در خبرها خواندم کتابی با موضوع
زندگینامه «سعدی افشار» به چاپ رسیده است با خوشحالی در اولین فرصت کتاب
را خریدم و شروع به خواندنش کردم. کتاب با مقدمه خوب و شیرینی شروع میشود و
بعد یادداشتی که دکتر قطبالدین صادقی با نگاه تحلیلی همیشگیشان بر کتاب
نوشتهاند مشتاقترم میکرد تا کتاب را در یک دم بخوانم؛ دل نوشته رضا
رضامندی هم را خواندم؛ مهربانی که ماههاست در کنار آقا سعدی است و بعد از
اتفاق دردناک شکستن استخوان ران پا تا بهبودی و روزی که روی صحنه تالار
محراب در کنار آقا سعدی با لبخند نمایشی را به روی صحنه آوردند و در پایانِ
نمایش، آقا سعدی روی ویلچر رقص سیاه میکرد ما ایستاده دست میزدیم و
اشکهایمان را رها بودند ...
بخش اول خاطرات به دوران کودکی و مشکلات زندگی و چگونگی آشنایی آقا سعدی
با سیاهبازی پرداخته است همان خاطره معروف جشن نیمهشعبان و اولین باری که
آقا سعدی، سیاه شد و تشویقهایی که به قول خودشان هنوز همراهشان است.
در بخش بعد واردشدن به جرگه بازیگری و دستههای مختلف و بنگاههای شادمانی
و ... پرداخته شده است. با خواندن این بخش میتوانیم به راحتی وارد به
دنیای دیگری شویم و با مردمان آن دوره سرزمینمان زلفی گره بزنیم و در
شادیشان شریک شویم و در ضمن اطلاعات خوبی هم در مورد برخوردها و قرارها و
دستمزدهای گروههای نمایشی آن زمان به دست میآوریم.
بخش بعدی نگاهی به روند سیاهبازی دارد که در ابتدا مقدمهای بر شکلگیری
سیاهبازی داده شده است و اینکه دارای تاریخ 300 ساله است و ... بعد هم
خاطرهای جالب از خرید اولین ماشین و باقی ماجراهای خواندنی، این بخش را به
شکل داده است. در ادامه به تشکیل خانواده و کار سیاهبازی پرداخته است.
(1)
فراز و نشیبهای کار
سیاهبازی بخش بعدی است که خیلی جالب است اینکه شهر به شهر میرفتند و
برنامه اجرا میکردند و اطلاعات خوبی به خواننده میدهد و همراهش میکند و
این لذت وقتی وارد لالهزار میشویم، چند برابر میشود و ناخواگاه زمزمه
کردم از «لالهزار که میگذریم بغض... »(2)
لالهزار تعطیل میشود و خاطرات هم کمرنگ و جسته گریخته میشود خاطره اجرا
در جشن هنر شیراز مقابل پیتر بروک و اجرا در فرانسه و اسپانیا – کوتاهتر
از این خاطرهنگاری نمیشد کرد!- و اشارههای تیتروار به چند اجرا و تمام.
حالا به پایان کار بازی در لالهزار رسیدم و با درد دلهای آقا سعدی از
وضع زندگیاش و خانهدارشدنش و خاطره معروف خشدارشدن صدایش همراه شدم (3)
تا تراژدی شکستن پا و چهار روز در خانه تنها با پای شکستهبودن و پیداشدن و
بیمارستان و بازگشت به خانه و اجرا در پانزدهمین جشنواره نمایشهای آیینی و
سنتی و پایان. خاطرهنگاری تمام میشود و یک رزومه ناقص و چند عکس
پایانبندی کتاب را شکل میدهد.
بعد از خواندن کتاب به سراغ کتاب شب زندهداران آقای خسرو شهریاری و
فصلنامه تئاتر پاییز و زمستان 1378 رفتم در هر دو تا مصاحبههایی با آقا
سعدی بود و تقریبا همان اطلاعات و نوشتههای کتاب و صدالبته خلاصهتر داشت.
اما ذکر چند نکته:
1. چرا
در فاصله سالهای 1357 تا 1390 اینقدر کمرنگ خاطره نگارش شده است در صورتی
که با مراجعه به رزومه اجراهای آقا سعدی به اجراهای تالار محراب بر
میخوریم که جایش خالی است.
2. کتاب همانطور که در مقدمه دکتر صادقی به آن اشاره شده است قرار نبوده
که به ریزهکاریهای اجرا و فنون بازی و بداههپردازیها و طنازیهای
بازیگری آقا سعدی اشاره کند اما در بیان خاطرات گهگاه توقع خواننده را
برآورده نمیکند؛ مخصوصا بعد از بستهشدن لالهزار.
3. کاش از دو اجرای آخر آقا سعدی بیشتر نوشته میشد: «قولنج» و «سعدی با
نامادریاش» -میدانم که فیلم و عکسهایی از این دو اجرا موجود است –
تمرینها و اجراهای به یاد ماندنی و انگار نه انگار سنی از ایشان گذشته بود
و کلام و شیرینیشان بقیه چیزها را میپوشاند.
4. بخش عکس کتاب هم جالب بود و باز ای کاش عکسهای بیشتر و متنوعتری
انتخاب میشد و تنها به آرشیو آقا سعدی و آقای رضامندی اکتفا نمیشد.
به هر روی از صمیم قلب بر کتاب «عالیجناب سیاه» بوسه میزنم و تمامی
خوبیهای دنیا را برای بانو «لاله عالم» آرزو میکنم؛ چون به راستی پایداری
ایشان در ثبت سلطان سیاهبازی جای تقدیر دارد و فرهنگ سرزمینمان این مهر
را به یاد خواهد داشت و به همگان پیشنهاد میکنم این کتاب را بخوانند و با
عالیجنایب سیاه همراه شوند
1.
به نظر من این فصل بیش از اندازه خصوصی است و اطلاعاتی که راجع به
ازدواجها و ... داده میشود جز برانگیختن حس ترحم کار دیگری نمیکند و آن
هم به زودی فراموش میشود.
2. ترانه لالهزار خواننده رضا یزدانی
3. آقا سعدی بازنشسته خانه سینما هستند اما این روزها خانه سینما ...