هفت شهر(یاداشتی در باره مجلس سیاه بازی امیرارسلان نامدار)
گفت: شورِ استعدادِ یا عشق؟! گفتم: عشقم جرقهزده، شورُ همراهش میکنم و
تمام جونم ُجمع میکنم، دستمُ روی زانوم میگذارم، بوسه به دست استاد
مینزنم، محکم قدم برمیدارم و همه وجود گوش میشوم و قول میدم راهبلد
بشم ... گفت: خوبه پس شروع کن؛ این گوی، این میدان. راه افتادم به سمت هفت
شهر ...شهر اول:
با آقای نمایش ایرانی –استاد داوود فتحعلیبیگی- داستان امیرارسلان نامدار
را خواندیم و هر قسمت را که به نظر گروه قابلیت نمایششدن داشت، انتخاب
کردیم و ایشان همچون پدربزرگی به ما گوش میداد و همراه بود.شهردوم: قسمتهای انتخابی را با توجه به قابلیتهای نمایشهای ایرانی اتود زدیم و اتودها ضبط و روی کاغذ پیاده شد[1] و آقای
نمایش ایرانی در این میان، نکاتی در مورد ظرفیتهای نمایش ایرانی به ویژه
طنزآوری در آنها برایمان گفتند و مقالات نوشتهشده و کتابهای موجود را هم
معرفی کردند تا بخوانیم و مسیر برایمان هموارتر شود.شهر سوم:
نگارش متن براساس طرح آقای نمایش ایرانی و بداهههای موجود و با نگاه به
داستان امیرارسلان نامدار شروع شد. خواندن دوباره داستان امیرارسلان نامدار
و خواندن چندین کتاب برای شناخت بیشتر نمایشهای ایرانی و نمایشنامههای
نگارششده، کتابهای شعری طنز و... لذت قدمزدن در این راه را چند برابر
کرد. نگارش تمام شد و در پلاتوی دانشکده متن را خواندم و سعی کردم لرزش
صدایم را پنهان کنم و سر بالا نیاوردم تا موقعی که خواندن پایان گرفت و
صدای دستزدن آقای نمایش ایرانی و بقیه گروه را شنیدم و دلم قرص شد. قدم
اول شاگردی را درست برداشتم.شهر چهارم:
تمرین براساس متن نگارششده و اضافهشدن اتودهای جدید و بازنویسی
قسمتهایی از متن بر اساس نظر و پیشنهاد آقای نمایش ایرانی -حتی شد که یک
صحنه را چندین بار بازنویسی کردم- و هیچ گاه خسته نشدم و خوشحال بودم که
شاگرد آقای شاعر صحنهها –استاد محمد چرمشیر– هستم و یادم دادهاند «هیچ
موقع یک نویسنده از نوشتن خسته نمیشود و همیشه در هر موقعیتی نکتهای
نهفته است که میتوان با ریزبینی آن را یافت.»شهر پنجم:
این شهر کمی مشکلتر بود. میبایست لهجه کاکایی و سیاهپوشی را هم
میآموختم و نمایش میدادم. شناخت شخصیت سیاه با دیدهها و خواندهها با من
همراه بود، اما وارد گود شده بودم، پس تلاشم را دوچندان کردم تا به روز
اجرا رسیدیم.شهر ششم:
در جشنواره تئاتر دانشگاهیان برای بار اول با صورت سیاه و لباس قرمز به
روی صحنه رفتم و خنده تماشاچیان، دلم را گرم میکرد و وقتی در پایان اجرا
چراغها روشن شد و در میان تماشاچیان آقای داوود داداشی را دیدم، دلگرمتر
شدم و ایشان به روی صحنه آمدند و از اولین روز سیاهشدن و حسشان تا به
امروز گفتند و امیدوارتر شدم تا بتوانم تلاش کنم که عَلم نمایشهای ایرانی
استوارتر افراشتهگردد.شهر هفتم:
اجراهای گذشته در جشنوارهها بود و الان دیگر اجرای عمومی است و تماشاچی
حس و حال دیگری دارد. دلشوره گرفتهام، اما وقتی به یاد آقا سعدی افتادم
که روی ویلچر نشسته بودند و صورت سیاه کردند و با لباس قرمز به روی صحنه
آمدند، دلم کمی آرام گرفت و آقای نمایش ایرانی دستی به سرم کشید و با دلی
آرام وارد شهر هفتم شدم و میدانم عمو مجید فروغی –خدایش رحمت کناد- پشت
پرده ایستاده است و با لبخند همیشگیاش، برایم دست تکان میدهد.
این روزها لباس قرمز پوشیده صورت سیاه میکنم و سنگین بار مهر
سیاهبازهای قدیمی چه آنها که دیدهام، چه تعریفشان را شنیدهام، روی
شانهام حس میکنم. هر روز این نگرانی را دارم که آیا میتوان پاسدار خوبی
باشم یا نه؟! ولی افتخار میکنم وارد این شهر باصفا شدهام و تمام تلاشم را
میکنم تا شهروند خوب و مفیدی باشم و هیچ موقع خسته نشوم و شهر را ترک
نکنم. امید چنین شود.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۱ ساعت 16:25 توسط مهدی صفاری نژاد
|
سلام .اگه نمایشنامه ای خوندید حتما نظر یادتون نره .اگرم خواستید اجراش کنید با من تماس بگیرید ممنون.