشی را بر می دارد.
دکتر: تا من نگفتم کسی رو داخل نفرستید.
نور می رود.
نور می آید،اردوگاه کار اجباری.
دکتر جوان و مرد در حالیکه بسیار خسته هستند در حال انجام یک کار سخت و طاقت فرسا می باشند. دو سیاه پوش از طرفین صحنه وارد می شوند، در دست آن ها ظرف های غذاست.سوت بلندی شنیده می شود
آن ها سریع به خط می شوند و ظرف های غذا را تحویل می گیرند.
مرد: همش آبه.
دکتر جوان: آروم باش.همینم ازمون می گیرن.
مرد: من دیگه تحمل ندارم،دارم می میرم.
دکتر جوان: باید صبر کنی.به این زودی جا ردی؟ تو زن و بچه داری.
سیاه پوش: خفه شید! صداتون رو نشنوم.
مرد: من می خوام فرار کنم، دیگه بسمه، تا برگردیم دوشنبه فرار می کنم.
دکتر جوان: حتما" این کار رو بکن،ولی حالا غذات رو بخور.
مرد: چرا مثل بچه ها با من حرف می زنی؟ دارم جدی می گم.
دکتر جوان: خوب.
سیاه پوش: آشغال ها ! خفه می شید یا خودم خفتون کنم.
مرد: روس کثافت!قول می دم یه روز خرخرهء همتون رو با دندون بجوم.
دکتر جوان: بسه!
مرد: اگه بفهمم کی گزارشم رو داده،میدونم چطوری...
مرد متوجه نگاه دکتر جوان می شودکه به او دوخته شده،سرش را پائین می اندازد.دکتر جوان ظرف غذایش را پرت می کند.
دکتر جوان: خب می گفتی،چیکارش می کردی؟
هر دو سکوت می کنند.
مرد: کی از اینجا منتقلمون می کنن؟(جوابی نمی شنود) گفتم کی منتقلمون می کنن؟
دکتر جوان: تو گفتی اونی که تو رو لو داده چی کار می کنی؟
هر دو سکوت می کنند، صدای صوت بلندی شنیده می شود، آن ها بلند می شوند به خط شده و ظرف های غذا را تحویل می دهندو دوباره شروع بخ کار می کنند.
نور می رود.نور می آید.اتاقی شبیه به ندامتگاه،نوری خفیفی صحنه را روشن کرده،دکتر جوان و مرد خوابیده اند.
مرد: می خوام فرار کنم.
دکتر جوان: مزخرف نگو! بخواب.
مرد: نمی تونم این طوری از زن و بچه ام بی خبر باشم، می فهمی؟
دکتر جوان: آخه من نه زن دارم و نه بچه، تازه دکتر هم هستم منتقل می شم به بهداری، مگه نه؟
مرد:(عصبی) خوب که چی؟ من که نمی دونستم اینطوری می شه.
دکتر جوان: خوب منم همین رو میگم،نمی دونی چی می شه، پس بگیر بخواب.
مرد: من فرار می کنم.
دکتر جوان: هر غلطی می خوای بکن.سکوت.
مرد: من رو می بخشی؟ نه؟
دکتر جوان: بگیر بخواب.
مرد: جدی می خوام بدونم من رو می بخشی؟
دکتر جوان: داری حلالیت می گیری؟ یاد بابابزگ ها افتادی؟
مرد: یک کلمه جواب من رو بده.آره یا نه؟
دکتر جوان: باشه بعدا" سرش دعوا می کنیم.
مرد: من می خوام فرار کنم.
دکتر جوان: خب بکن.سکوت.
مرد: می دونی، یک ماه قبل از دستگیریت...
دکتر جوان: نمی خوام بشنوم.
مرد: مجبوری...یه ماءمور اومد در خونه و به ما گفت"تو داری گزارش ما رو رد می کنی،با ایران در تماسی،می خوای برامون مشکل درست کنی.اونوقت اینجوری زودتر حکمت تموم میشه،یعنی با گزارش هایی که از ما رد می کنی.
دکتر جوان: تو هم پیش دستی کردی.
مرد: نه ترسیدم.سکوت.
مرد: ببین...
دکتر جوان: می خوام بخوابم همین.
سکوت.مرد آرام روی سر دکتر جوان خم می شود، از جایش بلند می شود،پالتویش را می پوشد.از صحنه خارج می شود.چند لحظه بعد صدای فریاد و تیراندازی می آید.دکتر جوان از خواب می پرد،شروع می کند به فریاد زدن.صدای فریاد از بیرون هم می آید، صداها با هم ادغام می شود.دو سیاه پوش به داخل می آیند و او رامی زنند و شکنجه می دهند.نور می رود.نور می آید.مرد بی حرکت در گوشه ای از صحنه افتاده، سیاه پوشان او را به سمت مرد پرت می کنند.
دکتر جوان: آب! یه ظرف آب تمیز بدین...این داره می میره،خواهش می کنم،یک ظرف تمیز آب...(مرد سعی می کند حرف بزند)... آروم باش، به خودت فشار نیار،چیز مهمی نیست...دارم می گم ساکت باش، لازم نیست حرفی بزنی...(مرد نفس های آخر را می زند،دکتر رو به سیاه پوش ها)... التماس می کنم، این داره می میره،شما رو به هر چی می پرستید،یکم آب...(مرد دوباره سعی می کند حرف بزند)چیزی نیست،چیزی نیست.فقط زخم دستت یکم عمیقه...(رو به سیاه پوشان) شما نمی فهمید این داره می میره،زخماش چرک کرده...(مرد به زور خودش را بالا می کشد و در گوش دکتر چیزی می گوید)نه اینطوری نمیشه...بس کن دیگه...می دونم...نه محاله...(رو به سیاه پوشان)هر چی بخواین بهتون می دم،فقط یه ظرف آب،فقط یه ظرف...(مرد شروع به زمزمه می کند)ما می ریم دوشنبه،تو می ری خونت،م فقط نه ماه از دوره مون مونده،بعد از دوشنبه می ریم...
مرد روی دست های دکتر جان می دهد. دکتر گریه می کند.
دکتر جوان:(با فریاد) کثافتها اون مرد، شما فقط وایسادین نگاه کردین،اون مرد روس های کثافت می فهمید.
به سمت سیاه پوشان حمله می کند، یکی از آن ها او را به سمت جلوی صحنه پرت می کند.
دکتر جوان: و آنگاه بی اختیار
مردی فریاد بر آورد"اینجا کجاست"؟
در میان کوه هایی پوشیده از برف
در دره ای منتهی به جنگل سیاه
و شهری که بی گناه بود و ساده.
مثل هر مردی که آغوشی برای همسر و فرزند داشت
که نه همسری بود و نه فرزندی
تا که اینگونه فریادش را به نجوایی پاسخ گویند
ساده و گرم
در دره ای میان کوه های بلند
فریاد برآورد
و انعکاس صدایش
بهمنی بود از شلاق و تحقیر
تا ایستاده مرده باشد.
نور می رود. نور می آید.
مردی که شبیه سربازان روسی است به دکتر جوان نزدیک می شود.
سرباز: پاشو باید بریم.
دکتر جوان: می خوام یک کم دیگه اینجا بمونم.
سرباز: می دونم، نمی شه.
دکتر جوان: خواهش می کنم.
سرباز: اینجا زمین سفته، تو خیلی سریع زمین رو کندی.
دکتر جوان: می خوام فقط چند دقیقهء دیگه پیشش بمونم.
سرباز: می دونی وقتی یکی زمین رو برای دفن یه نفر سریع می کنه، یعنی چی؟
دکتر جوان: نه، ولی...
سرباز: یعنی اینکه یا از یارو خوشش می یاد و یا ازش متنفره.
دکتر جوان: ولی من ازش متنفر نبودم.
سرباز: خیلی هم ازش خوشت نمیومد.
دکتر جوان: نه، اینطور نیست.
سرباز: اون تو رو لو داده بود، مگه نه؟
دکتر جوان: این حرف ها چیه؟
سرباز: پاشو بریم زود.
دکتر جوان: خب، آره اون من رو لو داده بود.
سرباز: ده تا سیگار برات آب می خوره.
دکتر جوان: الان ندارم،برگردیم بهت می دم.
سرباز: تو وسایل اون یه پاکت هست.
دکتر جوان: خب برش دار، همش مال تو.
سرباز: من به وسایل مرده دست نمی زنم.
کیسه ای به سمتش پرت می کند، دکتر جوان از کیسه یک پاکت پیدا می کند و به سرباز می دهد.سرباز از درون آن چند سیگار بر می دارد و پاکت را به دکتر می دهد.
سرباز: بیا، اینم بقیه اش... چند وقت بود می شناختیش؟
دکتر جوان: از بچگی. مال یه شهر بودیم.
سرباز: خوب دیگه همیشه همین طوریه.
دکتر جوان: یعنی چی همیشه همین طوریه.
سرباز: رسمش اینه،رسم اینجا این طوریه. شما دو نفر نه اولین و نه آخری.
دکتر جوان: ولی آخه کی تا حالا...
سرباز: من، آره من( مکث) چند سال قبل...درست یادم نیست، حدود ده سال قبل یه جایی همین ورا من هم دوستم رو زیر همین برف ها خاک کردم. ما دو تا رو به جرم خیانت به هدف های والا آوردن اینجا.رفیقم ریزه بود، نفس تنگی داشت، یه شب حالش بد شد، هر چی التماس کردم ببرنش درمونگاه نبردنش. گفتن درمونگاه تعطیله. فریاد زدم، فحش دادم، التماس کردم. آوردنم بیرون تو برف ها پابرهنه دووندنم.چراغ درمونگاه روشن بودو صدای حرف زدنو فریاد کشیدن از توش می اومد. یه دکتر اونجا بود ...اون هم تبعیدی بود.اون می خواست بیاد بالای سر رفیقم ولی اون ها نمی ذاشتن. دکتر دوید و اومد تو حیاط، دوبار ایست دادن، تو ایست سوم دکتر نقش زمین شد.فردا صبحش هر دوشون رو خرکش آوردم همین ورا.نمی تونستم تحمل کنم، سریع خاکشون کردم،یه افسری اون موقع ها بود، که خودم همین ورا خاکش کردم.اومد بالا سرم و گفت"بشاش زودتر می تونی زمینو بکنی" بعد دوباره خندید.
سرباز دست می کند در جیب و یه نخ سیگار به دکتر جوان می دهد.
دکتر جوان: نه، الان نمی خوام.
سرباز: سیگار مال کشیدن نه چیز دیگه.(سیگار را از او می گیرد) دو سال بعدش در یه طرح اصلاح و قسم خوردن به هدف های والا بخشیده شدم و از یک زندانی به یک زندانبان تبدیل شدم.
دکتر جوان: ببینم، بقیه هم اینجا مثل تو هستند؟
سرباز: نه، ولشون کن، حالم رو به هم می زنن.
دکتر جوان: تو زن و بچه داری؟
سرباز: نه!
دکتر جوان: رفیقت چطور؟
سرباز: اون داشت.
نور می رود.نور می آید.
دکتر جوان با یک لباس رسمی تر در صف ایستاده و با میزی که یک افسر پشت آن نشسته فاصله دارد.سرباز به او نزدیک می شود و را به گوشه ای می کشد.
دکتر جوان: چیه؟ چی شده؟
سرباز: بیا این وسایل رفیقت(از جیبش کاغذی بر می دارد) این نامه زن رفیقت. مث اینکه اون رو هم برده بودن یه اردوگاه دیگه.اون هم بچه رو سپرده بود به یک خانواده تو دوشنبه تا برگرده.
دکتر جوان: چی؟
سرباز: ببین اون از مرگ شوهرش بی خبره. فکر کنم رفیقت شانس آورد که مرد.
دکتر جوان: چرا؟
سرباز: بچه شون گم شده؛زنش هم یه مدتی تو آسایشگاه روانی بستری بوده.
افسر: شماره 3546 ! اون جا چه غلطی می کنی؟ سرباز با اون چیکار داری؟
سرباز: قربان ازش طلب دارم.
افسر: ولش کن بیاد.
سرباز: چشم...(آرام) این آخرین نامهء زنشه که آدرسش هم روش نوشته.برو تا این لعنتی هر دومون رو کله نکرده.
دکتر جوان: ممنون، تو خیلی کمکم کردی.
افسر: شما طبق راءی دادگاه به صورت موقت آزاد می شوید و به خاطر حسن رفتار این حکم از موقت به حکم دائمی تبدیل می شود، این جا رو امضا کن.
کاغذ را امضا می کند، افسر دفتر را می بندد و می رود.
نور می رود.نور می آید.
زن دوست روی مبلی نشسته و گریه می کند.صدای زنگ در می آید،او به سمت در می رود در را باز
می کند،دکتر جوان پشت در ایستاده؛همچنان صدای زنگ شنیده می شود.زن به سمت دیگری می رود و در را باز می کند، دکتر پیر پشت در است و داخل می شود. زن کیف را از دکتر می گیرد و فاصله می گیرد.
دکتر: سلام، چطوری؟
زن: سلام، خوبم، چطوری؟
دکتر: هیچی، مثل هر روز مطب پر از مریض و هزار تا آه و ناله.
زن: غیر از اینا چه خبر؟
دکتر: امروز دوباره خانم کالسن نوه اش رو آورده بود مطب. می گفت تب داره.
زن: خب، تب داشت؟
دکتر: نه بابا، داره دندون در می آره، خیلی قیافش بامزه شده.
زن: فکر کن اون فسقلی دندون هم در بیاره.
دکتر: تو مگه دیدیش؟
زن: آره، مگه یادت نیست؟ اون دفعه که اومدم دنبالت؛خانم کالسون رو تا خیابون هجده رسوندیم.
دکتر: آهان یادم اومد؛ولی خودش غیر قابل تحمله، مدام حرف می زنه.
زن: نه، بندهء خدا، شاید مال سن و سالشه.
دکتر: الکی نیست تو سی سالگی بیوه شده، از بس حرف زده! (زن به دکتر خیره می شود، دکتر متوجه می
شود حرف درستی نزده)...آخر هفته بریم دریاچه؟
زن: نه!
دکتر: چرا؟
زن: حوصله اش رو ندارم.
دکتر: چرا؟
زن: چون تو با دوست هات می رین ماهیگیری، من هم باید به حرف های زنهای تازه به دوران رسیده شون گوش کنم.
دکتر: خوب من هم نمی رم ماهیگیری.
زن: که با هم بشینیم به حرف هاشون گوش بدیم.
دکتر: اون هم با جون و دل.هر دو می خندند.
زن: من برای آخر هفته یه برنامهء دیگه دارم.
دکتر: چی مثلا"؟
زن: هنوز معلوم نیست، بهت می گم، سورپرایزه.
دکتر: من که آماده ام و از هر برنامه ای دفاع می کنم، حتی اگه صحبت با خانم های تازه به دوران...
دکتر می خندد ولی زن ساکت است.
زن: راستی منشی ات هنوز تو اتاق کوچیگهء مطب زندگی می کنه؟
دکتر: آره! چی شد یاد اون افتادی!
زن: همینطوری، اون دختر زیباییه!
دکتر: منظور؟
زن: هیچی،اون قهوه خوب درست می کنه؛ من قهوه هاش رو دوست دارم.
دکتر: اون کافه چی نیست، دوست هم نیست، فقط یه منشیه ساده است که از بی جایی تو مطب می مونه.
سکوت.
زن: من پول احتیاج دارم.
دکتر: برا چی؟
زن: قرار نشد بپرسی.
دکتر: باشه، چقدر؟
زن: حدود پنج هزارتا.
دکتر: چقدر؟پنج هزارتا؟... باشه از تو حسابم برداشت می کنم...ولی برا چی می خوای؟
زن: خودت می فهمی.
دکتر: این هم سورپرایزه؟
زن: آره شاید یه قسمتشه.سکوت.
زن: شام می خوری؟
دکتر: تا چی باشه!
زن: یه تیکه استیک آب پز با هویج و اسفناج و...
دکتر: با همون یه تیکهء اولش موافقم، بقیه اش مال خودت.[از این دیالوگ به بعد زن مدام بین اتاق و آشپزخانه در رفت و آمد است.]
زن: راستی روزنامه ات کو؟
دکتر: تموم شده بود.
زن: چرا؟
دکتر:(مکث) نمی دونم.قکر کنم این دختره امروز تنبلیش اومده بخره.
زن: اون از این عادت ها نداشت.
دکتر: نمی دونم...تو چیکار با روزنامه من داری؟
زن: آخه این موقع ها تو روزنامه می خونی و من هم شما رو تماشا می کنم.اول خبرهای ورزشی رو بارم مرور می کنی، بعد صفحهء آخر، بعد اقتصاد و بعد هم اگه خوابم نمی برد هنر.
میز کاملا" چیده شده.
دکتر: حالا من روزنامم نیست،تو چرا تلویزیونت خاموشه؟
زن: من کی این وقت شب تلویزیون نگاه کردم؟
دکتر: امروز چهارشنبه اس...الان یا باید مسابقه ببینی یا سریال.
زن: ولش کن، حوصله اش رو ندارم...(سکوت) ...تو فکر می کنی چرا اینطوری شد؟
دکتر: چی چرا اینطوری شد؟
زن: شوروی...(سکوت طولانی)...شوروی
دکتر: نمی دونم، من که ائن جا نیستم.
زن: یعنی فقط کسایی می دونن تو شوروی چی شده که اون جا باشن؟
دکتر: نمی دونم، شاید.
زن: پس چرا وقتی ما اون جا بودیم نمی دونستیم چه اتفاقی داره میفته؟
دکتر: نمی دونم.
زن:نمی دونی یا نمی خوای بگی؟
دکتر: هر چی دلت می خواد برداشت کن.من الان واقعا" هیچی نمی دونم. می خوام شامم رو بخورم، بعدش بخوابم، همین.
زن: به همین راحتی؟...بخوری و بخوابی؟...من بهترین سال های عمرم اون جا تلف شد.
دکتر: ببخشید که من...
زن: ببخشم که تو چی؟ من شوهرم، بچه ام، زندگیم، همه چیزم رو از دست دادم.
دکتر: منظورت چیه؟ من ازت گرفتم؟ منم همه چیزم رو از دست دادم! من هم...
زن: زندگیت رو، عشقت رو، اون دختر روستایی رو.
دکتر: که چی؟ چون یه موقعی یه دختر روستایی رو دوست داشتم گناه کردم؟ حتما" باید عاشق دختری می شدم که سه ساعت مطالعه می کنه، پنج ساعت برای حزب فعالیت می کنه،پدرش یا زندانی یا اعدامی باشه، عموش فلان باشه،خودش بهمان باشه! هان چیه؟ خسته شدم، هر وقت حرف می زنیم تو سرکوفت می زنی که چی؟ جواب بده دیگه... (صدای آن ها به اوج رسیده، ناگهان متوجه موقعیت خود می شوند) ...ببخشید من زیاد تند رفتم.
زن: نه حق با توئه، من واقعا" بعضی شب ها شورش رو در میارم.(می خندد) اصلا" به من چه! مگه تو از من می پرسی که عاشق کی بودم!... راس می گی مگه مهمه که پدر یکی اعدامی یا زندانی باشه یا نه، مگه مهمه که یه نفر تمام عمرش رو صرف یه چیزی بکنه؟
دکتر: من نمی دونم، ولی بهتره این بحث رو تمومش کنیم.
زن:(می خندد) امشب از اون شب هاییه که تو هیچ چی نمی دونی.مثل همون شبی که اومدی و گفتی از شوهرم خبری نداری،نمی دونی کجاست، نمی دونی چی شده،گفتم بچه ام گم شده، یک خونواده اون رو برده چی کار کنم؟ گفتی نمی دونم. یه هفته بعد شروع کردی قصه ها و داستان هات رو، اون اینجوری مرد، من اینجوری خاکش کردم، این وسایلش، نمی دونم (می خندد) ،ولی من واقعا" نمی دونم چرا تو این نمی دونم های تو همیشه برای من یه دنیا بدبختی خوابیده.
دکتر: من چی بگم؟ تو همیشه هر چی تو دلت بوده رو خالی کردی و به خودت اجازه دادی مه چیز رو هر جوری دلت می خواد تعریف کنی و برا خودت زنده کنی. اما من چی؟ یک شب نشسته بودم خونم که در می زنن و می گن یه آفایی فلان کار رو کرده شما ها باید فرار کنید، برید به نمی دونم کجا؟ آقا چی شده؟ نپرس فقط برو.
فقط می رسی یه خداحاقظی ساده و فراموش کردن همه چیز. بعد زندان، به زور دانشگاه، بعد دوباره تبعید به جرم یه کار نکرده.وضع من از تو خیلی بهتره نه؟ فکر کنم تو تمام این سال ها دوست داشتی جای من باشی و جای من زندگی کنی؟ آقای دکتر...
تلفن زنگ می زند و زن به اتاق می رود تا تلفن را جواب بدهد بعد از چند دقیقه با چمدانی باز می گردد.
دکتر: این چیه؟
زن: چمدون.
دکتر: می دونم، تو رفتی تلفن جواب بدی نه اینکه چمدون بیاری؟
زن: وسایلم رو جمع کرده بودم، تلفن فقط ساعت رفتن رو مشخص کرد، من دارم می رم سفر.
دکتر: ساعت رفتن یعنی چی؟ سفر چیه؟
زن: گفتم می خوام سورپرایزت کنم. این همون سورپرایزه. من جدا" دارم می رم.
دکتر: آخه یعنی چی دارم می رم؟ یک آن، یک هو تصمیم گرفتی بری؟
زن: نه صبح بعد از رفتنت وقتی فهمیدم چی شده، زنگ زدم آژانس هوایی و یه بلیط برای مسکو پیدا کردم.البته خیلی سخت پیدا شد.
دکتر: این ها چه ربطی داره به سوءال من؟
زن: می دونی شرایط عوض شده.
دکتر: چی عوض شده؟ چند هزار کیلومتر اونطرف تر یه اتفاقی افتاده، این چه ربطی به زندگی ما داره؟
زن: زندگی؟ تو واقعا" اسم این رو می ذاری زندگی؟ خیلی ساده ای، تو از گریه های یواشکی من سر آلبوم
عکس ها صرف نظر می کنی و من هم از بی دلیل به مطب رفتن های تو. ما فقط یه جا...فقط یه جا...
دکتر: یه جا چی؟ یه جا چی؟ تو چرا اینقدر مسائل رو ساده می بینی؟
زن: اینقدر هم که فکر می کنی ساده نیست. من تو تموم این سال ها داشتم به این قضیه فکر می کردم، تمام ذهن من رو این قضیه پر کرده بود.
دکتر:کدوم قضیه؟
زن: این که مجبور نباشیم کنار هم زندگی کنیم و همدیگر رو به زور قبول کنیم.
دکتر: برای من این مدت به هیچ عنوان ...
زن: نمی خوای که بگی که تو...(بغضش را می خورد، چمدانش را برمی دارد و به سمت در می رود)
دکتر: الان چرا اینقدر ما این مسئله رو بزرگ می کنیم، تو قرار بری سفر، چند وقت دیگه هم برمی گردی (زن سکوت می کند)...خوب بلیط برگشتت تاریخش کی؟ خوب می گفتی با بچه های مسکو حرف می زدم.
زن: من دیگه بر نمی گردم.
دکتر: آخه برای چی؟ تا دیشب همه چیز خوب بود ولی در عرض بیست و چهار ساعت... تو اصلا" برا چی داری می ری؟
زن: می خوام پسرم رو پیدا کنم.
دکتر: بعد از این همه سال. حداقل یه دلیلی بیار که احساس نکنم بی شعورم. یادت رفته؟ چقدر از این اداره به اون اداره، از این سازمان به اون سازمان، از این مرکز به اون مرکز، از این شهر به اون شهر رفتیم. آخرش هم هیچی به هیچی... تو مشکلت جای دیگه اس.
زن: نه! من واقعا" می خوام اون رو پیدا کنم.
دکتر: من باید بدونم مشکل تو چیه. آخه ابن حق منه.
زن: ببین مشکلی نیست، تو در تمام این سال ها خیلی کمکم کردی، بسه دیگه نمی خوام سربار تو باشم.
دکتر: ببین من احساس می کنم تو دچار یه شک آنی شدی و این جریان داره آزارت می ده و تو داری سعی می کنی ازش فرار کنی.
زن: من خیلی سال پیش با تو از ترس یه چیزی از اون خراب شده فرار کردم...(دکتر سکوت کرده) من از کا.گ.ب فرار کردم.
دکتر: خب من هم فرار کردم، این که دلیل نمی شه.
زن: ببین آروم باش و خوب گوش کن...من...من...من تو تموم این سال ها فقط و فقط به خاطر ترس از کا.گ.ب با تو زندگی کردم. می دونم خیلی...
دکتر: می دونی چی؟ خیلی متاءسفی که تو این سال هر من رو تحمل کردی و به روم نیاوردی؟ تو اصلا" می دونی چی داری می گی؟
زن: آره خوب می دونم که دارم چی می گم. درست مثل موقعی شدم که تو اون کافه بهت گفتم ما لوت دادیم.
دکتر: شما من رو اون جا لو دادین برای اینکه یه فکری به حال خودتون بکنید، ولی تو الان داری من رو به لجن می کشی.
زن: یعنی چی داری به لجن می کشی؟
دکتر: تو می تونستی هیچی نگی و بری ولی تو...تو...
زن: تو خودت خواستی.
دکتر: راس می گی من خودم خواستم به لجن کشیده بشم. لجنی که خودم توش هستم ولی نمی دونم چرا؟
زن: ولی تو خودت عامل تمام این اتفاقاتی، تو خودت خواستی کار به اینجا بکشه.
دکتر: من؟ من از همه چیزم گذشتم.
زن: تو حتی حاضر نشدی از زنی که دوسش داشتی بگذری، برای همینه که منشیت از همه چیز مهم تره.
دکتر: بس کن! تو مریض شدی، تو توهمات خودت زندگی می کنی،من رو به این و اون مدام تو حرف هات ربط می دی، هر وقت هم حرف می زنی باید یه حرفی از شوهر سابقت توش باشه.
زن: اون دوست تو بود!
دکتر: ولی شوهر تو بود حتی تو اتاق خوابمون.سکوت.
زن: فکر نمی کردم امشب اینطوری بشه،دوست داشتم یکم می خندیدیم،شام می خوردیم وبعدش من میرفتم.
دکتر: تو دیوونه ای! می خندیم؟ می ریم؟
زن:آره...خب من زودتر باید برم و گر نه پرواز رو از دست می دم...(دکتر سکوت می کند)من رو نمی رسونی؟...(دکتر تنها نگاهش می کند) باشه خودم می رم، خداحافظ..زن خارج می شود،دکتر بلند می شود در اتاق قدم می زند، به سمت پنجره می رود و دزدکی بیرون را نگاه می کند و ناگهان سرش را می دزدد.دکتر جوان در سوی دیگر اتاق از پنجره ای دیگر بیرون را نگاه می کند.
دکتر جوان: آروم تر! چه خبرتونه؟ می خواید همه رو خبر کنید.
دوست:(در حالیکه بسته ای کاغذ همراه اوست وارد صحنه می شود) تموم شد، باید بریم.
دکتر جوان: کجا بریم؟ این رو برا چی آوردی؟
دوست: رفتم از عمو بهشون خبر بدم، باهام اومد اینجا.
دکتر جوان: باید تا صبح اینجا بمونیم بعد.
دوست: اینجا امن نیست.
دکتر جوان: از خونهء اون ها که امن تره.سکوت.
دوست: من بهش قول دادم که امشب می ریم اونجا، نمی خوام نگران بشه.
دکتر جوان: آخه با این ها اگه تو راه بگیرنمون فاتحمون خوندس.
دوست: نه اتفاقی نمیفته. اون همینجوری دلش شور می زنه.
دکتر جوان: ما باید این ها رو بفرستیم تهران. من نمی فهمم ما برا چی باید بریم اونجا.قرار ما این نبود.
دوست: می دونم. ولی خب چیکار کنم؟ نگرانه. می دونی که؟ بیا اذیت نکن.
دکتر جوان: خطرناکه! لو می ریم،صدتام دنبال ما لو می رن. بیا امشب نریم. فردا صبح می ریم پیشش.
دوست: نمی شه، ناراحت می شه، نگرانه.
دکتر جوان: داری شورش رو در می آری! من نمیام، طبطبق برنامه هم می رم سر قرار.
دوست: قرار ما سه چهار ساعت دیگه اس.ما قرار اینجا بمونیم و استراحت کنیم، حالا می ریم اونجا استراحت می کنیم. تازه اونجا بیشتر هم تحویلمون می گیرن.(می خندد)
دکتر جوان:(می خندد) من نمی دونم.
دوست: خب حالا که تو نمی دونی بیا بریم.
دکتر جوان: ولی من باز سر حرفم هستم.
دوست: اه! بیا دیگه! چرا خودت رو لوس می کنی...اگه اون بهت می گفت نمی رفتی؟ می رفتی دیگه.
دکتر جوان: نه نمی رفتم. هر چیزی جای خودش رو داره.
دوست: دروغ می گی.
دکتر جوان: نه!
دوست: پس معلومه دوسش نداری.سکوت.
دکتر جوان: نمی دونم.
دوست:(می خندد) چی؟ نمی دونی؟
دکتر جوان: ول کن. این چیزها جاش اینجا نیست.
دوست: نه جالب شد. تو واقعا" نمی دونی دوسش داری یا نه؟
دکتر جوان: نه واقعا" نمی دونم... اصلا" تو با این قضایا چیکار داری؟خودت وافعا" اون رو دوست داری؟
دوست: بله. حاضرم هر کاری براش بکنم.
دکتر جوان: مزخرف می گی.
دوست: نه جدا" حاضرم هر کاری به خاطرش بکنم.
دکتر جوان: یعنی تو حاضری حتی به خاطر اون کسی رو لو بدی؟سکوت.
دوست: نمی دونم.
دکتر جوان: پس نگو هر کاری می کنی.
دوست: من فقط گفتم نمی دونم، همین.
دکتر جوان: یعنی لو می دی؟
دوست: دادگاه راه انداختی؟
دکتر جوان: نه، فقط می خواستم بفهمی به هر چیزی می شه شک کرد. حتی دوست داشتن.
دوست: ولش کن اصلا"، من می رم اونجا اگه خواستی بیا اگه هم نخواستی نیا.
دکتر جوان: ما نباید جدا بشیم
دوست: پس تو هم بیا.
دکتر جوان: من نمیام تو هم حق نداری بری.
دوست: تو نمی تونی به من بگی چی کار بکن یا نکن...سر قرار می بینمت، خداحافظ.
خارج می شود.
دکتر جوان: احمق! بذار این کار تموم شه، آدمت می کنم.
نور می رود.نور می آید.
دکتر جوان در اتاق قدم می زند و مدام به ساعت نگاه می کند.زن سراسیمه وارد می شود.
دکتر جوان: چی شده؟
زن: باید زود بریم.
دکتر جوان: تو چرا اومدی؟
زن: تو با ایناش کاری نداشته باش.
شروع می کند به جمع کردن وسایل، دکتر جوان جلوی او را می گیرد.
دکتر جوان: گفتم چی شده؟
زن: اگه می خوای نگیرنت زودتر بجنب...(دکتر وازده روی صندلی می افتد)...پاشو دیگه...
(متوجه دکتر می شود و لحظه ای از جمع آوری دست می کشد)...لو رفتیم، تو راه ماءمورها جلوشو
می گیرن، باهاشون درگیر میشه.
دکتر جوان: گرفتنش؟
زن: نه خودش رو رسوند به من گفت که بهت بگم قرارمون شد نزدیک های مرز، گفت خونهء...
دکتر جوان: احمق همه چیز رو به گند کشید.
زن: ببین وقت نداریم، باید از مرز رد بشیم.
دکتر: از مرز رد بشیم؟ برا چی؟
زن: مجبوریم. گفتن دیگه نمی تونیم ایران بمونیم. بیفتیم دست ژاندارم ها تو پوستمون کاه می کنن.
دکتر جوان: من باید با یکی خداحافظی کنم.
زن: وقت نداریم...
دکتر جوان: مهم نیست...من خودم رو تا فردا صبح بهتون می رسونم.
زن: نمی شه باید سه تایی بریم.
دکتر جوان: پس شما هم با من بیاین.
زن: اگه سریع کارت رو انجام بدی.
دکتر از جایش بلند می شود، از میان کاغذها برگه ای را جدا می کند و آن را آتش می زند.دکتر پیر روی صحنه مشخص می شود، تلفن را بر می دارد، شماره می گیرد.
دکتر:سلام...پرواز مسکو رو می خواستم...ممنون.
نور می رود.نور می آید.
فرودگاه،بلندگو مدام شماره های پرواز را اعلام می کند،متوجه می شویم اینجا استکهلم است.دکتر به
اطراف نگاه می کند.سیاه پوشان در حال جابه جایی بار ها هستند.صدای ایست پلیس می آید،سیاه پوشان
یک لحظه می ایستند و ناگهان تمامشان فرار می کنند.دکتر مبهوت مانده و حرکتی نمی کند.در گوشهء صحنه دکتر جوان پدیدار می شود، دختری در قاب می آید که شبیه منشی است.
دختر: چرا اومدی اینجا؟
دکتر جوان: می خوام تو رو ببینم.
دختر: این وقت شب؟ اینجا؟ می خوای همه بفهمن؟
دکترجوان: برام مهم نیست،اومدم ازت خداحافظی کنم.
دختر: چی؟ خداحافظی؟
دکتر جوان: من مجبورم یه مدتی از اینجا برم،ماءمورها دنبالمن.
دختر: مگه تو چیکار کردی که ماءمورها دنبالتن؟
دکتر جوان: قصه اش طولانیه.
دختر: ما این همه حرف زدیم، اون وقت تو می گی باید بری؟
دکتر جوان: خوب چیکار کنم،اجباره.
دختر: خودمون همین ورها قایمت می کنیم.
دکتر جوان: نمیشه.
دختر: آخه برا چی نمی شه؟ کی بهت گفته بری؟ برا چی می خوای بری؟
دکتر جوان: ژاندارم ها دنبالمن. با بقیش کاری نداشته باش.
دختر: یعنی چی با بقیش کاری نداشته باش؟ داری به همه چیز پشت می کنی؟ من دلت رو زدم؟ اگه اینطوریه اینقدر بهونه نیار.
دکتر جوان: چرند نگو! دلم رو زدی! این یه مسئلهء ساده اس که خیلی زود برطرف می شه.
دختر: تو می دونی اینجا کجاست؟یه روستای کوچیک که مردم همه منتظرن یه چیزی پیدا کنن و تا آخر عمرت درباره اش حرف بزنن.چند بار بهت گقتم اینطوری نمیشه، ما باید یه طور دیگه...
دکتر جوان: یه طور دیگه چه جوریه؟ من که می خواستم بیام با خوانوادت حرف بزنم...
دختر: مگه اومدی؟ یک سال هر جا می شینم گوشه و کنایه می شنوم، آخرش هم اینطوری...
دکتر جوان: ببین من دارم از ایران می رم ولی مطئنم بیشتر از چند ماه طول نمی کشه، قول می دم.
دختر: اگه پات رو بذاری اونور مرز دیگه بر نمی گردی.
دکتر جوان: بر می گردم.
دختر: تو هیچ وقت برنمی گردی.[صدای ایست بلند می شود.]
دکتر جوان: برمی گردم.
نور دختر آرام آرام کم می شود.
دختر: برنمی گردی...تو...قول...سال...بری...
صدای ایست به بلند ترین حد رسیده، چند سیاه پوش ، سیاه پوشی را می گیرند، یکی از آن ها به دکتر نزدیک می شود.
سیاه پوش: اون با این اوضاع دیگه برنمی گرده.از دکتر جوان فاصله می گیرد، زن به او نزدیک می شود.
زن: اینجا چیکار می کنی؟
دکتر: هیچی اومدم تو رو ببینم.
زن: واقعا"، برا چی؟
دکتر: یه چیزی بخوریم، یکم بخندیم و بعدش هم تو بری.
زن می خندد.
دکتر: چرا می خندی؟
زن: هیچ وقت نفهمیدم تو می خوای چیکار کنی؟ یادت اون شب اومدم دنبالت که فرار کنیم؟
دکتر: نمی خوام یادم بیاد.فقط می خوام یه چیزی بخوریم، بخندیم، بعدش هم تو بری.
زن و دکتر سر میزی می نشینند که سیاه پوشان آن ها را چیده اند.مشغول صحبت می شوند، سیاه پوشان
آرام آرام به آن ها نزدیک می شوند. هیچ یک از صحبت های آن دو شنیده نمی شود،بلندگوی فرودگاه مسافران پرواز مسکو را فرا می خواند.
زن: خوب، خداحافظ.
دکتر: خداحافظ.، به امید دیدار.
زن از دکتر جدا می شود، سیاه پوشی به دکتر نزدیک می شود.
دکتر:(رو به سیاه پوش) اون با این اوضاع دیگه برنمی گرده.
نور می رود.نور می آید.مطب دکتر. صدای زنگ در می آید، منشی خواب آلود و آشفته به سمت در می رود،می گشاید.
منشی:(متعجب) سلام دکتر، این موقع شب اومدین مطب؟
دکتر: عیبی داره.
منشی: نه آخه ساعت از یک...
دکتر: می شه برام قهوه بیاری؟
منشی: بله، الان درست می کنم.
از اتاق خارج می شود،دکتر بهم ریخته است، منشی وارد می شود.
منشی: نگفتید دکتر، چی شده اومدین مطب؟
دکتر:نمی تونستم خونه برم.
منشی: چرا؟
دکتر: زنم خونه نیست، حوصله نداشتم.
منشی: مگه نمی دونستید؟...بی خبر رفتن؟...برم قهوه اتون رو بیارم.
منشی خارج شده و با فنجان قهوه ای وارد می شود.
دکتر: اون من رو ترک کرد...برای همیشه.
منشی: چرا؟ شما که مشکلی نداشتین!
دکتر: ما؟(پوزخند می زند)
منشی: نمی فهمم.
دکتر: قصهء مشکلات ما خیلی قدیمی بود...نمی خوام دوره اش کنم.سکوت.
منشی: خانمتون هیچ وقت از من خوشش نمی اومد.
دکتر: آره درسته.
منشی: خیلی سعی کردم بفهمم چرا.
دکتر: ولش کن مهم نیست، این هم از همون قصه های قدیمیه.
منشی: چه قصه ای؟
دکتر: سال ها پیش وقتی ما از ایران فرار کردیم،من دختری رو دوست داشتم که...
منشی: که چی؟
دکتر: که...که...خیلی شبیه تو بود.
منشی: خوب.
دکتر: من مجبور شدم ترکش کنم و دیگه هیچ وقت ندیدمش.زنم اون رو دورادور می شناخت.
منشی: خوب؟
دکتر: هیچی دیگه سال ها گذشت تا ما اومدیم اینجا و تو اومدی برا استخدام.
منشی: این ها چه ربطی به هم داره؟
دکتر: زنم می گفت من تو رو به خاطر اینکه شبیه اونی قبولت کردم.
منشی: واقعا" اینطوریه؟(دکتر سکوت می کند،منشی بغضش گرفته) گفتم واقعا" اینطوریه؟
دکتر:نمی دونم.
منشی: یعنی چی؟ من اینجام چون شبیه دختری هستم که شما دوسش داشتین؟...این غیر قابل تحمله
من همیشه وسایلم رو بسته بودم چون فکر می کردم، خانمتون یه روزی شما رو مجبور می کنه من رو اخراج کنید.من فکر می کردم شما اون رو آن قدر دوست دارین که بخاطرش هر کاری بکنید...هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری از این جا برم.
دکتر: بری؟ برای چی؟
منشی: برای این که اندازهء یه آدم زنده هم ارزش ندارم. من این جام چون خاطرهء یه آدمی رو زنده
می کنم که حتی اسمش رو هم نمی دونم.
دکتر:نه!
منشی: نه؟ من به خاطر قیافم این جام که نو این مدت زنتون رو آزار داده و شما رو یاد معشوقتون بندازم،همین؟...فکر می کردم بهم دارین لطف می کنین که می ذارین شب ها تو مطبتون بخوابم، نگو که
می خواستین به زنی که رهاش کردین ادای دین کنین.
دکتر: به دقیقه گوش بده!
منشی:(در این حین به اتاقی می رود و با چمدان بر می گردد) بسه، امشب زیاد شنیدم. واقعا" متاءسفم ، نه برای خودم و زنتون؛ برای شما که از همه چیز این طور فرار می کنید.
دکتر: بسه دیگه.
منشی: باشه.منشی از مطب بیرون می رود،دکتر جوان وارد می شود.
دکتر: همه رفتن.
دکتر جوان:( از پنجره بیرون را نگاه می کند) آره این یکی هم رفت.
دکتر به سمت پنجره می رود که منشی را صدا کند اما دکتر جوان جلویش را می گیرد.
دکتر جوان: ولش کن بذار زندگیش رو بکنه.
دکتر: از چهل سال پیش یه روز خوش تو زندگیم نبود،اول اون دختر رو بعد دوستم رو بعد زنم حالا هم
دکتر جوان: این هایی که گفتی هیچ کدوم مال تو نبوده که از دست بدیشون.
دکتر: چی؟
دکتر جوان: ببین آقای دکتر، اون دوست من بود که تو دست من جون داد، اون معشوق من بود که...اون
هم زن تو نبود،زن دوست من که...تو همه چی داری،خونه، ماشین، کار، درآمد و یه دنیا خاطره...(دکتر پیر سکوت می کند)...من حتی خاطره هم ندارم،حتی نمی تونم تو خیالم هم اون ها رو ببینم. اما تو... تو همش رو داری...منم که هیچی ندارم حتی تو رو.دکتر بر می گردد تا به دکتر جوان چیزی بگوید، که سیاهپوشی او را با خود می برد.از میان سیاه پوشان سرباز بیرون می آید و رو به تماشاگران.
سرباز: دنیایی عوض نمی شه، قرار نیست چیزی تغییر کنه.فقط جای آدم ها عوض میشه. اونی که دیروز فرار می کرده امروز دنبال مجرم می گرده و اونیکه مجری قانون بوده امروز تو زندونه. خب رسم اینجا اینطوریه، فقط چیزهایی میمونه که شما رو به گذشته می چسبونه و پرت می کنه به آینده، آینده ای که
وجود نداره و شما رو تو چیزهایی غرق می کنه که براتون نمی مونه.
نور می رود.پایان.
پاییز و زمستان 86