یادداشت زادروز محمد رحمانیان و بانو مهتاب نصیر پور

گفت: «اساسا نمایش ایرانی که پیگیرش هستی موزه‌ای است و عمرش را کرده؛ شماها دارید با تنفس مصنوعی زنده نگهش می‌دارید.» گفتم: «بدون شک این نمایش دارای قابلیت‌ها و ویژگی‌هایی بوده که تاکنون در گردباد حوادث دوام آورده، ماندگار شده و این حاصل زحمت تلاشگران پرشوری است که این دغدغه را همراه با خود داشته‌اند و در گسترش آن کوشیده‌اند. گفت: «بازهم به انباشته‌های موزه می‌افزایند!» گفتم: «آنها باید باشند. اما...گفت: «نیستند.» گفتم: «هستند بزرگوارانی که با شناخت ویژگی‌ها و قبلیت‌های نمایش‌های ایرانی آثاری را خلق می‌کنند که وقتی به تماشایش می‌نشینی از زلف گره زدن با نمایشگران قدیمی لذت می بری و از ذوق زدگی دیدن تئاتری خوش‌ساخت قند دردلت آب می‌شود. گفت: «مگر...» گفتم: «بله بسیارند و آقای محمد رحمانیان بی‌شک یکی از بهترین این تلاشگران مهربان است ...»
شناخت من از آقای رحمانیان بر می‌گردد به نمایشنامه  «مصاحبه» - دیر است ولی سن و سال اجازه زودتر از آن را نداده - و بعد از آن خواندن نمایشنامه‌های چاپ‌شده و دیدن اجراهایی همچون «فنز» و  «عشقه» و «مانیفست چو» و ... و پیگیری اخبار و اطلاعات نمایشنامه‌های که قرار بود به صحنه بیاید و افسوسش بر ما ماند و حال و هوای گروه اجرایی که بماند...
رحمانیان فیلمنامه هم می‌نویسد، همچون «کتاب قانون»؛ در داستانی ساده و خودمانی تلنگرهایی می‌زند و چرت روزمرگی را می‌پراند. مجموعه‌های نمایش در رسانه جمعی هم همین‌گونه می‌شود ... در سرکلاس‌هایش کتاب‌ها را معرفی می‌کند - نکته‌های ریزی می‌گوید که تو حس می‌کنی کتاب جلوی رویش باز است و از رو دارد برایت می‌خواند - و با گشاده‌رویی بی‌اندازه راهنمایی‌ات می‌کند و تشویق برای ادامه دادن و تلاش کردن و تذکر به طی کردن مسیر و اهمیت خوب گذراندن و اینکه راه را که هموار کنی هدف نزدیک و نزدیکتر می شود.
به یاد دارم در یادداشتی از ایشان خواندم: «اساسا من نمایش‌نامه‌نویس شدم تا به کسی توهین نکنم. پس چگونه ممکن است...» و جمله‌ای است که بارها و بارها با خودم مرورش کرده و می‌کنم و سعی می‌کنم به کارش بندم ...
بیست و نهم آذرماه بر خود می‌بالد از زادروز محمد رحمانیان؛ همچنین این ماه شور شادمانه‌ای دارد که زادروز بانو مهتاب نصیرپور هم بر پیشانی‌اش حک شده است و ما از صمیم قلب این روز را شادباش می‌گوییم و آهی بلند می‌کشیم و افسوس می‌خوریم که چرا نمایشی از این دو بزرگوار بر روی صحنه‌های تئاتر کشورمان نیست ...!؟
زادروزتان خجسته آقای رحمانیان و بانو نصیرپور؛ امید در هرکجای این کره خاکی هستید روزگار خوش و شادی داشته باشید و خوب باشید همیشه با مهر.

نمایش‌نامه‌نویس شدم تا به کسی توهین نکنم

یادداشتی به بهانه زاد روز آقای اصغر وطنخواه پیشکسوت نمایش کاشان  تویی که دیده نیالوده ای به بد دیدن"

فردی می گفت:" تاريخ، سازنده ی نهايي است و حضور هركس در هرجا، نتيجه يك ناگزيري تاريخي است. فکر کرده ام به فلان شخصيت هنري يا علمي (هركسي) بها دادن بسيار امري ناموجه است چراكه اگر او نبود، تاريخ حتما كس ديگري را با همان وظايف تاريخي خلق مي‌كرد". در آن لحظه جوابی نداشتم و بعدها بر اثر خواندن‌ها و دیدین تجربيات ديگران دانستم شايد اين اتفاق در حوزه علمي امري غيرممكن نباشد اما در حوزه هنر، شوخي كودكانه‌اي بيش نيست. يعني اينكه سپهری ، سپهری است و کماالملک ،کمال الملک ، و هيچ شخص ديگري جاي يك شخصيت هنري را پر نمي‌كند، بحث ارزش و كيفيت كار نيست، بحث منحصربه‌فرد بودن است.

در تآتر هم همینطور است با این تفاوت که برای این استعداد ها باید سقفی باشد تا زیست کنند ، بیاموزند ، رشد کنند تا بتوانند نمایش دهند و یکی از بزرگترین مشکلات این روزهای اهالی تآتر سرزمین مان همین است ،حکایت تعداد سالن و تلاشگران تاتر حکایت(( دست ما کوتاه خرما بر نخیل)) است در این میان بزرگوارانی هستند که پیگیرانه وارد گود می شوند تا سقفی برای این اهالی برپا کنند و باید بر دستانشان بوسه و اگر در شهرستان باشند که باید تمام قامت در برابرشان سر تعظیم فرود آورد و نام "اصغر وطنخواه" در این جرگه درخشان است.

در کاشان دهه ی هفتاد با همراهنش تلاش هایی در برپایی کارگاه تآتر رها در شهرستان انجام داد و پایگاهی شد برای آموزش و پژوهش و اجرای تآترشد. شوربختانه محل عاریتی و صاحبخانه ای که ملکش را خواست و همه چیز جمع شد و کوهی از خاطرات ماند و دیگر هیچ – مسئولینی بودند که قول دادند به زودی تآتر کاشان صاحب سقف و خانه می شود و چشم به راهی که انگار پایان ندارد- در دهه ی هشتاد تعدادی دوستداران فرهنگ و هنر ایرانی به همت مهربان تلاشگر حوزه ی صنعت دارای خانه شدند – خانه تاریخی احسان – و باز اصغر خان وطنخواه بود که از هیچ کمکی دریغ نکرد تا کارگاه تآتر کاج در یکی از سرداب های خانه پاگرفت و نمایش هایی در آن اجرا می شد – هرچند همه ی اهالی تآتر کاشان آنجا را نپذیرفتند و برای توسعه اش پا پیش نگذاشتند- و اکنون بازهم شوربختانه کارگاه تآتر کاج خاک می خورد و ....

اما اصغر آقای وطنخواه – برای من عمواصغر - در جشن تولد 55 سالگی تان در فضای دوستداشتنی خانه تاریخی احسان از صمیم قلب گفتیم " عمو اصغرجان می دانیم شما دیده نیالوده ای به بد دیدن و بازنشسته ی کار دولتی شده اید اما برای ما همیشه بودنش مورد نیازید و عزیز دل مایید " و اما بی سقفی مانعی شد تا در اجرای نمایشی بودنتان را حس کنیم و دلمان به گهگاه دیدنتان خوش بود و بس.

 اکنون در 59 سلگی یتان می گویم : همچون 14 آذر ماه بر خود می بالم و شادیم از زاد روز عمو اصغر و به اندازه ی دریای پرمهر و مهربانت آروز می کنیم جشن تولد 60 سالگس اتان را در خانه ی خود اهالی تآتر بگیرم  و اجرای بر روی صحنه باشد دلگرمی گروه اجرایی همچون همیشه عمو اصغر باشد

امید این شود . خوب باشی الهی همیشه  شاد یاشید همیشه

دوستدار همیشگی شما

مهدی صفاری نژاد

از پستو خانه هم  گاهی به آسمان نگاه کن  یادداشت زاد روز استاد حمید امجد

یادداشت زاد روز استاد حمید امجد

روز اول آذر ماه امسال برایم خاطره انگیز بود و حتم دارم هیچگاه از خاطرم پاک نخواهد شد – چرایش باشد برای دیداری حضوری تا برایتان بگویم- در افکار خودم غرق بودم تلفنم زنگ خورد " سلام ،امروز داشتم خاک کتاب های بخش تآتری رو می گرفتم یاد تو افتادم و می خوام سلام به استاد هات برسونی و بگی از امانتی هاشون مواظبت می کنم و می دونم از پستوخانه ام میشه گاهی به آسمان نگاه کرد و یه روز خوب میاد می دونم....."قطع کرد[1] . من یاد استادی بزرگوار افتادم که هفتم این ماه زاد روزشان است پس برایشان می نویسم:

از پستو خانه هم گاهی به آسمان نگاه کن در روز یا شبش فرقی نمی کند ،هستند ستاره هایی در فرهنگ و هنر این سرزمین که به تو چشمک می زنند و بخش های از یاد رفته و یا دیده نشده را نشانت بدهند .

استاد حمید امجد یکی از آن بیشمار نوربخش های پرمهر است که با صبر و حوصله حتی تا شب سیزدهم  با درنگ و تامل مقاله و نمایشنامه و فیلمنامه و کتاب می نویسد، ترجمه می کند نمایش به روی صحنه می برد و فیلم سینمایی بازی و کارگردانی می کند و داشته ها و آموخته های شان را با نسل جوان تر با مهربانی در میان می گذارند و از سویی دیگر با همراه مهربان زندگیشان – بانو اسماعیلییان- کفش های آهنی به پا کرده اند و کمر همت را سفت و محکم بسته اند و در جاده ی نشر قدم بر می دارند و در گستره ی فرهنگ و ادب و هنر کتاب هایی گران بها چاپ می کنند – تنها یک نمونه اش دفتر های تآتر است که هرشماره لبریز از یادداشت ها و مقالات بزرگان تآترسرزمینمان است و...- و خسته ام نمی شوند چون قرار بر این نیست ،عرق رویشان را خشک می کنند و استراحتی کوتاه بازهم ادامه می دهند – ما برایشان تمامی خوبی های دنیا را آرزو می کنیم و سپاسگذاریم-

هفتم آذر ماه بر خود می بالد از حک شدن زاد روز بزرگواری به نام خود که  با دست هایی بخشنده برای گسترش فرهنگ سرزمینمان تلاش می کند و ما هم  شاد باش گویان، آروزمی کردیم  کاش در این روز نمایشی از ایشان به روی صحنه می بود و زیر لب زمزمه می کنیم " از پستوخانه هم گاهی به آسمان نگاه کن"

زاد روزتان خجسته

شاگرد کوچک شما

مهدی صفاری نژاد

 



[1] مسول کتابخانه منوچهر شیبانی واقع در خانه تاریخی کاج کاشان بود که این روزا فقط خاک کتاب ها را پاک می کند و منتظر گشایش است تا کتاب امانت بدهد و شاد باشد از گسترش فرهنگ سرزمینش...